سِیر

وقتی خلخال زنبورهای وحشی
خبر از آمدن تابستان می دهد
چیزی جز انعکاس نور های منکسر
در چشمهای زلال ات
برای این سنجاقک بنفش مکرر نمی شود

چشم که ببندی
صدای قلبی را می شنوی
که زیبا ترین سرگذشت جهان را _ حرف به حرف_
برایت آواز می خواند

اینجا خورشیدی در من غروب می کند
و آنجا شب می رمد
تا شفق
تار پلک های تو را
در دورترین جای جهان
بنوازد
وقتی رخسارِ گندم زار به زردی نشست
سرخی فلق را هر روز به تو خواهم داد
تا تمام دنیا باور کنند
گونه های تو گلِ شرم کرده اند
نه خارِ خشم

اول/تابستان/هشتادوهشت
تهران ابری
"حیرت"

مجذوب حجم مذاب خورشیدی شده ام
که تصورش حتا
در بند تعریفِ کلماتِ ابترِ عالم وارونه نمی آید
چاک می خورم
به کجا می کشانی ام؟

دیواره هایم از هم شکافته می شوند
و ما
ضیافت نشین جشنی می شویم
تا زبان بی زبان من
سخن از پیچش همه و هیچ تو گوید

تا پاک شوم از عقل،
ای کیمیای مدهوشی
بجنبان ام...
"اتود شماره 777"

پیشانی ات
سریر بلندیست
که جز دستهای خورشید به آن نمی رسد
و چشمهایت
مروارید های سیاه
که درس تیره گی را
از یاد شب می برد.


توت فرنگی های وحشی
چنان شرمگین گونه های تو اند
که تبِ تابستان را فراموش می کنند.
و لبهای ات
چون ملکه ی زنبورها
وسوسه ی تاجی از عسل دارند
که با چشیدن اش
نیشی تا عمقِ نا پیدایِ روحِ آدمی رسوخ می کند


آرزویِ سعی بر شیب گردن ات
و صفا
بر مرمرِ تیره یِ دو شانه ات عیب نیست
تا تشنه گی در چشمه ای
که از شیار سینه هایت جوشیده است
فرو بنشیند.

تو در تماشای دسته ی اسبهای وحشی
مست می شوی
و من
در بازی دم کرده ی گرگ و میش،
با نخستین نفسِ شراب آلودِ سپیده دم
به زنده گی باز می گردم.


11/1/1
ساعت هفت ام
"فراق"

حالا که امتداد حسرت شبانه ام
به انحنای گنبد مینای ات
-درخیال حتا-
نمی رسد
و آینه ها هم وارونه گی جهان را دروغ می گویند،
از این همه شیفته گی چه می ماند
جز تقلائی
که میان تک سرفه های آسمان
آرزوی چشمه شدن را
به تالاب می برد.
*
نظاره ات
در من نزاعی در می افکَنَد
که شیفته گی مغلوب اشتیاق می شود
و
اشتیاق
اسماعیل شایسته گی

بچرخان ام بر دورِ دوّارِ تسلسل ات
که تکرار مکررم همه عمر
تا زمانی
که تو بخوانی مرا و
و من
اجابت کنم خدائی ات را.

5/1/1
ساعت دوازدهم
"کمان "

توان شکفتن ندارم در دستهای تو
که بهار نیستند و بوی خاک نمی دهند
کوچ نمی کنم تا نگویی
به کجا می کشانی ام؟
*
عطر معاد می پراکنند ام این روزهای میخواره گی
که جهان ها در بوسه های سه ناظر زاده می شوند هر نظر
یا می میرد هر نفس و باز می زیَد.

غرض این است،
که دلی از این دست
-بی گانه و بی خانه-
تو گوئی
دست نخواهد شستن عاقبت
از پاسخ به فرمایش الست !


1/1/4
ساعت پانزدهم
تقابل


می نویسم:
با صدای گرم تو
که
ترنم نسیم دوره گرد بهار است قاصدک می شوم
آوای گرم زمین ام!
برقصان ام

......طفلکی نمی دانست چرا اینطور بهم ریخته بود
سیصد و شصت و پنج روز قبل اش را که به خاطر آورد تازه فهمید چرا سرش به دوار می افتد هی و چرا قلب اش تند تر می زند و چرا سم توی دقایق اش تزریق می کنند این عقربک های بی رحم ساعت دیواری...
پنجاهمین روز بهار 72 ساعت پیش عمرش را داد به شما...وقتی میان دستهای من در لابلای خاطرات پارسال ورق می خورد
درست راس نیمه شب جان اش به لب اش رسید. از همان پوزخند ها زد که من این روزها می زنم و دوست های نزدیک آن سال های دور برایشان جالب است...حالا تلخ تر از آن ام که شوری اشک مغلوب ام کند
اگر می توانی ....برقصان ام......

Labels:

تعارض

با بی خوابی- هم اکنون – در میکده ای مشرف به سرتا سر جهان
خیره به خاطرات - که چون تیزی تارک خیزران جان شیفته ام را می دَرَد- نشسته ام و به " ما " فکر می کنم
به "ما" هائی که چطور این قدر دور بوده اند و چقدر این چنین نزدیک....
جائی که یخ پاره ها به جای ایستادن در آب خرد می شوند و شکوفه ها نمی رقصند در پایان فصل سرد....
جائی که ستارگان آسمان "ما" دقیقاً ستارگان آسمان " ما" های دیگر بوده اند... هستند...
نمی دانم کجا بودیم "ما"
"ما" زمانی مثل بلور درخشان آمد و بعد مثل برف در حال ذوب شدن رفت
بعد "ما" رویمان را بر گرداندیم و به صداها گوش سپردیم....

با بی خوابی- تا صبح- در تختی به تنگی سلول انفرادی
با پلک هائی که سر آشتی ندارند تا سپیده ی صبح تن مان را در آغوش می کشیم و لالائی برایش می خوانیم و هر تکه مان یواشکی هنوز به "ما" فکر می کند..
جوانی "ما" در پوشش کلمات و واژه ها شکل گرفت و به اشباح سرگردانی بدل شد که هنوز لا مکانی را برای انطباق آن همه فریم های پی در پی و روی هم افتاده تجربه نکرده بود
این بود دانشگاه "ما" ، که نشد شاید از آن تمام شده بیرون بیائیم
سالها طولانی یا سریع به هر شکل گذشتند و "ما" سر یک میز نشستیم . به پرهای پرپر به دستهای کوچک دخترک مو سیاه آن روزها خندیدیم و به چشمهای درشت تر از درشت مرد این روزها که دیگر نشانی از سرزنش ندارند چشم دوختیم.
نگاهمان را روی پوست تیره ی تکه ای از "ما" که بیش از "ما" می شنید سُر دادیم
دزدانه و گاهی بی تردید به چشمهای "ما" به وقت زبان گشودن نگاه کردیم..
خندیدیم.. یکی از "ما" به گمان ام آلرژی بهاره اش آمده بود و بقیه "ما" فکر می کردند اشک می ریزد!!
یازده بار یازدهِ یازده آمد و رفت و این " ما" بزرگ شد... مرد شد... تلخ شد... خنده شد... اشک شد.... عطر خوش زن شد...
حالا نه یازدهِ یازده است و نه بیست و شش دوازده
امشب چهلم بهار است... تاریخ برای پاره ای از "ما" دیگر روز به ماه و ماه به سال نیست . چه فرقی می کند؟ به هر حال این "ما" هنوز هست! و حالا طعم چای را جرعه جرعه ...جرعه جرعه ... در شرمی مستور تجربه می کند.
آسمان خبر از بازی گرگ و میش می دهد... یعنی سلام امروز!
و هر تکه از "ما" اگر فکر نمی کند خواب می بیند!!
چه قصه ی عجیبیست قصه ی برخورد! در دنیائی که همه به هم تنه می زنند و بی که نگاه کنند می گذرند...

چهلم/بهار/هشتادوهشت
تهران
تباین

بیشتر وقتها می توان از گریه یک مرد وقوع چیزی شبیه فاجعه را فهمید. دلیل اش سادگیِ بخشودنیِ این جنس قویست!
اما از گریه یک زن نمی شود چیزی را حدس زد.
وقتی زنی می خندد ...وقتی که سکوت می کند ...وقتی خیره می شود ...وقتی می خوابد با مردی که نمی خواهد . ..
وقتی که ساعتها پشت میز کار، قرنیه چشمهای خسته اش خشک می شوند به صفحه مانیتور...وقتی در دنیای مجازی به وجود شکلی دیگر از کسی پی می برد و پرده ها در چشمهای خشکسال اش فرو می افتند...
وقتی... وقتی ... و خیلی وقتهای دیگر.. نمی توان از نگاه خیره در مسیر سرابی که در انتهای جاده می بیند به چیزی پی برد.
زن را مکاشفه ای باید.
بی شک اگر آدمی به اکتشاف نه، که به مکاشفه بیندیشد
و حوا را چنان که بوده به خاطر آوَرَد!
در من دیوی هست که با هر طپش قلب ام
برای گریز، فریاد می زند
و طوفانی
که یادها را می برد و نام ها را می تاراند
و حقیقتی که می گوید:
آی زن گذر کرده از تاراج تابستان!
عشق تنها زمزمه می کند
ولی درد همیشه
نعره می کشد.

بیست و دوم/بهار/هشتادوهشت
تسلسل در عشق
در آمد

آنها که خالص اند ستاره های دنباله دار را – اگر فشار الکل اجازه دهد- از پشت شیشه ی کدر نگاه می کنند. آرزو می کنند و دروغ می گویند .
زن های سی ساله کمی ساده ترند! هنوز باور می کنند!
بله! حق با شماست! می شود یک زن سی ساله را عاشق کرد.
می شود با زنی سی ساله خوابید.
می شود در تختی تنگ برای تک تک سلول های تشنه اش قربانی داد.
اما نه مثل یاس هایِ سر راهی ِ همیشه مست، که پیچک از سرِ عادت، دست در کمرگاه لطیف شان می برد و خشونت اش تن نرم شان را آزرده می کند.
می شود از چشم های یک زن سی ساله ،از صدای دورش از آن سوی خط یا ازنفس های بلندش از این سوی تخت فهمید ، نه در رقص تن ها میان سایه های روی دیوار،و نه در خِلال نفس های بریده از هجوم هیجان و بالا رفتن از ارتفاع حظ ،
که جائی فراتر از برخورد نوع اول، دوست ات می دارم گفتن اش یعنی چه؟!

بیست و دوم/بهار/هشتادوهفت
"حد"

اصلاً مهم نیست که ماه به آدم پشت کند. خودش 14 شب بعد بر می گردد و آشتی می کند.
البته اگر ساکن این زمین باشی!.
آقای دکتر!
بدن خورشید را کسی تا به حال در شب ندیده است. اگر چه خورشید همیشه تن های برهنه را نگاه کرده و تا آخر عمر نه چندان دور و درازش هم این کار را خواهد کرد...
من تن تو را - که آفتاب تموز است - در تاریکی سرد آن شب زمستانی لمس کردم.. قیل و قال هنوزِ اطلسی های رنگ به رنگ مهم نیست. آنها خورشید را تنها نگاه کرده اند.. ندیده اند..
می دانم اطلسی ها هرگز نمی توانند با ضربان قلب شان خورشید را گرم کنند.. عمر ادعاشان کوتاه است.....


دوازدهم/بهار/هشتادوهشت
«بهاریه»

دستهایت را تکیه دادی به آسمان تا ببارد
زنهار!
پهنه ی خاکستری اش فریب ات می دهد

بهار ،همیشه بشارت ابر و باران نیست

به پاهایت نگاه کن

و به چشم هائی

که از دمای وارونه به خون نشسته اند.

ریسمان امید پوسیده

و پلکان چوبین نردبان را

موریانه ها جویده اند

و آفتاب، علیل، از هجوم اینهمه رنگ
بر زمین بی قبا رحم نمی آرد

پیرهن از شمس جدا کن!
این جماعت که التجا به آسمان می برند،هرعصر، گِل بر غروب می مالند

و سالهاست که های های، ضجه کتابت می کنند.
به ساعتِ شوم نزدیکیم
ترفی ببند قهرمانِ روئین تن!

هشتم/بهار/هشتادو هشت

خراش


کمی از گلویم را به تو دادم
تا
بیهوده عاشق ام نباشی
تو
از زلال دریا مشتی بیار
و
پا شویه ام کن
این تب نمی دانم تا کجای خراب این دنیا
در من پرسه خواهد زد


هفتادو هفتم/زمستان/هشتاد و هفت
تهران شلوغ
پرده اول

ساعت 7:30 بامداد. سوم زمستان
زمستان است.
با بعد از ظهرهائی که خیلی زود شروع می شوند .تقریباً از همان ساعت 12 اینجا راه پله ها شلوغ است . انگار همه به دنبال هم می دوند . فیش های 10% مشتریان توی مشت بروکر ها خیس می خورد.
اعداد محو می شوند

اینجا بورس است.
ساختمان کهنه ای که بوی الرحمان اش بلند شده و آدمهاش مثل خیلی از ارگان های دولتی سلام که نمی کنند هیچ! جواب سلام ات را به زور می دهند مبادا به گناه بیفتند!!
تحمل آدمها از وقتی که مهمترین آدمهای زندگی ام ترک ام کرده اند برایم سخت نیست. می توانم بهشان لبخند بزنم .سلام کنم و حتا لال ترین شان را به حرف بیاورم .
مثل جوانکی که 2 دیوار آن طرف تر از من رو به پنجره می نشیند و هر روز آخر وقت صدای زیارت عاشوراش توی سر سرای طبقه ی دوم می پیچد. اما هرگز حتا یک نظر هم چشم در چشم زنی نمی اندازد.
حالا نه تنها سلام می کند بلکه وقتی بعد از یک هفته مرخصی نفرینی ام سر تا پا سیاهپوش می بیندم می پرسد :
- خانم ! همه چیز مرتبه؟ طوری شده؟ چرا مشکی پوشیدین؟

و فقط مسیر چشمهای مات ام را دنبال می کند تا ببیند مقصدی نیست!

روز به تندی - از هجوم کار و آدمها و تلفن ها و مشتری ها و فریاد های آقای سمیعی - یا به کندی – از ثبت سفارش زدن و مبهوت دانه های درشت باران که بر شیشه می زنند و نگاه به چشمهای سمانه و ابروهای همیشه گره خورده ی خانم فتحعلی - می گذرد و فرصت فکر کردن به ودیعه ی چهار میلیونی خانه و اجاره بهای چهارصد هزار تومانی از کف می رود.


ساعت 19:30 بعدازظهر. بیست و سوم/زمستان

دنیای بیرون از بورس خیلی فرق می کند.
بیرون از این ساختمان و بعد از خیابان سپهبد قرنی می شود قدم زد و صدای موزیک را توی گوش بالا برد . میشود مقنعه ی بد ترکیب که مثل مرکب سیاه است را از سر برداشت و موهای فرفری یک درمیان احرام بسته را از زیر کلاه فرانسوی به نمایش گذاشت و به نشر چشمه سر زد. می شود میان قفسه های کتاب گم شد و با صدای زنگ موبایل یکهو به خاطر آورد که ای داد! با مشاور املاک صداقت – که همه چیز دارد الا صداقت- ! قرار ملاقات داری برای بازدید خانه های استیجاری، که دخمه ی گورهای خانوادگی بهشت زهرا مقابل اش پنت هاوس اند!
این بیرون با آن تو خیلی فرق می کند.
مردم بی تفاوت از کنار هم می گذرند و وقتی بهت تنه می زنند یک چیزی هم طلبکارند.
راننده های تاکسی های زرد و سبز و - بقیه ی مردم هم- پشت چراغ قرمز می مانند و پلکهاشان بعد از خیره ماندن به کانتر چراغ قرمز که به جای اعداد حروف PO را نمایش می دهد سنگین شده است. بعد چرت و پرده ی گوششان ناغافل پاره می شود از صدای تیز گوینده ی رادیو جوان که عنقریب دچار جر خوردگی هنجره خواهد شد اما صدای رادیو را کم نمی کنند.
اینجا بیرون بورس من کمی زن تر می شوم! چیزی شبیه یک آلوده به ویروس ایدز که وقتی می گویم : مجردم انگار به یک غریبه که از مریخ آمده نگاه می کنند و می گویند: برای خانم مجرد مورد استیجاری نداریم. حالا کجا کار می کنید؟
- بورس آقا! بورس ....
- فعلاً که چیزی نداریم .مایل بودید سر بزنید هفته ی دیگه
خون ام به جوش می آید و همان قصه ی تکراری هر سال را باز مرور می کنم.
تک و تنها توی خیابانها خشم ام را با قدم های محکم – چیزی شبیه لگد_ بر سر سنگفرش ها می کوبم و تیزی خودکار را روی صفحه ی اجاره ملک نیازمندی های همشهری فرو می کنم.
نه کسی را به خاطر می آورم نه می خواهم کسی به خاطر بیاوردم.
تنها فکر می کنم به اینکه هنوز چیزهای بهتری هم هست برای زندگی کردن برای فکر کردن. برای با آنها خوابیدن و رویا دیدن و برای طعم قرمز لذت را چشیدن .
نوشتن بجای گفتن. و آئینه تراشیدن به جای نوشتن.

پرده ی آخر

ساعت 1:30 بامداد. هفتادم زمستان
بی خواب و بی دود سیگار با بوی باران که امسال خیلی مشعوف مان نکرد و با صدای جام های تهی که می خورند بهم و آه میکشند... آه...
بی چهره ی چروک ماه که پیدا نیست از پنجره ی تنگ این آپارتمان دلگیر که همه ی جان اش در طیفی از رنگ بنفش خلاصه می شود هر روز و هر روز، و به کبودی می زند پای چشم خشکیده اش به دری که جز من کسی بازش نمی کند.
و با فرصتی برای شنیدن صدای اعظم علی که بی هیچ مقدمه چپ اش جیغ می شود و به خیال خام سلمک را به زیر می کشد در آغوش ، روزها می گذرند.
صدای پاورچین بهار می آید و نگاه سرد زمستانی که کمرش هر سال به رسمِ معهودِ حرکتِ وضعیِ زمین می شکند ، بر شاخه های نیمه بیدار و عریان درختان خشک می شود .من و زمستان امسال با هم بهار را می بینیم. زمستان می رود ، من می مانم و بهار.
بهاری که نمی خواهم از پی اش تابستانی بیاید و پریشان ام کند.
هفتادم/زمستان/هشتادوهفت
تهران بی قرار
" 7"

فصلها و رواق های عاشقانه را
بادهای سرد دوری به یغما می برند
و نارنجی ترین نارنجی ها
- وقتی آماج هراس شوند-
رنگ از رخسار می بازند
چونان پائیز بی بارانی
که خاکستری آسمان حتا
به جای اشک نواله اش نمی شود

نیرنگی که هنوز
در سودای تاراج ماه من از آسمان، خیال خام می پزد به سر
تسلیم می شود

تو چنان قزل آلای رنگین کمانی
لیز می خوری بر خطوط موازی رابطه
و کشف می شوی
در اصطکاک زبر فلس های خاکی ات
اقیانوس

سفر

به کناره های تن ات

که از گرمی، شور شده و از شوری

به تلخی میزند

بوی اقیانوس را به خاطرم می آرد





ماه کامل ،جان ات را بالا می آرد هر شب

تا خورشید دم صبح

زیر پوست ات

طلا بریزد



و باز غروب که می شود

خلایق نگاه ات می کنند و نمی دانند

سرخی رخسارت

از شرمیست که تا خاموشی خورشید با تو خواهد بود

نه از هراس شب راهزن

- که در محاق اش طغیان تنها گریزت می شود-

من اما می دانم


چشمهایم را در شوری ات

باز نگه می دارم...

و دست هایم را به تیزی داس ماه می آویزم


مگر شبی

رسم معهود را فراموش کند

و دست از جان شیفته ات بشوید.

"5"

فکر می کنم گاهی نامه های کوتاه از ساعتها حرف زدن بیشتر حرف می زنند
می دانی؟
هر کدام از ما گمان می کنیم که در دنیایی زندگی می کنیم که در آن تنها یک زمان حاکم است .
و از یاد می بریم که در درون ما -درون من... درون تو- زمانهای بی شماری وجود دارد
و هر کدام از این زمانها به تنهایی می توانند یک دنیا را به وجود بیاورند
یک چیزی بهم می گوید تو هم گاهی این را احساس کرده ای که در دنیایی زندگی می کنی که شاید فردا ندارد
یا در دنیائی که فقط بر روی یک گذشته یا یک خاطره شناور است.
یا حتا دنیائی که گرفتار نظم و ساعت و دقیقه هاست..
دقیقه هائی که گاه چنان بی امان می گذرند که گوئی گرمای آغوش- بی آنکه یکی بخواهد بگوید آآآااا- ذوب می کند و گاهی چنان کشنده که نمی خواهی به عقربک های ساعت نگاه کنی مبادا نیش شان تا اعماق قلب و روح ات نفوذ کند........
شاید من آهسته و بدون اینکه تو خیلی متوجه شده باشی لمس ات کرده ام اما فکر نمی کنم کار اشتباهی بوده باشد ....
زمان خیلی چیزها را به نمایش خواهد گذاشت. فکر می کنم گفته بودم که به نشانه ها اعتقاد دارم... چون همیشه راست گفته اند حتا وقت هائی که فکر می کرده ام خیالاتی شده ام
برای من "بی درنگی" ها و "بعد " ها همیشه یک وجه اشتراک داشته اند.
اگر بخواهی چیزی را بارها و بارها و بارها بررسی کنی زندگی دیگر قابل اطمینان نیست و اگر زندگی قابل اطمینان نباشد
چه اتفاقی خواهد افتاد؟
می توانی بگویی
تو
به
من؟
بگو
اگر می توانی
Escape "II"

You've been down too long in the midnight sea,whats becoming of me,
ride the tiger, you can see his strips but you know he isnt amiss
you know what i mean

gotta get away Holly driver

I was straight from hell
but you never could tell
cause you were blinded by my light

gotta get away Holly driver

I could crack your brain with my magic hellish pain and turn a paler shade of white
don't afraid! just

gotta get away holly driver

when you heard the voice from above you got just a choice
but you'll never be riding on the gypsy
I'm the Gypsy straight from hell
with burning fingers and luminous eyes catch angles body's from stories tell !

gotta get away holly driver

you need to have a little sin
to get ride of what you've been
I'm ringing ....I'm singigng..... to riding!
like the eyes of a cat in the dark something is coming for you
you can't hide in the sun or shadows
or drown in shallows
its Vale with a shade of pale

gotta get away between the velvet lies
there's a truth thats hard as steel
faith and beleive. Heaven or hell
I have to tell

gotta get away holly driver
"Escape"

So far as I can guess is you have to run
Run and Ran...
then think about people let a little dispute injure a great love
Run....
who run away of Love is winner
Run....
So Far Away As I Can Guess...
Run ....
So Far forth nobody couldn't reach u ....
Run ....
Run....
ساعت مچی و آفتابی که پشت ابرها پنهان شده و برف

اولین برف پائیزی چه بی خبر غافلگیرمان کرد.
وقتی باد بی رحم دانه های ریز و درشت اش را مثل نقل بر سر و روی ماشین ها و درخت ها که به تماشاش ایستاده بودند می کوبید و نقشه ها را می پوشاند من هنوز در فکر سنگ هائی بودم که از بنفش به سیاه می زدند با بند نیمه ابریشمی که نگهشان می داشت
اولین برف پائیزی چه بی خبر آمد... نه مثل اولین باران پائیز که ابرهای تیره نویدش را داده بودند و برگهای زرد خیابانها را برای آمدن اش فرش کرده بودند...
دو روز دیگر زمستان با لباس سفید اش به حجله ی زمین می نشیند
ساعت مچی دو زمانه ام را هنوز از باز نکرده ام .ساعتی که می گوید بلند ترین شب سال کی برای آدم کوچولو ها و ادم بزرگ ها شروع می شود...
و کی برای من کی برای الی و مهدی.. کی برای همه ی ما .
اما دیگر به حرکت کند عقربک هایش آنقدر توجه نمی کنم. چقدر نیش آلوده به زهر انتظارشان را در جان ام... در پاره پاره های جان شیفته ام فرو کردند.. چقدر خون ام را مک زدند..
می بینی؟! این همان لذت منحرف است.
این روزها که آنهمه انتظارشان را می کشیدم.. این برف که درخت نیم عریان وسط حیاط را پوشانده... این کوچه های بی عبور ...ستاره هائی که دیگر پیدا نیستند...اینها همه طعم آن لذت منحرف را می دهند.
تنها خوشبختی من یا شاید به قول زویا تنها بد بختی من همین است که به هیچ چیز عادت نمی کنم! نه به بودن ات عادت کرده ام .. نه به نشنیدن ات... نه به ترانه هائی که با هم گوش می کردیم.. نه به شب هائی که با صدای تو تمام می شد ...نه به زندگی حتا....
هر سال که پائیز می شد فکر نمی کردم این اولین پائیز عمرم باشد. اما امسال با همه ی سالها فرق می کرد. انگار تا به امروز پائیز ندیده بودم! واقعا هم ندیده بودم
رنگ اش از همیشه سرخ تر بود مثل گونه های دختر هفت ساله ای که فکر می کرد پدرش همین یک دختر را دارد!
با ابنهمه هنوز هم رنگها فرق دارند زمستان امسال رنگ اش .. بوی سرما که توی مشام آدم می پبچد فرق دارد... با لذت یا بی لذت...من در تنهائی و در دنیای شخصی ام چیزی را دارم که هر کسی ندارد.
تو می گوئی آن سه نقطه وجود ندارد... چون نمی خواهی طعم اش را بچشی اما می دانی که آن سه نقطه ی مشهور همیشه هست. کافیست بخواهی اش...
گاهی نه ماجرا جوئی که جسارت نه برای داشتن اش تنها برای دیدن اش بس است.چرا که انقدر مهیب است که نمی توان انکارش کرد یا حتا ندیده اش گرفت...
زمستان دو روز دیگر می رسد...
اما
اولین برف پائیزی چه بی خبر آدمها را غافلگیر می کند......


هشتاد و هشتم/پائیز/هشتاد و هفت
تهران برفی
"قطعه ای برای کبوترهای طبقه ی نهم"

شب سرد پائیزی باصدای بی صدای پیانوی شفق ، همراه باد موذی که از لای پنجره روی پرده های بنفش بازی اش گرفته بود -کنار رضا با آن اندام درشت اش که چیزی شبیه مرد را تداعی می کرد ـ روی مبل های قرمز رنگ آپارتمان گرمی که زنگ اش خراب است با دست پخت زن ترین زن دنیا شروع شد...
شفق جلالی با آن چشم های نافذش جوری نگاه می کند که گویی ریگ های ته برکه را می شمارد و
رضا از پشت شیشه ی عینک غریبه تر از همیشه ی همیشه اش بیشتر گوش می کند....
طعم تند معجون فلفل قرمز که بوی سرخی می داد و با اینکه خط آتش می انداخت بعد از چیزی حدود بیست سال دوست داشتنی به نظر رسید. و حالا سر میز شش نفره ی شام حرفی توی گوش ام می پیچید: درد لذتیست که به انحراف کشیده شده...
قبول اش دارم یا ندارم اهمیت چندانی ندارد چون نمی خواهم با شفق یا رضا سر این بحث کنم...
لازانیای خوش عطر و مزه ی خانم پیانیست تمام شد و عکس ها دوباره شروع... خاطرات هم...
.و موسیقی دهه ی شصت با من ,در تخت تنگی که هنوز ملحفه هاش بوی تنی تیره را می دهد بهم می پیچد.
رضا حرف می زند. از بلوغ... از شرم... از ترس... از لمس... از شحاعت... صدای موسیقی بلند تر می شود و با صدای نفس های مردی در هم می آمیزد... در پس زمینه ی آنهمه هجا و واج, موسیقی با شکوه آبی , روی یک تخت خیس لیز می خورد... صدای رضا را نمی شنوم...
شفق میان مهی از دود با همان چشم های گیرا می خواهد بکاودم.خیلی تواناست ,تنها او توانست از میان انهمه مرض، بکارت مجرو ح ام را ببیند ...
شب تمام شد بی آنکه بخوابد مبادا خواب ببیند و خاطرش نماند...
شفق در آغوش مرد لمسی اش بی که قرار را برباید ازش , خواب های سپیا می بیند
و مرد اش خواب های رنگی.
و من, به بکارت دریده ای فکر می کنم که درد می کند. در جائی فراتر از لنگرگاه ران های برهنه ی سردم.--

هشتاد و یکم/پائیز/هشتادوهفت

تهران نه چندان سرد
«برای سه نقطه»

عطف به تمام خاطرات مشترک و غیر مشترکمان فکر می کردم عاشق ام....
و هر روز این منم که عشق را زندگی می کنم..
اشتباه کرده بودم
بعد که هزار پاره شدنم در آینه های رو در رو شروع شد
دیدم...
این عشق است که هر آن، هر پاره از ابدیت مرا زندگی می کند....


شصت و چهارم/پائیز/87
تهران خیس
«اعتدال»

با دوری
در من چنان قدرتی هست
که توان آفرینش گورستانها را بیابم
و با دیری
در من چنان نفرتی
که دخترکان احساس را جرات زنده به گور کردن

قلبهای نخ نما در گرو آفرینش گور های کهنه می مانند
و چشمها بر خاک غربال می شوند

نه اشک می چکد نه خون
نه شاعره ای
که از گیسوان سیاه اش آویخته باشند اش
بر بلندایِ شیری رنگِ راهِ کهکشان

مثل انکسار نور عشق هزار پاره می شود
و موجودی نیم فرشته و نیم انسان
بکارت دنیا را بی دَرد
می دَرَد
تا دوری و دیری
چون پیچاپیچیِ شاهراه
نور را دَر نَوَردَند
و غروب
چون روسپیِ خوش آب و رنگ
لبان اش را بر آسمانِ گورستان می فِشُرَد.


شصت و دوم/پائیز/87
تهران بی رنگ
گفته بودم با عشق :
دستبرد خورده به دهلیزهای قلب ات
گفته بودی با مهر:
صبر!
نگفته بودی اما
تنها نقش ترنج فرش قلب ام
چه نیمه کاره رها خواهد شد به زیر پای خلایق
چه بی ثمر فدا می شود
در چرخش ابدی شبکور های کیهانی

نمی دانی
خزان به این زیبائی
شبانه روز
از سر سرای سبز تابستان تو می گذشت،
چنان پروانه ای از جان گذشته ی گذشته و امروز و آینده

پنجاه و هشتم/پائیز/87
تهران تاریک
«باور»

با سنگینی نگاههای هر شب ات
سبک می شوم
نه بر خطوط موازی رابطه می دوم آنقدر
تا به تو نرسم
نه از آسمان ستاره وام می گیرم
به جای چشم

تو چنانی
که می شود ندید و با تو بود
ندید و با تو ماند
وبا آهنگ ساحر صدای خش دارت
با تن ات در هم آمیخت

می توان با ته مانده ی لحن دیروز ات
بی که از بلندترین ارتفاع حظ فرو افتاد
روی عاشقانه ترین واژه های فردا غلتید


آری
می توان تو را ندید و دید
می توان تو را از خاطر یاس ها بیرون کشید
و بوی هرم خیس معاشقه را
دوباره
با تموز تابستان ات تجربه کرد
می توان تو را ندید
و در کنار حس تو
با تورم خون فام پلک ها
رویای باران و رعد دید

باری
با تو می توان
بی که تو را دید
بربلندای جهان نشست
و اتود های عاشقانه زد

و در حصار خیال
نقش تمام خاطرات فردا را زد.
با تو می توان
تا پایان مدور زمین
تا انتهای پیچ در پیچ کائنات
عاشق بود
و ماند....


پنجاه و هفتم/پائیز/87
تهران خاکستری
«جمع مکسر»

در سیاهچاله ای که خود جهانیست
-و از دهانه ی تنگ اش هیچ کجای جهان پیدا نیست-
افتادی
بی که بدانی

اسیر شرایط شرطی شدن
دست در بازی زندگی نمی برد

تقلای عبث ات
با آنهمه خیسی
بر رطوبت ِ ويران‌کننده،
بر تب ِ پُرحرارتِ تاریک اش
ردی نمی نهد.

تو با لخته های خون شسته می شوی
و با انگشتهای جوهری
با شبیخون
بر کمرگاه یاس های سر راهی
جان می دهی
کشته می شوی....



پنجاهم/پائیز/87

تهران سیاه
«زلزله»

به قول دورغ
از این پنجره ی باران خورده ی تار
چشمهای هاشور خورده ات را نگاه می کنم
عصر سوگوار من
با تکه آسمانی که از سر کذب رنگ آبی گرفته
سرخ می شود

در حجم پوک یک خیال
سوء تفاهم شیطان
تنوره می کشد
و تاریخ معاصر ما
با آه و افسوس زبان حرف می گشاید :
که صد حیف زنانه ترین آواز عاشقی
فصل های تو
سرگذشت را جدی نگرفتند.

چهل ونهم/پائیز/87
«شکست»


از تمام نزدیک ها نزدیک تر بودی با تمام دوری ات
حالا از تمام دور ها دورتری با همه ی نزدیکی ات
پرده کنار رفت
جغرافیای نا گسستنی ات در چشمم
چهل تکه شد

دور شدی
وبا دوری ات پائیز مرد
پائیز من بودم که با تمام رنگهای زنده ام
مرا کشتی و آرام خوابیدی
و با خواب تو
منظومه ی شمسی را آب برد با اشکهای من

در گرداب فاصله ها آب می شوم
تو دروغ می گوئی
من مکافات می شوم...



چهل و پنجم/پائیز/1387

تهران دلگیر
یادداشتهائی برای هیچکس.
پائیز

پانزده روز از پائیز می گذرد و هنوز نه آسمان سر باریدن دارد نه از بوی خاک و صدای جدائی برگ از درختان خبری هست.
و من هنوز به این پائیز دیوانه که ناز می کند و دیوانه تر از این که هستم نمی کندم، حتا نازک تر از گل نگفته ام.

از بوییدن موهای مرطوب ات -که تابستانی ترین رایحه ها را از یاد هفت سالگی می برند - ، از تماشای عمق چشمانت -که تیرگی وهم انگیز تاریکی را کم رنگ می کند- ، از شنیدن ترانه ی آرام نفس های بلندت به وقت خواب ، از لمس پوست تن ات که کوره است...از بیخودی در حصار بازوهات که بهشت است...از قفل شدن انگشتهامان بهم که کلیدی نداشت و به سختی باز می شد، -حالا- یکصد و پنجاه و یک روز گذشته است .
می دانم یاد هست فقط می خواستم یادت بیارم که یعنی اشارت چشمهامان را فاصله ای هست پر شده با سه نقطه ها و علامت های تعجب و گاهی با نشانه ها...
می دانم یادت هست و کنار عدد 28 یک ضربدر گذاشته ای یا یک ستاره کشیده ای شاید.
فقط خواستم یادت بیارم که تن ام سرد شده چون پائیز است. خواستم یادت بیارم که قرار مان یادت نرود!
تو می خندی! و توی دل ات می گوئی: کدام قرار؟؟
من می خندم بلند بهت می گویم : به شرط با هم بودن...! تا هر کجا که باشد
و تو می خندی.... مات می شوی
من با دوری ات مکافات می شوم

تو نیستی و بوی تن ات جا مانده توی تخت... توی اتاق... توی خانه... توی راهروی تاریک...
تو نیستی و کوچه ها بوی تو را می دهند.... بام تهران – وقتی که نسیم موافق وزیدن می گیرد- بوی تو را می دهد....

تو نیستی و سایه ها محو می شوند. آفتاب با تو مرا ترک کرده است. چرا بر نمی گردی؟ من از شب بی تو بودن خوش ام نمی آید..

روزها ی پائیز که می رسند، کمر خورشید می شکند .نور ،کج تر از کج خلقی های دخترکان شهریور، تن دیوارهای بی غش اتاق را نمی تواند داغ کند.
خانه وقتی که نیستی به رنگ بنفش سیر می شود... و زیبائی نه که پنهان شود ..که گم می شود...دور می شود...

با خیال تو دست از جنگ با زندگی می شود کشید...
با خیال تو می شود تا نزدیکای ظهر در بستر جا خوش کرد و با چشمهایی که از زور بی خوابی باز نمیشوند به عکسهای روی دیوار خیره ماند
میشود هر صبح بهت سلام کرد چنان که هیچکسی اینگونه سلام ات نکرده است
میشود هفت ساله شد و لوس
یا سی ساله و ...زن


حالا تو نیستی و من هستم و کتاب ها و نامه ها و سررسید هائی که سیاه می شوند از هجوم روان نویس های نرم و مدادها ی زبر و خودنویس های تیز ...
تو نیستی و من هستم و صدایی که روی پیغامگیر هست و همیشه هم خواهد ماند...

تا دوباره آمدن ات تنها هجده غروب دیگر مانده ..شاید کمی کمتر... تا دوباره رفتن ات را نمی خواهم بدانم.

گاهی کلمات بال در می آورند و از رویای تو صدام می کنند:
- های! مبادا دیر کنی ...

نمی فهم ام این صدای کدام پرنده است یا شبیه آوای کدام ساز...
تنها همین ها را می گویم که باور کن! هرگز از یاد آوردِ آنهمه دست و آغوش و موسیقی و رقص و طغیان نه شرمسار آینه خواهم شد و نه دلواپس روزها و سالها ی بعد...

چه فرق می کند که صدای ام وقتی که برایت لالائی می خوانم شبیه گوگوش است یا به وقت شعر شبیه فروغ؟
چه فرق می کند که پرت شده باشم اینجا؟
میان آدمها و دل ام از میان این همه دست ومرد و نامرد و آدم و کوتوله و رشید و رستم و هرکول و اسفندیار و تنهام...
و تنها هم دل ام گالیور را می خواهد...
حالا پس از آمدن ات ، به هر چه که نگاه می کنم یا تبسم آینه را می بینم یا تکلم اشیا را...

حالا پس از آمدن ات من به هیبت ماه در آمده ام ... در پس زمینه ای گاه آبی و گاه سیاه
از دوری ات هلال می شوم و از گرمی مهرت حلال!

همیشه بیدار می مانم که گاهی پشت کوه ها فرو بروی و کمی آرام بگیری... می دانم برای دل من پشت کوهها پنهان می شوی .... می دانم جای دیگری ، بر گوشه ی دیگری از زمین می تابی....
حالا پس از آمدن ات همیشه بیدارم...


دل ام تنگ تر از همیشه است .نگفته بودم که قرار با نبودن ات گریخته است ...
خواب می رمد...
دوری ات می تاراندم.... و چشمه ها بجای خشکیدن بیشتر می جوشند و باران بیشتر می بارد و آسمانبیشتر سربی و گرفته می شود.

می ترسم از بادهای سرد ..از پا درم می آرند اگر نیائی...


پانزدهم/پائیز/87
تهران بی تاب
یادداشتهائی برای هیچکس.
خواب دم صبح!


همیشه ادامه دشوار تر از شروع است...
این را تو هم می دانی...

*********
از آن روز بهاری که سرور با تو از در چوبی آپارتمان شماره ی 7 آمد و قرار از لای پرده های یاسی رنگ ، دو گوشه ی دامن اش را بالا گرفت و از پنجره به بیرون پرید یکصد و ده روز می گذرد.
تابستان گرم من!
وقتی که غربت عزیزترین ها را در بر می گیرد اولین باران پائیزی سر از باریدن بر نمی دارد. کولی باد که هوا را به سم دوری می آلاید بر گونه هایم می نشیند
پائیز در راه است... پیش من باش....

*********
بی نهایت تنهائی در برم گرفته است.. از این بابت رنجی نصیب ام می شود که حسی جدید را هدیه ام کرده. آنچه تحت تاثیر قرار ام می دهد تجربیات درونی عجیبیست که دست کم 30 سال است لمس شان نکرده ام
گاه میل به این که با کسی حسی را شریک شوم چنان در من می جوشد که تصمیم به آزمودن اش می گیرم ... بلافاصله حس بیهوده گی بسراغ ام می آید....
آنچه تو را در این گیر و دار در بر می گیرد نیروئیست از جانب زنی سی ساله که چنان وزنی بر واژه ها فرو می آورد که گمان می کنی از این راه دور و از ورای دو دریائی که میان تان هست و بی که ببینی اش چقدر دلتنگ اش می شوی... چقدر هوای شنیدن صدای اش را کرده ای...
زنی سی ساله که درست در اوج لبریزی از دوست داشتن حس می کند قلبی دارد تهی تر از همه ی حبابهای دنیا و عاجز می شود از دوست داشتن...

********
منتظر نشانه ها می مانم چرا که امروز در عین نادانی از دنیائی که تو در آن زندگی می کنی ، پیچش احساسات بر سطرهای دفتر کاهی ام چنان مصورت ات می کنند که گوئی همین جائی... همین جا کنار هم....
همین جا هم هستی.... بُعد مسافت جز سرریز کردن اشکهای دلتنگی چیز دیگری ندارد... دلتنگ می شویم... نشانه ها را می بینیم. گاهی مثل شهابی در آسمان... و صدای هم را می شنویم .. نه از پشت گوشی تلفن... از توی قلب هامان صدای همدیگر را می شنویم.... به صدای باران گوش کن!

********

راست اش را بخواهی من آنچه را که باور نکردنیست باور دارم... پاکی باورنکردنی غم را... شادی خارج از وصف دل را وقتی که با چشمهامان با هم حرف می زنیم و هیچ کسی نمی داند که تا کجا پیش رفته ایم.... تمام اینها آنقدر نادرند و چنان ساده که آدم را به گریه وا می دارند.. شاید وا می دارند کلمه ی قشنگی نباشد اما واقعیت است!
آری! ما با چشمهامان با هم حرف می زنیم.... ما با زبان مان سکوت می کنیم... دیگر چه اهمیت دارد که من بخواهم زبانی جدید اختراع کنم که با واژه های بکر آن زبان به تو بگویم که چه حسی دارم ، وقتی می توان با چشم حرف زد و با گوش سکوت کرد و با دل شنید....

********

گفته بودم بدن ات را برای کسی همیشه عریان کن که روح اش را برای تو عریان کرده باشد....
دیدن چهره ی راستین، دیدن کسی است که چیزی عظیم تر از خویش را دیده است...
ترانه ی آن زن باریک را برایت زمزمه می کردم همیشه که : پیش تو قد یه برگم اما ... با عریانی ام تو چیزی عظیم تر از خویشتن مرا دیده ای....
چیزی حوالی همان هفت سالگی که می گفتی که من هفت سال دیگر هم همین هفت ساله ام.... حالا تو بگو من قد یک برگ ام ؟

*********
بعد از این به جای سه نقطه همان را بخوان که خودت می دانی.. نمی خواهم بیش از این برای تو از کلمات هزار باری و دست مالی شده ای که ازپیش از قرون وسطا هم رد و بدل می شده برای تو چیزی بازگو کنم یا احساسات ام را با همان کلمات بگویم....
«...» درست وقتی فرا رسید که دل تو عین یک آهن ربا تمام اندیشه ام را مثل براده های رقصان بسوی خود کشید.. حالا من درست درون زندگی قرار گرفته ام ... از زنده مانی بیرون آمده ام.... با این که «...» تو درست پرتاب ام کرده وسط یک کره ی دیگر که انقدر داغ است که پوست ام می سوزد... چشمهام می سوزد... نفسهایم می سوزد... کف دستهام می سوزد.....
انگار درون داستانی هستم که در آن هر لحظه ناپدید می شوم... و باز با صدای گل ام گفتن تو به چشم ات می آیم تا ببینی ام که چقدر زلال ام از اینهمه «... ِ» تو

*********

زمزمه ات می کنم...
زمزمه ات می کنم و انگار دارم می خوانم ات...انگار تمامی جمله هایی که در دل ات هست را می خوانم....و در حال خواندن ،دل ات را از بند می رهانم....
نترس عزیزم!
هرگز دل ات را مثل طوماری باز نمی کنم که بشود با صدای بلند آن را خواند.می دانم دل ات بیشتر از اینها دهلیز در دهلیز و تو در توست... اما توان مرا دست کم نگیر...
منتهائی که به روی صورت ام نوشته شده را ندیده ای مگر؟
من تمام اسمهای تو را صدا می زنم که باشی... که بمانی... تمام اسمهائی را که به تو داده ام و پیش از من کسی اینگونه خطاب ات نکرده بود... تمام اسمهائی که برازنده ی توست اما کسی کشف نکرده بود که می توان تو را به این اسامی صدا کرد....
باور کن که دادن اسم تازه به یک «...» مثل تزریق کردن خون تازه در رگهای اوست... خونی که می چرخد و می چرخد و می چرخد و آنقدر سرخ است که دیوانگی را به خاطر آدم می آورد... دیوانگی ای جاودان که مرگ نمی شناسد...

********

«....» راه دور من ! آن سنگ زیبا که بس که گردن ات مانده لبه های تیزش لطیف شده اسم اش چی بود؟؟؟ همان که باهاش می شود قطب نما ساخت و مسیر «...» را پیدا کرد....
عزیزم.... نقشه اینجاست کجا دنبال اش می گردی؟سنگ بنفشی که به سیاه می زند میان لبهای من جا نمانده ...کافیست سینه ام را بشکافی...
تو را می خوانم ... تو را زمزمه می کنم.. در دستهای من جائی برای پنهان کردن تو نیست که نگذارم موج های بلند آوار موهای انبوه ات نشوند اما با خواندن ات نفس بیشتری برای زیر آب ماندن خواهی داشت..
بعد موج ها آرام می گیرند... طوفان تمام می شود... صورت خیس ات با نسیم آرام بعد از طوفان خنک می شود... آن وقت چشم هات را که باز کنی می بینی هنوز زمزمه ات می کنم و تو نفس می کشی...


مرد بادهای گرم تابستان !بمان همیشه تا مانیدن. بی مانا یا با مانا. این دیگر خودخواهی نیست... چیزی از من کنده ای ...چیزی را از من بریده ای.... یا دونیم کرده ای... نمی دانم... نمی دانم... نه مثل تو که میدانی و می گوئی نمی دانم...!!
من واقعاً نمی دانم....

بمان .این کوچکترین چیز بزرگیست که از تو می خواهم....

شصت وششم/تابستان/87
تهران ابری
یادداشتهائی برای هیچکس

تب 39 درجه!

زیر باد پنکه و پشت شیشه ی مات که بنشینی فکر می کنی بیرون پائیز است و باران!
مجبورم همین طوری فکر کنم تا حال ام بهتر شود
به درون مایه ی انسانی فکر می کنم . به قوانین کش داری که اسم اش را مثل یک راز همه از هم پنهان می کنند!
و به آدمها که اینقدر زود جاذبه شان را از دست می دهند...
پیش از آمدنشان یا قبل از اینکه باشند آنقدر به نظر جذاب می رسند و بعد در عرض کمتر از یک مکالمه فرو می ریزند... مثل آدم برفی که زیر بی رحمی تیغ آفتاب مانده باشد ذوب می شوند.... حتا اگر قدشان یک متر و نود و دو سانتی متر باشد...

ذکاوت آدمها را زیر سئوال می برم به راحتی... ذکاوت یعنی همه ی آن چیزی که آدمی با کمال میل در اختیار دیگران می گذارد.. نمایش آنچه درون توست وقتی که لازم است یعنی ذکاوت... مثل تابلوئی که برای اولین بار از کسی هدیه گرفتم که تنها دلیل اش ابراز توجه به صاحب ان تابلو بود....

غم در همه جای زندگی هست... پشت شیشه های خیس از اشک آسمان وقتی تصویر آن سوی پنجره را تبدیل به یک نقاشی ابستره ی تمام عیار می کند...
روی تن ناز نیلوفرهای مرداب انزلی وقتی عکس بزرگ آسمان در قاب کوچک شبنم جای می گیرد.

لابلای کتابهای خاک گرفته ی ارثیه پدری....
میان خاک ترک خورده ی باغچه ی خشک حیاط خانه ی مادربزرگ در تبریز که حالا سازمان میراث فرهنگی نمی گذارد کسی دست بهش بزند...

در شکاف باریک درب ورودی خانه که نور رنگ پریده ی لامپ کم مصرف توی راهرو خودش را به زور می چپاند توی تاریکی سالن....

مثل بی تفاوتی که دیوانه وار و خزنده آدمیت ام را در بر می گیرد... از تنگنای ویزور دوربین ... در جنازه ی دو شب مانده ی سوسک زیر پرده ی سالن.. از بوی کز خوردن موهام وقتی که کمرم تا می شود برای روشن شدن سیگار.... از شعرهای متکلف محمد. از گرمای دم کرده ی جمجمه ام که انگار یک گروه عزاداری دارند توش سنج می زنند....همه جا این بی تفاوتی پیداست...

بزرگ کردن بی تفاوتی درست مثل کنار آمدن با غم است... این دو قلوهای موذی که در عین ناهمسانی جایشان را با هم عوض می کنند... یکی در لباس دیگری،
همه چیز از نگاه کردن به آینه شروع می شود. موذیانه نفوذ می کنند...مظلوم نمائی می کنند تا آینه گول ات بزند و گمان کنی که این کودک درون توست که می خواهد زبان باز کند و چیزی بگوید ... تو نرم می شوی و آن وقت با بی رحمی کم نظیری غم،فرمان حمله را صادر می کند...
ما ادمها همه با هم فرق می کنیم . مثل اثر انگشتهامان. تعابیرمان هم از عشق... تنهائی... کودکی و غم فرق می کند...
مثلاً تارانده شدن توسط غم چیزیست که پزشکان به آن کمبود لیتیوم خون می گویند...
نویسنده ها به آن فرا رسیدن زمان زایش واژه های منتظر در عالم زرع می گویند... نقاش ها غم را مثل داوینچی در لبخند ژوکوند تصویر می کنند.
خاطره آن را در صدای ترانه های سلین می شنود...
شیوا دست می کند لابلای کارتهای تاروت و سرک می کشد در دیوان حافظ تا به بهانه ای بی که بداند غم اش را بیابد...
ومن به آن بی خوابی و ناخشنودی می گویم...

رامسر که بودم فکر می کردم بی خوابی ام بخاطر جابجائیست . خودش درست می شود! برگشتم... باز هم شبها خواب ام نمی برد.. حالا بعد از یکباره نبودن بعضی آدمها که بی دلیل می آیند و ناگهان گوشی تلفن را بدون خداحافظی می گذارند و در و پیکر را بهم می کوبند و می روند بی خواب ام.

نگران چیزی نیستم چون یقین دارم آینه ی من شکافی ندارد که این دوقلو های موذی در انحنایش نفوذ کنند .وقتی بهش نگاه می کنم می گوید چیزی توی چشمهای من هست که بعضی ها توان تحمل اش را ندارند. بهمین خاطر هم هست که درست مثل اسبهای عرب وحشی رم می کنند.... می گوید: تو رم می دهی شان! با آن چشمهای خیره ات..

یادم هست توی یکی از صعودهامان یکی از بچه ها این را گفت. با هم مسافرت می کردیم. یک شب هم از روی اجبار و تاریکی هوا بالای جواهر ده ماندیم . همان شب بهم گفت : هی! لعنتی! چشمهات عین چشم گرگها برق می زنه. و با من توی یکم کمپ نخوابید و جاش را با یکی دیگر از بچه های گروه عوض کرد.
من دیگر نیازی به کسانی که پیرامون ام اند - مثل روباه های زیبا و مکار می چرخند و زبان زبر و چربشان را روی عشوه های کشف ناشده ی سی سالگی ام می کشند و می خواهند من ام را مال خودشان کنند – ندارم...
تلفن ها همه بعد از دو زنگ می روند روی پیغامگیری که صدای سرزنده ی زنانه ام به آنها سلام می کند...
رکوئیم و آداجیو .... بلو و وایت و تابلوی مونوکروم آل پاچینو با دود عود و بوی شمع و پاهای روی هم افتاده و نیمه عریان زنی روی کاناپه که نشسته و خیره خیره سیل نگاهش می کاود و سوراخ می کند چیزی نیست که هر کسی از پس اش بر آید...
دیوانه بازی های من هنوز نیمه کاره اند... قرار است اوج شان از اولین روز تولد تابستان باشد.
زمانی که شبها همه جا خاموش است
زمانی که مردها بوی گرم ام را به خاطر نیاورند
زمانی که تمام ترانه ها با صدای من به سکوت رسند.
زمانی که تمام آبشارهای جهان بایستند.
زمانی که اسبها مست شوند از رنگ تن مادیان های سرکش

دیوانه بازی به رنگ سرخ در راه است....
تو را خاک می کنم....
خداحافظ.

هشتادوهشتم/بهار/87
تهران دم کرده
.یادداشتهائی برای هیچکس
هذیان

شايد ندانيد
اما...
آدمی دو قلب دارد .یکی برای زنده ماندن... یکی برای زیستن ....
مرگ تو قلب مرا از هم پاشید.

نه آن قلب که می تپد و خون را پمپ می کند
قلب دیگرم از هم پاشید. آن یکی که برای زنده ماندن بود....

***************


انجیل ها را تقریباً هفته اي یکبار دوره می کنم ... یوحنا را از همه بیشتر ....
لحظه ها ی غریب و ناشناس بالاخره کارشان را کردند.... فکر کردی میگرن سراغ تو هم آمده... اما میگرن نبود...بارها – وقتی که از هجوم سردرد مثل مار گرما زده ی صحرائی به خوم می پیچیدم – گفته بودم که : نترس ! عزیزم نترس ! میگرن مثل هپاتیت مسری نیست
این یکبار را هردومان رو دست خوردیم ... هم من... هم قلب نیم بندم ....

***************


برای بودن هم دو زنده گی باید داشت...
یک زنده گی برای جسم... برای آب تنی توی ساحل سبزآبی اقیانوس... برای بادبادک بازی و نگاه کردن به دم بلندش که رها در دست باد می رقصد در اوج آسمان.... برای باختن ... برای چسبیدن به سردی دیواری که پشت اش خالیست و برف است و باران است و پائیز است.... برای معاشقه کردن با دستهای بزرگی که تابستان است....
و یک زنده گی دیگر برای روح.... برای آواز خواندن ... برای نوشتن.... برای گوش سپردن به صدای جادوئی فلوت... برای لرزش وقتی که گروه کر هفتاد نفری، کارمینا برونا را اجرا می کنند....برای لمس انگشتهای نورانی سنت آگوستین... برای اولین معشوق ام که چشمهاش قهوه ای بود... برای آخرین کسی که نبود....
آری ...برای بودن باید حتماً دو زنده گی داشت....

***************

از همه چیز خبر داشتی.. نامه های لی لی را به مایاکوفسکی خوانده بودی وقتی که من به خواب رفته بودم توی تخت تنگی که بوی موهای تو را می دهد.
چاره ای نداشتم.... باید نمی گفتم.... مثل لی لی که چاره ای نداشت و باید عاشق می شد....
در همه ی گریزهایم تماشایم می کردی و من بی که بدانم جنس تو چیست عاشق ات شده بودم...
بی که بدانم کجای آسمانی....کجای تیزی کوههای خسته با من قایم باشک بازی می کنی.....
بی که بدانم صدای آواز مرا از کجا شنیده بودی....

این نزدیکی ها که بودی یک بوی غریب که ناآشنا بود و مخلوطی از دو چیز با هم بود می آمد... و من نفهمیدم این بوی شور اقیانوس نیست... بوی دَمِ تابستان نیست.... بوی رفتن می دادی....
حالا که دور شده ای یک بوی دیگر می آید ... تند است ...فکر کنم ترکیبی از بوی آوکادو و بادام تلخ باشد...

***************

اینهمه در ترانه های آن زن باریک فرانسوی توی گوشهایم پیچیدی... روی نسیم نشستی و از میان موهای فرفری ام گذشتی و در گوش ام هو هو کشیدی.. با یک عاشقانه ی نه چندان آرام در یک شب بارانی کنار رود سن... در پاریس... نشناختم ...ندیدم... نشنیدم...
مون مارت را که تماشا می کردم از دور، کجا بودی که سبکبالی ام را باور کنی... فراتر از بودن را بهمراه قطعات لودویگ در کنار ام تجربه کنی.. در میان پاره پاره های سونات های آن مرد شکم گنده ... کجا بودی؟ چرا همان موقع وقتی روی پل ایستاده بودم و ایفل را که راس ساعت مثل کوهی از ستاره ها چشمک می زد و شادی را به دل ام می آورد را تماشا می کردم نیامدی؟ چشمهایم را همان شب چرا تماشا نکردی؟

سکوت کنم؟
آخر نمی دانی مگر سکوت تهیست...تهی از هیجان... تهی از گریز ... تهی از آوازی که نمی خوانیم....
سکوت خاموشیست.... چیزی که با من در تضاد است...
نمیر... مرگ تو قرابتی با ابرهای خاکستری که آبستن اشکهای سیل آسا هستند ندارد...
باور کن! هر بار که به فروپاشی قلبم که نه، به مرگ تو فکر می کنم چیز جدیدی کشف می شود.
پاسخ سوال من آنچه که تو با لبخند سعی در فهماند اش داری نیست... سئوال من آنقدر مبهم است که در طول تمام زندگی ام ابهام اش را حفظ خواهد کرد... مثل گنگی که رویا دیده و تصورش را حتا روی خامی کاغذ هم نمی تواند بنشاند....

****************

داس کند ریشه ات را می سائید... تو زندگی ات را می نوشتی و خنده هایت زندگی را سر می داد....
زندگی به اندازه ی خودش رنج آور است و به اندازه ی رنج اش لذیذ و لذت اش به اندازه ی کودکی ای که از دست رفته و برنمی گردد دست نیافتنی....

****************

نمی توانم دست از نوشتن بردارم . هرچقدر هم که پرت باشد... هرچقدر هم که کسی گوش نکند یا نخواند... نمی توانم ننویسم.... چون اين من نيستم كه مي روم از پي نوشتن . نوشتن است كه مي آيد سراغ ام... وقتي كه به تو فكر مي كنم.... نوشتن مرا از دنياي خودم بيرون مي كشد... فرو مي برد در دنياي كسي ...يا دنيائي كه برايم شكل ديگري دارد...
خودت خوب می دانی که نوشتن من برای این نيست که خوانده شوم.. نه!
می خواهم تو بخوانی... تو بفهمی...
هی نخند...
این نوشته ها همیشه سر جایشان هستند... این خانه همیشه سر جایش هست... این درختها که هر روز با ترنم نسیم برایم دست تکان می دهند... این کوچه که هر صبح و عصر ازش می گذرم.... اینها همیشه هستند... اما از تو خالی اند...
برای حرف زدن با تو تا آخر دنیا واژه دارم... تا آخر دنیا اشتیاق... اما راستش را بخواهی تحمل دیدن عکسهایت برایم بسیار دشوار است... شاید این ارث مادری ام است... وقتی که مادربزرگ برای همیشه قلب اش ایستاد ودیگر نتپید مادرم تمام عکسهایش را از خانه جمع کرد... از آن روزها خیلی گذشته... من بزرگ شده ام... زنی شده ام برای خودم... اما هنوز طاقت دیدن عکس جماعت مردگان را ندارم.
مرا می بخشی عزیزم ! عکسهایت را جمع کردم... همه را گذاشتم توی آن صندوقچه ی چوبی که درش را باز می کردی و می گفتی این جا بوی بچه گی می دهد...
تو را گذاشتم میان کودکی هایم که در آغوش ات بگیرند.... من که نتوانستم در آغوش ات .....
تمام کتابهائی را که برایت خریده بودم و هرگز دست نداد که بهت هدیه دهم را.... گلهای سرخ خشکیده ای که اولین روز برایم آورده بودی را... نیچه را... نت های نیمه کاره ی ملودی ای که هرگز تمام اش نکردی .... همه را به همراهت نه به خاک... به قلب صندوقچه ی اسرارم سپردم....

*************

نگاه هایت، وقتی ضربان قلب ات بالا می می رفت....
تن دو رگه ی صدایت ، وقتی که اسمم را به لب می آوردی...
سرگرم شدن ات به کار ، صورت جدي ات با نيمچه اخمي كه به ابروهاي قشنگ ات بود.....
زير لب زمزمه كردن ات وقتي كه حواس ات به من نيست...
چشمهايت به وقت غروب آفتاب كه دورها را مي كاويد....
خيره شدن هات به سقف كليساي بزرگ شهر سالزبورگ و مبهوت نقاشي هاي باشكوه آن همه سال پيش شدن ات
شيوه ات به وقت نوشيدن جرعه جرعه ي خنک آب
سنگینی پلكهايت به وقت عشق بازي،
لميدن ات روي صندلي كنار شومينه و خيره شدن ات به آتش سرخ كه عكس اش را می شد از ميان چشمهاي تيره ات تماشا کرد.
شوق و شورت وقتي كه از بالاي ديوار باغ مي پريدي تا برايم انار دزدكي بياري....
خنده هاي از ته دل ات ....
آه عزیزكم... چقدر گور براي اينهمه هاي تو تنگ است....

**************

تو مرا خوب می شناختی... گوشه کنارهائی که نوشته هایم را پنهان می کردم را خوب بلد بودي... مي رفتي سر وقتشان... فكر مي كردي من نمي فهمم! چقدر مغرور بودي !....
راستش من هيچ وقت از فيلم هاي به سبك فارسي خوشم نمي آمد.... با اینهمه چرا بايد آخر اين قصه ي من و تو اينطور تلخ تمام مي شد؟ چرا بايد قلب من از هم فرو مي پاشيد؟ این که دیگر فیلم نبود....
زود رفتی .صبر نكردي كه بهت بگويم كه كتابهائي كه دوست ترشان مي دارم دقيقاً همان ها هستند كه از فرط خستگي ای نشاط آلود، غريبانه درست كنار تختخواب نقش زمين شده اند.... نه از سر شلختگی ام!
مي خواستم براي نوشتن يك زبان جديد اختراع كنم... زباني كه جز تو هيچ كسي نفهمدش... صبر نكردي...
حالا كه تو رفته اي و انتظار جايش را با بودن تو عوض كرده حتا خلق واژه هائي كه تا بحال كسي ازشان استفاده نكرده يا زباني كه مردم نمي فهمندش چه فايده اي دارد؟

*************

من سه بار سعي كردم كه ازدواج كنم! خب! نشد... اين دليل ضعف نيست... دليل مشكل پسندي هم نيست... تنها دليل اش تعلق خاطر عميقيست كه به تنهائي دارم.... نقطه ي سياهي در دل صفحه اي سفيد و بي غش و خط... كه خيره گي بهش سرگيجه مي آرد. سرگيجه اي كه شبيه سنگيني بعد از دو ليوان اسميرينف است...
بی هیچ گونه حسابگری به تنهائی فکر کردن کار دشواریست. تو رفتی. من تنها ماندم...
تنها یک جمله شاید بتواند گوشه ای از مرگ تو را تشریح کند:
« تمامی فراتر ها همه چیزشان را می بخشند و می روند.»

**************

یادت نگهدار! هر چه را که نگاه می کنم دلیل بر دیدنش نیست عزیزم.
من به کوهها ی لخت خیره می شوم .برف را می بینم....
من به گیلاس های طلائی که همیشه طعم شان برای مربا شدن بهتر از گیلاس های سرخ بوده نگاه می کنم... دهان تو را می بینم...
من به برف جا مانده روی پیست سبز و سفید چمنی نگاه می کنم.... چشمهای تو را می بینم....
من به موسیقی جری گلد اسمیت گوش می دهم موهای پریشان ات را می بینم که پروانه ی کوچولوی قهوه ای رنگی یواشکی گریزی زده بهشان اما گرفتار شده میان انبوه شوریدگی شان....
ساز دهنی می زنم.... چشمهایم را می بندم... نه... چیز زیادی نمی بینم... چز پوست تیره ای که همه ی پس زمینه ی قهوه ای رنگ پلک های بسته ام را پر کرده است
نگاه می کنم اما چیز زیادی نمی بینم . این درختها که امروز اینهمه قد کشیده اند و پشت به پشت هم در امتداد آن کوچه باغ باریک ایستاده اند را یادت بیار...

***************

اولین برخوردمان سفید و خاکستری بود... درست مثل یک بوم نیمه خام ... یکهو یک سطل رنگ نارنجی انگار پاشیده شد وسط اش.... و قصه با ترانه ی Suddenly شروع شد.
قلبم عین یک پرنده ی کوچولو که زیر باران پرهایش خیس شده و نمی تواند بپرد تند می زد... تند تند می زد....
تو آمدی...
من گرم شدم.... تو رفتی....
زود بود... نبود؟

***************

آنچه که من از مرگ تو دستگیرم نمی شود را حتا در زمان بودن ات هم کشف نکردم.... آن بخش از قلب ات را ... بخشی که همه چیز را نقض می کرد و در عین ناباوری اسم اش آزادی بود...
آری ! آزادی در قلب تو بود....
مرگ تو آخرین صفحه یا آخرین بخش از کتاب نبودی که چیزی را بشود ازش فهمید یا نوری که بخش تاریکی از تو را روشن کند.... حتا همین حالا هم تصور درستی از آن روزهای نمردن ات ندارم...

**************

من فرار می کردم ... گریز با گرگ ها را دوست داشتم... نگاه کردن را – خیره خیره – به کلونی زنبورهای وحشی که روی شاخه ی درخت افرا علم شده دوست می داشتم... بی صدا توی بست ماندن و تکان نخوردن را و ساعتها غرق خیال شدن و خیره ماندن به سقف را ... صبح بخیر به زندگی گفتن را... مرور خاطرات را....

**************

روی چمن ها که دراز می کشیدیم و گاهی مورچه هازیر لباسهامان می رفتند .... چشمهامان را می بستیم و نور خورشید که از لابلای برگها می تابید روی صورتهامان و از پشت پلکهامان کم و زیاد می شد .... چقدر خوب بود بوی علف و خاک مرطوب و اجاقی که آنسو تر سیب های چاق و چله روش برشته می شدند... غلت می زدم... دور می شدم ازت... به فاصله ی چند متر ... چانه ام از رطوبت خاک خنک می شد...وقتی که قد چمن های سبز از چشمان آدم بلندتر شود تماشای منظره معشوق خفته و پاهاش که به دیواره ی آسمان تکیه داده شده خیلی قشنگ تر است....
حالا پاهای تنومند ات به دیواره های گور تکیه داده اند .... خنکی گور آرامت می کند

*************

تو چیز زیادی برای ارث گذاشتن نداشتی... لبخند و خودداری تنها میراث است.. ...
روی گونه های دختر کوچولوت اشک ماسیده... چرا بغل ام نمی کنی....

************


چشمهایت را بستی بی آنکه بدانی من اینجا منتظر بودم.... منتظر برگشتن ات.... فکر کردم می خواهی پلک بزنی... خوابیدی.... دیگر گرم ات نمی شود ...

************
بیرون سرد است.. هوا 17 درجه ی بارانی با رطوبت 52 درصد... باد می وزد...روی شیشه ها می کنم و می نویسم : دل دل نکن به رفتن. ....
یادداشتهائی برای هیچکس .
تابستان.

تابستان من در راه است.
يا آمده حتا بي كه بهار به نيمه رسيده باشد.
تابستان من گرم است. زير پوست تيره اش زنده گي به عمق رود سن جريان دارد..
آرام است...قلب اش به جاي دو دهليز هزار حفره ي پيچ در پيچ دارد. شبها دير مي خوابد.
تن اش بوي اقيانوس مي دد. بوي شوري و تلخي ...پوست اش نرم نيست... مثل تن درخت كاج ...
با دستهائي سي و چند ساله كه غافلگيرت مي كنند پشت ديوار اتاقي كه پرده هايش به رنگ نسكافه بود.
تابستان من قهوه ايست. مثل قهوه اي كه نمي نوشد.. داغ است و خيس، كه از عرق مي شود...
تابستان من گريز را خيلي دوست دارد.. مثل من كه فرار را... تابستان من زودمي آيد ...دير مي رود ... صداي كليدهاي سياه پپيانوست وقتي كه مي رقصد دستهايم روي تن اش...
لطافت برگهاي سپيدار به وقت معاشقه با نسيم است وقتي مي گيردم توي بغل بزرگ اش.

توي چشمهاش ستاره دارد.مزه اش طعم عسل زنبورهاي وحشي كوه سبلان است...
شرمين نيست ها! اما نگاهش آزار هم نمي دهد... با پلكهاش مي تواند تا آخر دنيا پاهات را نوازش كند... نمي دانم تابستان من كجا بوده اينهمه سال... نمي دانم از كجا اينهمه بو هاي متفاوت را مي شناسد...
تابستان من دو سنگ دارد... سبزوسياه... اما هيچ كدام به كارش نمي آيد .چون موهاش سياه است و حرفهايش زمردي..
تابستان من تنها 7 روز مي ماند ... با هفت شب كه حتا اگر به بلندي شبهاي زمستان هم كه باشد براي من و تابستانم به كوتاهي همين پنجشنبه و جمعه است.
تابستان من خيلي عرق مي كند...وقتي كنارش مي ايستم يا دراز مي كشم از رطوبت دستهاي بزرگ اش خنك مي شوم.
پريشاني موهاش وقتي كه انگشتهاي كشيده ام ميان شان گير مي كند آرام مي گيرد.
تابستان من آسمان و زمين را توي عكسهاي اينهمه سال آنقدر قشنگ جا مي دهد كه همه اش مي پرسم از خودم چه جوري اين دو فراخي را به هم بخيه كرده آنهم از ميان ويزور تنگ دوربين...
تابستان من حتا مي داند كه مردهاي پاريسي يك معشوقه دارند و همان را بيشتر از همسرشان دوست مي دارند ...اين را هم مي داند كه مردهاي ايراني معشوقه هم كه داشته باشند مادرشان را از معشوقه و همسرشان بيشتر دوست مي دارند!
تابستان من گاهي شبيه ببر است و گاهي خرچنگ... وقتي پيش مي آيد انگار پس مي رود...
تابستان من خود سرطان است... تا خبردار شوي همه ي جان ات را گرفته...
به تابستان ام گفته ام كه هر وقت ترانه ي مونامور را مي شنود ياد من بيفتد...
روي تابستان ام هم اسم گذاشته ام . كه سنگيني اش را حتا وقتي من نيستم يا خودش نيست حس كند.
من با او نرقصيده ام ..آواز نخونده ام... وقتي كه نبود هيچ وقت با خودم نگفته بودم كه ممكن است اين همان تابستاني باشد كه بالاخره يك روزي از راه مي رسد.. با او فيلم عشق سالهاي وبا را نديده ام.... صبح زود يا بوق سگ باهاش كله پاچه نخورده ام.... زير آسمان پر از ستاره خسرو آباد شهابها را نشمرده ام.... با او طعم شراب را نچشيده ام.... آخر تابستان من الكل دوست ندارد.... من بدون تابستان ام تجريش هم نرفته ام....

اوبه زودي پرواز مي كند.. به سرزميني كه بيشتر روزهاش مثل پائيز هر سال تهران آفتابي تنبل دارد و ابرهاي پر رنگ...
تابستان من! اسم ام را صدا كن...صدائي كه شبيه جادوي فلوت است... نفهميدم تو ديگر چه جور تابستاني هستي كه توي بهار سر و كله ات پيدا شده...
زود برگرد.


پنجاه و دوم/بهار/87
تهران باراني
یادداشتهائی برای هیچکس
بي خوابي

نمي دانم كي بود.... ديشب يا دم صبح ... يا وقتي كه بيدار شدم
تو مرده بودي و من گره هاي كفن ات را مي شمردم... صد بار بهت گفتم من از پارچه ي چلوار خوش ام نمي آيد ...بگو من و تو را هم مثل بقيه ي آدم هاي نا مسلمان بگذارند توي تابوت... گوش نكردي
نمي توانستم ببينم ات...
مي داني ؟ بالاخره ناخن هايم را كوتاه كردم....براي همين نمي توانم گره ات را باز كنم .مي خواهم پيانو بزنم... نمي فهمي؟!
- رفته بودم برات تمشك بچينم تمام خارهاش رفت توي دست هام.... هي بخند!
- هي منت سر من نگذار.. با يك بوته ي تمشك يك شيشيه شراب هم نمي شود انداخت

مي ترسي؟ جائيت درد نمي كند؟ چقدر داغي ...
گفتم چي مي شد قبل از اينكه بميري يك دل سير بغل ات مي كردم... انگشت هام مي رقصيد روي تن ات....گره مي خورديم بهم...آنجا كه درد غشناله مي شود تا بفهمي چقدر حقيري....
آنجا كه سر مي خورد دانه هاي درشت عرق ات ميان شيار سينه هاي يك زن وهر دو ليز مي خوريد و خيس مي شويد.....
چقدر گفتم تا نرفتيم بيا ميخ ها ي تابوت ها را بشماريم...
تو مي ترسيدي... من هم مي ترسيدم....
تو اما از عبور آرام و خاكستري رنگ مرگ كه بوي كافور و فرمالين مي داد مي ترسيدي... فرار مي كردي
من از لذت كثيف نبودن
نگاه كن
اين جسد من ام... گرم ام هنوز!....

نترس عزيزم! تن من علفزارست .....كه تنها خواهش اش دشنه ي دستهاي توست كه باور كنم صاحب زمين تن ام توئي!
هي بخند!
اينها را كه ميگفتي همه اش فكر مي كردم : نه ديوانه! تن تو چشم انداز يك خاطره است .. نه حتا خود خاطره ....شايد يك حسرت تيز... درپي اندوهي كه سردي گس خاك با خودش مي برد.
ديگر نترس عزيزم!
قفس در كار نيست سياهپوش ... ديوانه ات فرار كرده ... تمام شهر را هم كه بگردي پيداش نمي كني.

بيست وسوم/بهار/هشتادوهفت
یادداشتهائی برای هیچکس

دهان ام بد مزه است... سرم درد می کند.. .. توی تخت که داغ است از تب و بو می دهد از عرق و درد می کند از بیماری می غلتم .
انگار یک گردان مورچه دارند روی تن ام راه می روند.
چشم ام را می چرخانم روی در و دیوار.. هیچ چیز تازه ای نیست .
از وقتی مریض شدم تلویزیون و همه ی تشکیلات اش را آوردم توی اتاق خواب. این جوری راحت ترم.
شبها تا دیر وقت بی اینکه بدانم کانال مورد علاقه ام چی دارد پخش می کند روشن می ماند. لامپ اتاق را همان روز اول که آمدم توی این خانه ی لعنتی باز کردم که همیشه ی خدا تاریک باشد.
حالا دیگر مامان نیست که هی غر بزند بهم که مگه بوف کوری؟!
همین جا می خوابم. همین جا کتاب می خوانم .... قهوه ساز را هم اورده ام ور دل ام. اتاق بوی سیگار و گراس و قهوه ی شب مانده می دهد.
به کتابهای پای تخت نگاه می کنم که هیچ کدام شان را تمام نکرده ام.............. و به عکس هائی که بوی کهنگی می دهند.. بوی نفت... بوی چراغ گرد سوز ...
با خودم همش می گفتم که چه جوری کالیگولا خودش را نمی کشت... با همه ی آنکه متنفر شده بود از زندگی ..چی می خواست از جان ماه؟
13 بار خواندم اش .. 13 تا سیگار کشیدم .... 13 تا قهوه خوردم.... 13 بار بالا آوردم.. 13 بار گوشی تلفن را بر داشتم که بهت زنگ بزنم ...
چه زندگی نفرت انگیزی...
از پنجره بیرون را نگاه می کنم ..... جماعت خل و چلی که مثل زنبور ها روی سر و کول هم می لولند و هیچ کسی هم به آن یکی خرده نمی گیرد ...بهم تنه می زنند.... سر آسیمه می گذرند از کنار هم... بوی ماهی گندیده می آید
باز عید ...
یاد افشین می افتم و عید 81 ... که سر سفره ی هفت سین عکس ماهی قرمز کوچولو را کشیده بود! چقدر احساسات این مرد گنده را دوست داشتم! من و افشین هیچ وقت ماهی نمی خریدیم... آخر می مرد ... تازه رنگ اش هم دیگر قرمز نبود....
اه.....دلم بهم می خورد. می خواهم بمیرم. نمی شود. تا حالا شده بشنوی کسی دل اش بخواهد بمیرد اما نشود؟
مثلاً خودت را پرت کرده ای تاحالا از طبقه ی سوم آپارتمان روی رمپ پارکینگ ؟
وقتی که فقط هفت-هشت سال داشته ای و حتا دست و پایت هم نشکسته باشد؟
یا وقتی که با پاراگلایدر بالای دشت مشا داری می پری شده خودت را بکوبی به کوه که بمیری و بعد که به هوش بیائی یک دسته مرد را ببینی که بالای سرت ایستاده اند و با صدای گنگ بهت می گویند: چیزی نیست فقط سرت شکسته. بعد چند تا سئوال ازت بپرسند که مطمئن شوند که دچار ضربه مغزی شده ای یا نه؟؟
هیچ وقت این احساس نفرت انگیز را داشته ای که بهت بگویند : برو سرت را بگذار و بمیر! و تو زیر لب بگوئی : خب نمی شود...
یادم می آید تمام این بلا ها را خریدم به جان وا مانده ام که بشود سرم ار بگذارم و بمیرم دراز به دراز . اما نشد.
دوست داشتم از بلندی بیفتم موقع مردن. نمی شود. یعنی هیچ چیز از این وحشتناک تر نیست که بالهای سپید مرگ را ببینی.... بهشان دست بزنی ... اما در نهایت در بر نگیرندت.
بگذریم...
چند وقت پیش ها برات نوشته بودم که مدتهاست که دیگر کافه نمی روم و قدم نمی زنم.
مدتهاست دست برداشته ام حتا از نوشتن همان دری وری هائی که اسم اش روزی اتود های یک دیوانه بود.

یاد شبهای بهار 84 می افتم شبهای دم کرده ی اسمیرینف. با بودا بار و کتابهای خاک گرفته ی روی زمین
و لاشه ی سوسکی که پرس شده بود زیر کوه کاغذهائی که با روان نویس قرمز صدبار اسمم را روش نوشته بودند.

دستهای بسته و شمع های آب شده ... صدای سبحان الله موذن زاده ی اردبیلی که گم می شد میان ولوله ی سنج و دمام....

یاد دخترکی که اسم اش را درست نمی دانست و توی کافه ژنتیل دیدم اش آن سالها....
همین روزها باید بمیرد از زور دراگ های جور وا جور بس که شده 40 کیلو ... اما نمی میرد...
می دانی چرا؟؟ چون دراگ را برای مردن نمی زند توی رگ. عشق می کند که نشئه شود . چه فرقی می کند کریستال باشد یا هر کوفت و زهرمار دیگر؟

حرفهای علیرضا سجادی و چشمهای حسین معمارپور تنها تتمه ی خوشی خاطرات روزهای بهانه و اضطراب بود.

تف به معادی که زمین در انتظارش هست این روزها و لعنت به بهاری که با نیرنگ ابر می آید و بی باران هم جل و پلاس اش را جمع می کند و می رود همان نمی دانم کجائی که هرسال ازش می آید.

تن ام اغ می کند از هجوم تب.. اما نمی کشد. می افتم توی همان لوپ بی سرانجام که اول مرغ بود یا تخم مرغ.
می افتم به هذیان یا خواب می بینم شاید. که سوار قطارم و انتهای تونل کوهی از کاغذ است اما نمی توانم دستگیره ی ترمز اضطراری را بکشم می خواهم داد بزنم اما قبل از آن چنان از روی تخت خورده ام زمین که فرصت فریاد از دستم رفته است.
بلند می شوم . تن رنجور خیس ام را پرت می کنم روی تخت و دولا می شوم
و روی کاغذ سپید. با طعم الکل ... با بوی گراس... با صدای بی رحمی که اپرای Swan Lake را اجرا می کند
هر آنچه که از زندگیست را
بالا می آورم...
کالیگولا.........
کالیگولا......... کاش یکبار با تو خوابیده بودم...

هشتادوششم/زمستان/هشتادوشش
تهران دلتنگ
نجوا

خروش رود!
در سكوت مستور من آوازي بخوان
من آفتاب بي رمق پائيزم
كه آسمان را
در واپسين لحظات حيات روز
به نظاره نشسته ام

هراس من از سردي زمين است
نه از مكر ابري آسمان

با من سخن بگو.....

هفتاد وچهارم/زمستان/86
دنیا
سیب نارسی که سرش به دوار می افتذ
بس که چرخ می زند مدام در سکوت بی انتهای کیهان
و بهار
بی که باخبر شوی می گذرد آرام و خاموش ازت
ازم....از ما...
وتو
نام تمام زنان دیار مرا فراموش می کنی
با سرگیجه ای
که بوی تهوعی ترش در پس اش پنهان است
چونان آرام آبی دریای ریاکار
پیش از غوغای خاکستری طوفان....
سلام
ترک کردن کار دشواری هست اما... کافیست اراده کنی....

ساعت یازده و سی دقیقه شب
واگنر
سونات مهتاب بت هوون
نوستالژی تکراری پائیز و بوی موهای باران خورده ات
تلخی ادکلنی که مانده طعم اش گوشه ی لبهام
دراز می کشم روی تختی که تن کسی را جز من راه نمی دهد توی خودش
یکی از همسایه ها توی خانه ی پشتی دارد یک قطعه عاشقانه می نوازد با پیانو
یاد رضا می افتم ... به جای شفق....
شفق پیانو می زند....رضا عکس های خوشگل می گیرد...
...و صدای این آسانسور لعنتی هپروت قشنگ ام را می ریزد به هم

ساعت دوازده
توی تخت خالی از بوی ادکلن مون بلان تن ام را بغل می کنم و ... معاشقه می شود با بوی عود و شمع... قهر می کند باهام
پشت کرده به من و هر چه ناز اش می کنم باهام حرف نمی زند... ساعت دوازده را دوست ندارد...
می گوید لباسهات عوض می شود دوست ندارم!!
و من گره های زمخت کفن ام را می شمارم ببینم سی تا شده یا نه....
او همانجا مچاله شده پشت به من مانده...
می گویم: برگرد!... شانه هاش را بالا می اندازد....
می گوید: آهای... چه پیله ای هستیا! ول ام کن....
غیر قابل تحمل صدام می کند
مثل محمد....
امروز توی دفتر محمد گفت غیر قابل تحمل ام... فکر نمی کردم....
شاید یاد پرویز شاپور قدرناشناس افتاد که گفت من درست عین فروغ ام
همان قدر غیر قابل تحمل....
یا آنقدر پاره پاره که هر تکه ام آینه ای ترک خورده باشد که جز تصور متوهم ستاره ی پنج پر چیزی را نشان ندهد....
...
ترک کردن دشوار است .. می دانم....

ساعت یک و ده دقیقه بامداد.

بهنام امشب زبان باز کرده بود
و تمام مردان شهر با مخمل آبی رومن پولانسکی خوابیدند و من نه که غیر قابل تحمل ام.
پایم را بسته ام به پای کوتاه تخت تنهام!
که بند بشوم و زبان نریزم هی که......
فقط می دانم که خاک بر سر پرویز شاپور که فروغ ساده را نخواست
و خاک بر سر رضا که هنوز با تین ایجر های دون مایه شبها را توی هتل های شانگهای سر می کند....
ما آدمها همیشه وقتی از کف می دهیم داغ می شویم
آه می کشیم... اشک می ریزیم... شعر می گوئیم... ساز می زنیم ... صدامان را می اندازیم به سرمان و آواز گلچهره را می خوانیم...
ما آدمها کوریم
نه نگاه
هیچیم... نه صدا.... یا نغمه ی فاخته ی بی چشم و رو
ساعت چهار و پنجاه و پنج دقیقه

هیچ قول به هیج کسی نمی دهم
من صدام خوب است پس آواز می خوانم چه بتوانم چه نه....
می ترسم بمیری دیوانه! بدون آوازی که من خوانده باشم برات....
می ترسم بمیری.... بی که صدای واقعی ام را بشنوی...

صبح بخبر...
هشتادو ششم/پائیز/هشتادوشش
پوسیده است این هیبت تنها
چون آخرین ریسمان سستی
که
به دندانهای کُند -
قصد جویدن اش را کرده اند مار گزیدگان بی آزار

از سودای خیالین عشق
نه می شنود
نه به هیچ گویش آشنا حتا
کسی دهان دوخته می گشاید...

آوخ! که در سکوت مایوس خدایان نر
طنین جوشش چشمه ای نیست
تا جرعه ی ناب جاودانگی را
بر لبهای خشکیده ی زنی بچشاند
که یارای دست شستن اش نیست
از دامان سراب گذشته ی بی فردا

گندیده است
لاشه ی بوتیمار تشنه
بی نعره های موج
بر سینه ی ساحل آشوب

و خورشید ِفرو افتاده از پا
در آبگینه ی نومید دریای دور
غرق می شود
چونان هذیان تلخ دخترکی
که در گلوئی چرکین
به گل نشسته است.


پنجاه و سوم/پائیز/هشتادوشش
کویر


من برگشته ام

از مدتها....
که توی خیابان ها راه نمی روم...از سنگفرش های دورنگ که نمی شمارم...
من برگشته ام
از کافه رفتن ،
که فراموش کرده ام... از صدای آویزهای چوبی که گم می کرد زمزمه ی زیر لب حسین معمار پور را
از بودا...که بار می زد با موسیقی تلفیقی مراکشی.....
من برگشته ام
از خواب ... از بیداری... از بوی عرق و سنگ...
از رنگ سوم ... که تن مرد بود
از طعم اول که بوی تلخ داشت
از رویای هر دم صبح که عریانی دو تن ناپیدا بود ... در هم تنیده مثل ین و یانگ
من برگشته ام
از نزدیک ها که هجوم همیشه داشت
از رقص تن ها در تخت با سایه های روی دیوار
از ترس لرزان شمع به وقت جمع شدن لبها
من برگشته ام
من برگشته ام.....
که از هماغوشی با دستهای تیره و بزرگ مردی که در همهمه ی دیدن و ماندن و آمدن .... در همهمه ی آوردن و مانیدن هر دومان.... هبوط کنم
در ازدحام ثانیه های بی خیال که می دوند از پی هم مثل باد .... سکوت کنم
برگشته ام از شبهای گراماتا
تا روی تن ام دست کشیده شود نه از این رو که داغ ام.... که التهاب انگشتهای نچشیده ام را دستی کشف نکرد .... نه چون که تن ام بوی ماسه و اقیانوس می دهد بجای آن روزهای کوکو مادمازل
برگشته ام عقربه های ساعت را نگه دارم
که نیش هاشان توی دستهای سی سالگی های زنانه ام فرو روند
برگشته ام
نه با موهای بلندی که ببافم ... تا بالا بیایند ازش و برسند به چشم هام....
برگشته ام
نه که شبها بخوابم و روزها را نبینم ....
برگشته ام برقصم... برهنه در تاریکی گرمی که آینه های رو در رو هزار باره ام کنند
برگشته ام که با بودا بخوابم هر وقت که بخواهم....
برگشته ام که گل نیلوفرم را جدی بگیرم....
که ها کنم نه توی دستهای یخ کرده.... که زیر گوشهای داغ
تا هوا شوم... بروم بالای سرها چرخ بخورم و با یک دم فرو کشیده شوم توی ریه های زنی که دارد می زاید....
که آرام بگیرد....
برگشته ام ... با هزار هجای کشیده مثل آآآآآآآآ...... که فرو نخورم .... که بگویمشان.... که آآآآآآآآآ‌ که یعنی می خواهم اما به شرط بی عشق......
که میان خطوط پریشان پیشانی، لب شوم به قاعده ی داغ
بوس شوم به شکل خیس
آب شوم مثل چکه از روی شانه ها
مار شوم به شکل پیچ
که تاب بخورم میان سبک سری پلک هات
وقتی که می آئی ... پا به پای من....
من برگشته ام

که با صدای تا ناگهان برسم
از مسیر چشمهای تو به ارتفاع حظ....

28/پائيز/86
تهران ابری
گير افتادم
توي برزخي كه همه اش را
نه مي فهمم ... نه اصلاً مي شود كه بفهمم
با صداي قور قور قورباغه ها مرد مي شوم...
مي خوابم به روي سينه... زنها را توي خواب موم پيچ مي كنم تا از رايحه تن شان عصاره بسازم.
موهاي قرمز...موهاي سياه... يا بلوند..
پوست هاي تيره ... يا زرد ...مثل سرخ پوستها حتا...-سرخ-

گير افتاده ام
ميان سرخي تبلور زنانگي كه فقط تداعي گر لخته هاي خون است.
مثل آن زن توي استخر كه انگار عن قريب از ميان پاهاش مي خواست چيزي را بيرون پرت كند...آرام بگيرد...

مثل يك لوپ مكرر.... همه چيز تكراريست... برزخ....يا يك خلا. مثل وقتي كه گردباد مي پيچاندت و تكه تكه ات مي كند....

آبگينه اي شده ام كه تنها تصوير مصورش انعكاس اضطراب چشمهاي ترسيده ي زنيست كه با دشنه اي گيسوان يك در ميان احرام بسته اش را از بيخ بريده اند.
با ابروهاي تراشيده.... پوستي به رنگ مقام سوم.

صداي انحطاط استخوان هاي تردم را نمي شنوند

به درك.....
كه پولك ستاره برق ندارد...
يا خود فروشي زنهاي خيابان ميرداماد...با آن سر وشكل مهيب شان برايم قباحت اش را از دست داده
به درك
كه هوا ابر نمي شود....
يا دلفين هاي خاكستري ديگر لبخند نمي زنند...
التهاب پستانهايم مي گويند
هنوز زن ام....
به درك....
باور كن با صداي قورباغه ها هم – به جاي صداي دلنشين يك آداجيو- مي شود به خواب رفت
و خواب زن نديد....

...

27/تابستان/86
تهران گرم
گاهي بوي عطر آدمهائي كه فقط بلدند «مثل» جنتلمن ها رفتار كنند تهوع ام را بيشتر مي كند
ته عطرشان گس نيست.... يا تلخ حتا....
بوي خاك نمي دهد...
بوي استفراغ بعد از نشئگي الكل را مي دهد كه هنوز گرم است
اين روزهاي لعنتي ، دل ام بوي علف مي خواهد
يا بوي عرق تند تن مردي تيره پوست
كه دستهايش بزرگ اش ميان موهام گم شود....
....
«مديحه ي ناتمام»

چشمهات راز زيستن است
چون آفتاب تموز
كه خاكستري مرگ را
تا دورهاي دور
مي دواند

وآغوش ات
گرم...
براي ماندن و مانيدن
كه ازدحام وقيح شهر - در ميان اش-
به سكوت مي نشيند... خاموش مي شود

دستهات پليست
ميان برزخ و بهشت
كه تمناي شب را مي بازد
به سپيده دم

و هستي من
با صداي نرم تو
زوال را
به مبارزه مي خواند

در برم گير
تا سيماب حيات
به پلكهاي نيمه بازم
رسوخ كند.

هشتادو پنجم/بهار/86
تهران غريب
نوستالژي بهاري

مثل بنفشه ها شده ام
- يعني كبود-
گفتن ندارد

كجاي هفت سالگي قرقره ي بادبادك ام گم شد كه گسي زردآلو ي نارس، طعم اش هنوز توي دهانم هست؟

مثل نرگسها شده ام
- يعني زرد-
شنيدن ندارد

كجاي تن پياده رو ها ول كردي دست ام را كه از هراس سايه ي آدمها و درختها و تير هاي چراغ قالب ام تهي شد و گونه هام تر؟

كور شده ام ....تو نمي ميري.... من نمي خوابم
و هيچ چيز طعم گيلاس نمي دهد .... يا بوي سبزي لجن ته حوض خانه ي پسرعمو جان را نمي دهد

هاي كوچه هاي تنگ تبريز
هاي....باد مرا نمي برد.....


شصت و پنجم/بهار/86
قلعه ي بابك
سلام
هنوز بهار است . اما نفس فروردين با آنهمه رقص عروسكان سپيد و صورتي پوش كوچه باغها
با بوي خيسي خاك ... كه هنوز هم گاه هست
با لاله هاي شرمين اش.... تمام شد....
و باز... هيچكس برات لاله نياورد زن سي ساله!

دختر بهار است ارديبهشت... مثل زن ... با دلبري هائي به رنگ چمن و عطر گلاب
گلاب
مثل ابيانه .... با ديوارهاي كاهگلي ترك خورده اي كه سايه هاي كوتاه مي سازند
مثل شبهاي حافظيه ... خنك... با طعم شراب هفت ساله

ناگاه چتر سبز مي زند ، هاشور مي خورد از اشكي كه ابر مي چكاند و گاه زرد مي شود زردِ زرد
از هجوم آفتابي كه تنت را گرم مي كند بي كه بسوزاند ات.
و اين زن....
با تمام سي سالگي اش هنوز همان دخترك هفت ساله است كه از پي بادبادكها و سنجاقكها و رنگين كمانِ پرِ پروانه ي درشت، راه خانه اش را گم مي كرد..
اين زن.... اين من
كه با تمام ديروزهاي تا به امروز هم خوابه ام.
پرم... يا آبستن ام شايد....
از تمام فرداهائي كه نمي دانم مي آيند يا مي آرند....
و نه عاشق
با شماره ي نفس
نه...نه...
بهار با همه ي حيات اش... با اينهمه سير و روشني سبز - وقتي كه به درختها ي كوتاه و بلند نگاه مي كني - ....فصل من نيست
با همه ي رنگهاي شاد و زنده و زرداش
با همه ي طعم هاي نوبرش... ترش مثل گوجه سبز اهواز و گس مثل ريواس و كنگر
بهار فصل من نيست اما براي عاشقي


سي ودوم/بهار/86
تهران بي لاله و ابر
امشب ، شب چهلم بهار است
آسمان زجه مي زند .... درختهاي نزديك به ساختمان روبروئي چنگ به شيشه ها مي زنند و تن خيس پنجره ها غشناله مي كشد از درد....
ابر سربي – از اين جا كه ايستاده ام، از طبقه ي 12 برج سپهر – تا چشم كار مي كند زير گريه زده... هاي و هاي....
چشمهام درد مي كند
فردا چهلم بهار است.

من رنگ سياه را دوست ندارم
يا نمي دانم...دوست دارم....يا ازش مي ترسم؟
كوچك تر كه بودم پارچه ي سياه بوي كافور و گلاب و كاغذهاي خيس شده از اشك زنان سياهپوش سوره ي انعام را يادم مي آورد
حالا بزرگ شده ام
نه خيلي ... اما شده ام

اما امشب... كه چهلم بهار است....رنگ سياه ، نه بوي كافور مي دهد نه گلاب نياسر و قمصر
تنها صداي زنگ معابد سرخ و سايه بلند مردان نارنجي پوش روي پله هاي كوتاه را به يادم مي آرد

دوست داشتني ترين مرد چشم بادامي كه از پشت درياها مي آمد و با خودش بوي عود مي آورد و فارسي را به شيريني حرف مي زد .... رفت

يعني مرد.
نه... نمرد ... تمام شد
رفت و همه ي آنهائي را كه دوست اش مي داشتند با دريائي از خاطرات به رنگ دنياي زير آب و با همان رايحه ي عود و رنگ معابد سرخ تنها گذاشت

چشمهاي مهربان بابا لنگ دراز من قرمز شده بود.

و من تا حالا نمي فهميدم كه
رنگ سياه بهش نمي آد ... نه نمي آد... اصلاً نمي آد....

فقط اين يك چيز را خوب مي فهمم كه موسامي ني شي كاوا – دوست خوب بابا لنگ دراز – اصلاً وقت رفتن اش نبود و همه ي ما را غافلگير كرد...

در ساعت 1 بامداد.
زيباترين نوشته ها زماني خلق مي شوند
كه تلخ ترين لحظات را تجربه مي كني
وقتي كه عق مي زنيشان روي سپيدي كاغذ
يا اينرسي انگشتهاي لرزان ات را ول مي كني روي كيبورد

و چشمهات باپرده اي از اشك تار مي شوند و مي دوند از پي همان واژه هاي دست و پا داري كه هر شب توي رويا مي افتند به جان ات


و شهوت نشخوار كردن داري بي كه بخواهي كسي بشنودت ... تكه پاره هاي جان ات را....جان شيفته ات را از تيزي سر نيزه و درفش هاي واژه ها جمع مي كني....
مي گذاريشان كنار هم.... نازشان مي كني... اشك مي ريزي و حرف مي زني ....
و نفرت پرت مي كند ...
حالا اسمت هست سياه چاله .....

مي شود توي لابيرنت تاريك و قيرآجيني كه ساخته اي هرآنچه و هر آنكه مي خواهي را فرو كني
بگذاري بماند همانجا آنقدر كه جان اش در برود

مي تواني اوهام ات را هقنه كني بهش.
خرخره اش را فشار دهي تا مويرگهاي سرخ، در پس زمينه ي سپيدي چشمهاش بيشتر جلب نظر كند.

تا آستانه ي مرگ ببريش و يكهو ول كني اش تا بفهمد چه طعمي دارد از بالاي مرگ يكهو ول شدن توي دامان زندگي

منحرف نشو.... داشتي يادت مي آوردي كه چقدر مي شود خوب نوشت
وقتي كه براي «هيچكس» مي نويسي
وقتي كه پاره هاي اوهام را جمع مي كني بلند مي گوئي آآاااا – انگار كه بخواهي بگوئي تمام ام كن ـ

حالا سه شب گذشته و تو ماندي و مادوكس ....
و مارتا كه هر روز راس ساعت 6 مي آمد توي آن كافه ي پائيني
و مي نشست با دامن كوتاه سياهش . عادت داشت دولا شود و سيگارش را با شعله ي شمع كوچولوي روي ميز روشن كند تا چيزي ميان بن بست ران هاش به تماشاچي ها چشمك بزند.
منحرف نشو. اين يك مرور پورنوگرافيك از دلشوره هاي زني سي ساله نيست... نه
يك عاشقانه ي كاملاً آرام آرام است براي همان «هيچكس»

منحرف نشو.
تصوير تلخ از يك تراژدي روي سن نيست
من اينجا نشسته ام ببين!
روي صندلي پنجم . رديف دو
اي تف به هرچي عدد دو ست

من حتا اينجا هم دومي ام
از دومي بودن خوشم نمي آمد هيچ وقت
مثل نديد بديد ها هم نبوده ام كه بخواهم هي همه را كنار بزنم و بروم اول صف....

يادم هست دختر بچه كه بودم همه فكر مي كردند قرار است بشوم خانم دكتر.
دستهام را مشت مي كردم و دندانهام قفل مي شد و فشار انگشتهام رد خون مي انداخت كف دستهاي كوچولوم
دلم مي خواست پرستار بشوم
حالا سوپروايزم
آقا غلط كردم.
من از دومي و آخري بودن بدم مي امد
گفته بودم پرستار ... نگفتم سوپر وايز
حالا همان ناخن هاست و همان دستها ، كمي بزرگتر....- دستهاي يك زن تقريباً سي ساله –
و كتفهاي تو.... رد خون.... چكمه هاي سواري....
آخ ! مچ ات خراش برداشته بيا با بتادين بشورم اش.

نمي خواهم منحرف شوم كه فكر كني اين يك نامه ي سرخ است

دست خط ام نقره ايست در پس زمينه ي خاكستري اي كامل
چشمهاي قورباغه ها درد مي گيرد بس كه خاكستري مي نويسم

هي نپرس چقدر بگويم اين يك عاشقانه ي آرام است نه تعريفي از سكسولوژي خشن يا نرم

كلاس دوم كه بودم يك معلمي داشتيم كه يادم نيست اسم اش چي بود . هر وقت كه ديكته داشتيم
جمله كه تمام مي شد مي گفت : نقطه سر خط.
من هم دنباله ي جمله توي تمام ديكته مي نوشتم نقطه سر خط
با خط كش بلند فلزي اش روي دست ام مي كوبيد و مي گفت :
نه بچه يعني نقطه بذار برو سر خط بعدي.
- دستم سرخ مي شد و مي سوخت... بعدها فهميدم اين عادت نيست كه پشت دستي بخورم و صدام در نياد . سردي فلز كه مي آمد پشت انگشتهاي كپل ام يك داغي آني حس مي كردم و بعد پوستم شوع مي كرد به سوختن و سرخ شدن.... خوشم مي آمد

ديگر مهم نبود كه چقدر پشت دستي بخورم. چون فهميده بودم دردش لذيذ است

اينها را دارم براي تو مي نويسم ها
هي . حواس ات كجاست؟
نگفته بودي سيگار هم مي كشي....
دفعه ي بعد كه بيايم برات سيگار برگ مي آرم.
هه!
كي گفته فقط مردها مي توانند سيگار برگ بكشند؟

از انحصاري كردن بعضي چيزها خوش ام نمي آيد

منحرف ام كردي
خسته شدم
باقي اش باشد براي سال 20150 ميلادي
وقتي كه ستاره اي چشمك زنان نورش مي رسد به چشم دختر بچه اي كه آهسته پلك هاش سنگين مي شود توي يك شب تابستاني و مي خواهد خواب آدمهايي را ببييند كه پاهايشان بسته شده است به تن بزرگ يك درخت كه نتوانند روي اعصاب هم قدم بزنند.

به هيچكسي نگو.
من وتو اگر منحرف هم كه باشيم انسانيم
به قول بعضي ها كه در گورستانهاي دو طبقه بهم گره مي خورند
اگر انسان فوق العاده اي هم نباشيم
فوق العاده انسانيم

نه؟
نيستيم؟
آخ ببخشيد
دو نفر در تاريكي پس كوچه هاي سنگفرش منتظرم اند با هم برويم از بلندترين برج شهر.....
نه
من هنوز نيم بطر شراب سهم امشب ام را تمام نكرده ام

يادت بماند
اين يك نوشته ي زيبا نيست كه خلق شده... هرچند در تجربه ي تلخ ترين لحظات....

كيبورد درد مي كند، با اينرسي انگشتهام ميخواهد بجنگد نمي تواند
سپيدي كاغذ دستمالي شده....
توي معده ام دارند رخت مي شورند....
آي...
مي خواهم بگويم : آاااااا جوري كه معلوم شود بلدم بگويم :
من زن ام حوالي سي... با پوست تيره....
آي... توي معده ام دارند رخت مي شورند.....
آي...
مي خواهم بگويم آآاااااااااا
جوري كه بفهمي دارم مي گويم:

بلدي اگر
تمام ام كن.
.......

عق!

هشتادوسوم/زمستان/85
تكه هائي از اوهام
يادداشتهايي براي هيچكس

سلام
نمي دانم چندمين نامه است اين ؟يا اينكه براي كدام «تو» دارد نوشته مي شود
كسي كه شايد اصلاً وجود ندارد. يا كسي مثل « جان اسميت »، كه جين وبستر خلق اش كرد
نه.. نه.. من جين وبستر نيستم.!

چه اهميتي دارد اصلاًً؟ هيچي!!

ديشب همه ي انرژي نداشته ام را جمع كردم كه تا خانه پياده قدم بزنم .
كفشهاي راحت ام مي گفت : خوبه مي توني راه بري تا خونه
وقت رفتن كه شد با ساناز با هم رسيديم جلوي آسانسور ،گفت : من مي رسونمت
اگر مي گفتم نه!‌ساناز جان مي خوام كمي پياده راه برم كلي ناراحت مي شد
نشستيم بي صدا كنار هم.
ساناز به پدرش فكر مي كرد و من به مرگ
كه مثل نسيم دوره گرد همين حوالي مي چرخد . ممكن است نبيني اش اما خوب مي تواني حس اش كني
به پل نرسيده از ساناز خواهش كردم كه پياده ام كند

تمام راه به نقاشي هاي ليره فكر كردم و موزيك نابي كه در گالري پخش مي شد.
به اوتيسمي كه از تابلو هاي سپيد سياه و چهل تكه اش شره مي كرد .چقدر از تو پيش اش تعريف كردم . چه جوري ؟‌
نمي دانم. فقط مي دانم تمام دقايقي را كه آنجا گذراندم از تو و توانائيت در شناخت هنر و هنرمند آنقدر حرف زدم و آنقدر از تو گفتم كه همه اش شده بود يك جفت گوش و شبيه شده بود به يك لبخند و آخرش گفت: ‌پس هنوز آدمهاي هنر دوست نسلشان منقرض نشده ...
كارت را نوشت و امضاش كرد. من هم آوردم اش براي تو .

نقاشي هاش آدم را ياد هيچ چيز نمي اندازد. خوبي ليره همين است . به هيچ كجا بند نيست
بدي اش هم همين است.! چون اگر بند بود مي توانست تا حالا صد بار برود فرانسه و دكتراي نقاشي اش را با پذيرشي كه دارد بگيرد . اما نمي تواند
ليره را ول كن ! نمي خواهم از خودم و خودت خيلي منحرف بشوم.
اما توي لعنتي دوست داشتني خاصيت ات اين است... كه با هركي معاشرت مي كنم به تو ختم مي شود.
از كنار آدمها رد مي شوم
.. آدمهائي كه گاه تنه مي زنند بهم .... كه دعوا راه بيندازند... يا آدمهائي كه آنقدر خيره نگاه ام مي كنند تا صدام دربياد و بگويم : چيه؟ شناسنامه بدم خدمتتون؟
اما توي همه ي همه ي همه ي آن وقتهاي بي حوصلگي كه آدمها مي سازند برام...
توي مترو... توي خيابان ... سر صبح كه مجبورم سنگيني نگاه هاي اين مردك را توي آسانسورتحمل كنم
حتا همين جا وقتي الهام فكر مي كند من منشي شخصي اش هستم تنها چيزي كه نگهم مي دارد
يك صداي نرم است... تنها يك صداي نرم...
ببين چقدر خوبي؟!‌
با خوب بودن توست كه مي شود از كنار آدمهائي كه بهم تنه مي زنند يا دوستم ندارند و با من چپ اند رد شد و صدام هم درنياد !
من بي هيچ صبري انتظار دستهاي تو را مي كشم كه گره ام بزنند و نتوانم از جام تكان بخورم
و بي هيچ صبري انتظار لبهات را كه لال كنندم و داغ داغ داغ
كه آب شوم و چكه كنم ازت....

اگر قرار است بيائي
زود بيا....دير نكن
دارم سي ساله مي شوم ها...

سي وسوم /زمستان/85
....

همه ي چيني بند زن هاي ماهر شهر
مرده اند
و حالا
من مانده ام و خرده شيشه هائي
كه نمي دانم
قلب بوده است روزي
يا كاسه اي
با طرح گلسرخي

شبانه
پنجاه و نهم /زمستان/85
تهران برفي
صد بار گفتم پائيز دارد جدي مي شود هرشب...
هي هيچ كسي باور نكرد ...
فكر كردند خل شده ام
پائيز آنقدر جدي شد.... كه زمستان از راه رسيد
هي گفتم : ماماني... اگر نبري ام ،زمستان مي رسد يخ مي زنم ها.... خوابم مي گيرد ....
هي ماماني محل نگذاشت...
حالا خوابم گرفته اما به خواب نمي روم....
من
در تلاطم بي دليل فركانس هائي كه مي گيرم اين روزها
در بهت نگاه اين زن لاغر اندام بلند قد كه درد در شكم اش مي پيچد بخاطر 7 روز مرخصي استحقاقي كه رئيس داده به ام ...در ميان بازوهاي مهربان منيژه....
بغض كوفتي ام را – كه عين يك سنگ خارا بيخ گلويم را فشار مي دهد – هي مي خواهم قورت بدهم.... ... نه از سر غصه... كه از خستگي ...از روزمرگي ... كه نمي شود آنرا خواباند ..
كه نمي شود گم اش كرد... يا مچاله اش كرد عين يك تكه كاغذ باطله و چپاندش توي لوله ي سياه بخاري....

توي لوپ بي فرجامي كه نه ، انگار توي لوپ بي ابتدا و پايان سردرگمي افتاده باشم كه هيچ روزني به بيرون ندارد براي گريز...
مي دانم كه گريز از اين دايره ي لعنتي به معني رهائي نيست... فقط جهيدن توي يك لوپ ديگر است
آهان !‌
خل شده ام نه؟،
نه من چيزي ام نيست فقط آنقدر پائيز را جدي نگرفتيد ... كه زمستان رسيد.
مثل هميشه ... مثل هر سال كه هي برگها زرد و سرخ مي شوند از خجالت و همه اش مي خواهند حالي كنند به ما آدمها كه ....
بعد باز هيچكسي نمي فهمد... بعد مي ريزند ... مي مانند زير كفش هامان... جيغ مي كشند.... كه ما بفهميم ... بابا! شوخي نيست ها... جدي بگيريد هوا را...
و ما آدمهاي هيچ.... تنها لبخند مي زنيم و تازه، اگر خيلي اهل دل باشيم صداي زجه ي برگها زير پاهامان خيلي هم دلنشين به نظرمان مي رسد.....
از امسال كه گذشت...
خوب مي دانم.... سال ديگر هم همين است... هي من اشك و ناله مي كنم كه : آي.... دستي پائيز دارد جدي مي شود ها ...
و هي شما كه سرتان را تكان مي هيد و زير گوش هم مي گوئيد :‌
طفلي! خل شده باز ...
ولي هرگز نمي پرسيد : طفلكي!
اين طور كه داري خودت را هلاك مي كني و گلويت را پاره مي كني
اصلاً منظورت از جدي شدن پائيز...
چي بود؟

سي و يكم/زمستان/85
تهران زشت
«هذيان سفر به كناره هاي آب تن بزرگ »
اينجا تن ام را آب گرفته
زمستان است
اما بهار مي بيني ام اگر باشي كنار پوست تني كه شورابه هاي اشك سوزانده و خشك كرده اش
خواب مي بينم ... در بيداري حتا
مي خواهم شبها خورشيدم را بيارم توي تخت ... بسوزم هيچ عيبي ندارد...
نمي خواهم كسي ببيندش لعنتي ها...
بي انكه من ببينم خورشيدم را روزها صد بار دور مي زنند...
اي بشكند دستهاي زشتتان كه مي فشارد دست خورشيدم را ...اي نبيند چشمهاي هيزتان كه مي چرخد تن خورشيدم را.... خورشيدم را...

جاده... جاده اي در پشت پيچ كه تكه اي از جان اش زير پاي دماوند سپيد غنوده است... كج و معوج... با خطي تا چشم كار مي كند ممتد گاه تكه تكه مثل پاره هاي تن من .... و حجم دردي كه از جمجمه ام بزرگتر است . با غشناله ي برف پاك كن بر سردي شيشه ي بي تفاوت....


كنار جاده ام حالا پياده
فشار برف و ناله اش زير كفشهام ...زير شلاق سرد باد.....
پا برهنه ام برفك قشنگم....

ناله نكن.... ببين پاهايم سرخ شدند ... نه از سرماي تو كه اقتضاي طبيعت ات اين است

ناله نكن.... سرخي پاهام از شرمساري له كردن تن نرم توست ...
پا برهنه ام عزيزم ....
آخ... سوختم
مگر مي شود تو با او باشي؟
هي از خودم مي پرسم... يا از تو.... ماندن يا نرفتن ، مهم اين است شيرواني هاي خانه ي ييلاقي صدا مي كنند ... از آب و قنديل كه بسته اند بس كه سردشان است
نگاهم مي دود تا دور.... نه اين نزديك در كنارم كه تو نشسته اي

نه!
نمي شناسم ات .... پوست ات مثل درخت هاي 43 ساله است من اما از دست كشيدن به شاخه هاي بلند درختي 43 ساله خيلي شاد نمي شوم
تو ؟ تو هم مرا نمي شناسي.. تو از نيلوفري كه بيست و نهمين زمستان زندگي اش را پا برهنه در برف تجربه مي كند چيزي مي داني؟
يا حتا مي فهمي اش؟
من با تو مي آيم پيش درياي مادر
يا با ما مي آيد آب تن دو رنگ
يا تو اصلاً مي آئي شايد با من در ساعت 5 عصر...
بي آنكه برات از لوركا بخوانم ....
تو برايم از خاطرات خدمت نظام بگو كه برفها احاطه ات مي كردند و تو 25 روز حمام نكرده بودي....
بوي تن ات پيچيد توي مشام ام... با آنكه من آنوقت دختركي بيش نبودم كه پي بادبادك ها و پروانه ها حتا راه خانه اش را گم مي كرد
حوصله ات سر رفت؟
مي رسيم.... مي رسيم عزيز من ... اگر بخواهي مي شود كمي آواز خواند
چشمهايت را نبند. من از تاريكي پشت پلكهات حتا مي ترسم

ساعت7 عصر
اينجا نارنجستان است. ديوار به ديوار نارنجستان
دست ام ميان خم بازوي توست اجازه مي دهي سگ بزرگ قهوه اي پسر دائي ات را ناز كنم؟
من اين دو دختر را دوست ندارم.
اين دو كه لباسهاي زيرشان را از كنار يقه ي فراخشان و شلوارك كوتاهشان به من نشان مي دهند.... اما نازنين را زياد... خيلي زياد... يعني دوست دارم اش خيلي زياد ... حتا اگر همه ي كارهاي بد دنيا را مرتكب شود.
اينجا نارنجستان است... با ساحلي سنگي كه خوب مي شود پرت شد ميان آب تن بزرگ.
نمي خواهم... هيچ كدامتان را با ترانه ي فرانك سيناترا به ياد نمي آرم
روي تاب آنقدر نمان... مگر معده ات درد نمي كند. بالا مي آري ها....
اينجا اتاق خواب است
با تختي دونفره و دو پنجره اما يك بالش و يك رو انداز...دور از من.... پر از رنگ ، نه نارنجي رنج... با بوي نارنج ... با نقش ترنج
حالا شب از نيمه گذشته و تو كنار آتش و من كنار آب
نشسته يا خوابيده باشيم ... كه چه؟
من و تو ما را نداريم كه هر روز بيائيم ...در ساعت 5 عصر.
اما آن دخترك مي آردت راحت....
تو مرا نداري.... كه بيارم ات هر بامداد وقتي كه گرممان شده از هواي خفه ي زير آن پتوي يك نفره كه فقط بوي نفس هاي ما را مي داد
تو نداري ام
كه بيا
بيايم از سينه ات... تا روي مركز مراقبه ... تا ناف..... ليز بخورند دو پستانم از خيسي اشتياق
روي ميزان.... ميزاني كه آرام مي گيرد شاهين اش گاه ميان داغي دستهام و ناگاه ميان التهاب بن بست ران هام *
(نازنين زنگ مي‌زند) پرده‌ی اشک جائي نمی‌گذارد براي شکاف قلم ، كه بسته شود....
درد كاغذ غشناله ي سپيد مي كشد از شكاف تيره ي قلم
مثل من ، وقتي كه زير تن ات خشك مي شوم از نفس هاي بلند و از آمد و شد هاي بي وقفه ات ...
رويا تمام نمي شود مثل هميشه مثل هيچ وقت

با اين همه خورشيد من را دور مي زنند روزي شايد بيشتر از سيصد و شصت و پنج بار
من شايد نتوانم آنقدر دورش بگردم اما
مي توانم از شدت بودن 24 بار بچرخم دور خودم و گيج نروم از بزرگي خورشيدم
كه اينهمه اين لعنتي ها مي چرخند دورش و او هم نمي گويد نه
همه ي اينها را گفتم
ولي هيچكسي نمي داند كه اسم اينها عاشقي نيست
تنها التذاذ بودن توست كه باشي... كه هستي... حتا آن دخترك تين ايجر ببردت يا بياردت ... چه فرقي مي كند آمد وشد ها بايد كه دليلي براي شدن باشند .غير از اين باشد دردناك مي شوند بي هيچ لذت
هيچكسي راز تو را نمي داند و هيچكس پاسپورت ات را نديده
دروغگوي عزيز من
تو بزودي به لندن خواهي رفت پس از 18 سال
در ساعت 5 عصر
سلام
زمستان است. سرد و بي برف
از ديشب تا حالا همه چيز دور سرم مي چرخد
حالت تهوع دارم ....
درست مثل اينكه يك حشره را زنده زنده قورت داده باشم و حالا هي توي معده ام وول بخورد
توي دلم رخت مي شورند...
و يك گردان مورچه روي تن ام راه مي روند
واي سرم.... توي سرم هم دارند سنج مي زنند
انگار همه ي دنيا شده جوي خون....
و شقيقه هاي من يك جفت نبض بزرگ .... كه از درد مي زند......
هنوز دوباره تهوع تا چيره شود وقت هست...
براي فكر كردن .. مثلاً‌ به اينكه چرا آرين صداش دوبلوري شد و من نه
يا اينكه چرا من هميشه مي توانستم خوب آواز بخوانم و علي نه
چرا سارا نمي تواند دوست بدارد ولي من آره
چرا الهه نمي تواند بله بگويد ولي من نه
هنوز دوباره تهوع تا چيره شود وقت هست براي نشخوار خاطره....
بي كه تهي شود مركز جمجمه ام از درد... از آخ.... از ناله هاي محبوس در گلو...

دلم مي خواهد اين متن را جمع و جور كنم
ببخشيد اما
نمي توانم
حالت ته...و....ع...
د...ا....ر.......م...
وقتي نوشتن ات نيايد
وقتي نتواني آنچه از مغز مغشوش و قلب مخدوش ات مي گذرد را بنويسي
يا حتا بگوئي

آن وقت چاره اي نداري جز اين كه تمام هيجان ات را... تمام شهوت ات را براي گفتن بريزي توي سطل خاكروبه...

و
اجازه دهي چيزي شبيه پاره آجر كه آدمها به آن بغض مي گويند و ديوانه ها با دود سيگار قورت اش مي دهند بچسبد به بيخ گلويت تا هر پرت و پلائي را كه به شكلي بالا آوردن كلمات بر بي خطي كاغذ است را پيشگيري كني

عق زدن كار ساده اي نيست .....نه كه نيست .. اما بعد كه بالا مي آري تازه مي فهمي چه راحت شده اي
چيزي شبيه به زائيدن است ...سبك شدن.....
كه به وقت اش مي ترسي... عرق مي كني... دست و پاهات مي لرزند ... اما تمام عق هات را كه زدي و تمام شان را تمام كردي تازه مي بيني چقدر راحت تري

ببخشيد
كمي آنطرف تر لطفاً
چيزي نمانده ها...
شما كه نمي خواهيد روي كت و شلوار كريستين ديورتان بالا بيارم..
...
عق....
دوشنبه چهل و پنجم پائيز دلتنگ/85

صبح شده... اين را موذن زاده ي اردبيلي مي گويد كه صداي دورش از مناره هاي مسجد خيابان سي و يكم مي آيد ... صبح شده .. اين را چشمهاي سرخ ام مي گويد كه عكس شان افتاده توي آينه....
كنده شدن از تخت تنگ ام براي رفتن به جائي كه تنها دليل اش رفته سفر خيلي سخت است... مي روم توي آشپزخانه و بساط مفصلي حاضر مي كنم از انواع خوراكي هاي سر صبح...
دهانم به تلخي مي زند... چاي خارجي با عطر سنگين اش نمي چسبد... هي شكر مي ريزم توي ليوان چاي... اي لعنتي... چرا شيرين نمي شوي؟
- خودت را گول مي زني مانا جان! اين كام وا مانده ات تلخ است نه چاي خارجي خوش عطر...
يه كاميون شكر هم بريزي همين است. تقلا نكن
چاي را داغ داغ سر مي كشم كه همه جاي مري و معده ام بسوزد... كه بهانه اي باشد براي يكهو زير گريه زدن... آنهم مثل دختر بچه هاي توي كارتون ها....
راه مي افتم
ساعت شده 7
«براي سعيد»


سعيد عزيز!
اين هواي ابري و نيمه ابري اين روزهاي خنك...بي آنكه ربط چنداني داشته باشد ياد روزهاي بهار 84 مي اندازدم....
ياد کافه لوت و پوت ...با موسيقي ملوئي كه بعدها فهميدم مال فيلم اميلي است....
با عطري كه از طبخ آن سيب زمينی های گرد و چاق ، گوش و بيني كه سهل است !
جاهاي ديگر آدم را هم قلقلك مي داد!....
و طعم سس سوئيت چيلی با خامه ....
با قيافه ي نيمه جدي تو و لبخند هاي مردد مهدي از ترس اينكه من نپرم به اش كه :
«چيه؟ خنده داره؟»
و نگاه هاي حريص من به آخرين دانه ی آن دايره های خوشمزه ي داغ که می گفتی بد شانسی
می آرد و من هم از خدا خواسته می خوردم اش و از مهدي مي پرسيدم :«اگه تو هم اعتقاد داري من مي تونم بخورمش ها!»و هر هر با مهدی می خنديديم
وبعد هي اسكناس ها را DuPont مي كرديم و DuPont ها را دود هوا
و مهدی با I'll return to u هد می زد و تو آن عقب فرو می رفتی توی صندلی...!
بعد نقشه مي كشيديم با مهدي كه : «الهه و سعيد مي تونن با هم كنار بيان ! نه؟؟!!»
چقدر مي خنديديم از بابت خوابهائي كه مي ديديم برات و صد حيف! كه آخر و عاقبتي
بعد با هم می افتاديم به جان آوازهای استاد و بت چين را از دولت می خوانديم و توی پيچ های پس کوچه های خيابان دستور می خورديم به ورود ممنوع و بن بست و...

مي آمديم هي بهره ي هوشي مان را به رخ هم مي كشيديم و با مهدي جر و بحث مي كرديم و از عكسهائي كه به ديوارهاي كافه لوت و پوت حرف مي زديم ....
از گوا .... از جنگل هاي جنوب تايلند....
از عكاسي....

بعد نمي دانم چطور مي شد حرف كشيده مي شد به ديوانه بازي هاي كاوه....
بحث مي كرديم... هي بحث...هي بحث....
مهدي يكهو وسط بحث يادش مي افتاد كه همه جا را دارد زرد و زار مي بيند!‌....
هي جلوي خودش را مي گرفت و به روي خودش نمي آورد.....فكر مي كرد من هم نمي فهمم....

ياد آن روز افتادم كه دندان درد چي آورد به سرم و اول كافه 78 بود و جوشانده ي آويشن بود و قيافه ي مردد محمد مهدي كه براي ارضاء حس كنجكاوي هميشه گي اش دم نوش آويشن سفارش داده بود و توي نوشيدن اش وا مانده بود و خودش را هم از تك و تا نمي خواست كه بيندازد.... و تو بودي و يك ليوان شربت خوش رنگ بهشت بود و يك كاسه ي سفالي سبز رنگ كه توي اش سالاد يوناني بود و بوي سركه بالزاميك بود و بزاقي كه بيشتر از هميشه مي جوشيد از بوي بالزاميك و من بودم و دندان درد ....
و بعد داروخانه ي قلهك بود و آمپول مسكن و باز جر و بحث هاي من و محمد مهدي كه مي دانستم خنگ نيست اما براي حرص دادن من قدم زني توي كوچه ي علي چپ را ترجيح مي داد به اينكه به رخ ما بكشد كه چقدر با هوش است....
سعيد عزيز!
بي سر و صدا كه مي آيم و مي خوانم ، هنوز طعم تمام آن روزها مي آيد زير دندان هاي پر كرده و پر نكرده ام....

طعم آن كافه هه كه الان يادم نيست كه اسم اش چي بود و توي برج سايه بود و من دومين بار كه محمد مهدي را ديده بودم حال اش آنجا بد شده بود و طفلكي به روي من نياورده بود....

چقدر سر به سرت مي گذاشتيم و تو دست آخر يكبار هم ما را يك شام دعوت نكردي به خانه ي به اصطلاح مجردي ات!!
هي بهانه آوردي و نبردي مان قائم شهر...
يادت هست؟!
چقدر با اين لئوي فضول نقشه مي كشيديم كه بالاخره خراب بشيم روي سرت ! توي پس كوچه هاي قائم شهر و عطر اقاقيا و بهار نارنج ها با بوي رطوبت تا مغز مان را پر كند و ببريم ات هتل سالار دره و حالا كه تهران دعوت نكردمان ... ما اينجا حال اش را هي مي كنيم توي يك قوطي كنسرو و ول اش مي كنيم تا بيفتد آن ته ته دره ي سالار ...پاي درخت هاي هلو و سيب و گيلاس....

به اين فكر مي كنم كه تو را نتوانستيم بكشانيم تا قائيم شهر....
بد نيست سي سالگي را كه جشن مي گيرم تو و لئو را هم خبر كنم.... حتا كامران را هم....

خواندن تو ، آنهم خواندن توئي كه اينقدر تميز مي نويسي هميشه هوائي ام مي كند....
تميز نوشتن ات دقيقاً تميز نوشتن است... به قول خودت : «نوشتن با مصدر هاي جنسي..»

به زودي شايد همديگر را ببينيم....

شايد توي لوت و پوت... يا 78... اما اينبار بدون دندان درد ...بدون جر و بحث...
ميان عقربه هاي ساعت
ساقهاي زني لنگر انداخته است
و ميان رانهاي زن
نيلوفري شكفته
چشمان خيره ي پرنده اي غريب
كه تو را
در پس همهمه ي روزها و شبها گم كرده است
حالا
سيراب از آبگينه ي سينه زن نمي شود...
خيس مي شود...
انگار
تيله اي
فرو بيفتد از چشمانش ميان دل اش

چكه مي كند...

زن،
تيله هاي رنگ را جمع مي كند
«براي دلتنگي»


باور كن
از آن وقتها كه اتود هاي عاشقانه مي زدم
سالها مي گذرد
و شايد
سايه خاكستر فام مرگ
فرجام مفقود همان روزهاي جوانيست...

باور كن
دلم تنگ مي شود
تنها براي بادهائي كه بوي تو را بيارند
و براي ستاره ها
كه برق چشمان تو را دارند
....


بخواب آرام
من بلدم لالائي بخوانم برات
من كه خود
در سكوت تُرد اتاق ام
كه هيچ صدائي نمي شكند اش
تنها
سر بر بالين مي نهم....

تابستان 85
تهران
«هذيان»

اگر مي شد حتماً‌ مي گفتم كه تابستانها چقدر اروميه خوش بوست ...بوي سيب مي دهد... بوي برگ مو....
يادم نرفته كه توي سرداب خانه ي عمو جان هنوز يك خمره ي بزرگ ديگر هم هست....
سرداب خنك كه ديوارهايش را وقتي كه دختر بچه اي بيش نبودم كم مي ماند گاز بزنم بس كه عاشق بوي خاك بودم.....
ياد بوي تند شراب 28 ساله ي عمو جان افتادم كه براي شب عروسي «سهند» نگه داشته است و نگذاشته بود كه تا آن سال كسي حتا به اش چپ نگاه كند....
و «ما» كه بالاخره نتوانستيم با نفس اماره مان !!‌ مبارزه كنيم و يك شب سرد خومان را رسانديم به سرداب و ...

اگر مي شد حتماً‌ مي گفتم كه آب تني توي استخر خانه ي پسر عمو جان ظهر هاي داغ تابستان چه لذتي دارد....

يا دويدن توي كوچه هاي بلند و باريك تبريز.... با سوسن... وخواهرش.... كه حالا هركدام بچه هائي به اندازه ي آن روزهاي ما دارند .
از آن روزها سالهاست كه مي گذرد...
من... سوسن و سيما .. همه مان بزرگ شده ايم... زن شده ايم
شايد حتا سالي يكبار بيشتر ، همديگر را نبينيم ....توي همان ديدار هاي كوتاه سالي يكبار با هم شيطنت هاي كودكي را مرور مي كنيم.... ظهر هاي دم كرده ي تبريز را... زنگ خانه هاي شمالي را !!چيدن آلبالو هاي ترش كه از سر ديوار خانه ي پروين خانم مي ريخت....
تماشاي دزدكي صورت پر چين و چروك آقاي اسلامي، بقال معرف محله ثقه الاسلام و دست فرو كردن توي كيسه ي عدس وقتي كه حواس اش نيست... چه لذتي داشت... نگفتني....

اگر مي شد مي گفتم حتماً‌ كه چه لذتي دارد تنهائي جاده ي خاكي ورزقان را زير پا گذاشتن و بعد از يك پياده روي طولاني چيچك لي١ را سير تماشا كردن ....
جائي كه آسمان و زمين هيچ مرزي ندارد... انگار كه بهم گره خورده باشند. ....

انگار افتاده ام توي تكه اي غريب از اين هستي... جائي كه آدمها همان آدمهاي هميشه اند... كوچه ها همان كوچه ها ... اما نه طعم شراب اينجا مثل آن دنيا است... نه باراني مي بارد كه بوي خاك بلند شود و بپيچد توي مشام ام....

- من مي خوام برگردم به كودكي.....
صدايت مي پيچد در گوش ام ...

من هم مي خواهم برگردم به كودكي....
به كوچه هاي تبريز....
به زير زمين خانه ي پدري بابا جاويد...
آنجا كه روي ديوار هايش انگور هاي سياه را دار مي زدند.... با آن دريچه ي كوچك و حفاظ چوبي اش كه روزها نور آفتاب از لابلاي درز هاي ترك خورده اش تن انگورهاي خشك را ناز مي كرد و شب ها مهتاب به زور خودش را مي چپاند توي سرداب و تن صندوق چوبي قديمي مادر بزرگ را كه تويش يك عالمه خنزل پنزل بود راه راه
مي كرد...

مي خواهم برگردم به كودكي....
«يادگاري»

باران اشكهايم نمي ايستند...
چه ردي فرسوده اين سيلاب از شيار گونه هام...
هي.... روزهاي سايه روشن كودكي..........هي

مادربزرگ قصه ي ملك محمد را خوب بلد بود...
حتا وقتي كه خيلي خسته مي شد و خوابش مي گرفت
دستهايم را هميشه با زخمه ي ساز مي بريدم وقتي مادربزرگ برايم از دختر ماه پيشاني مي گفت...
هه!‌توي همان عالم كودكي فكر مي كردم بريزد اگر خون از انگشت ام حتماً پري ها مي فهمند و آرزويم را بر مي آورند....

هي .... روزهاي كودكي ...هي....

عصر هاي بهاري كه حياط را آب و جارو مي كرد مادر بزرگ... خاله جان مي آمد مي نشست سر پله ها و ذل مي زد به حوض سنگي وسط حياط.... چه موهاي قشنگي داشت... بلند و پرپشت ... رنگ خرماي زاهدي.... عين يال اسب كه وقتي ول شان مي داد توي هوا... من با همان بچه گي ام كيفور مي شدم ....
خاله جان عاشق بهروز بود ...
بهروز عاشق طلعت....
طلعت هم كه مي خواست شوهر كند همه ي هوش و حواس اش مانده بود پيش امير خان تاجر معروف فرش كه توي كوچه ي مادر بزرگ اينها زندگي مي كرد...
...
هيچ كس نمي دانست كه مريم براي چي خودش را ساعت ها حبس مي كرد توي اتاق زير شيرواني ... هي قايم مي شد از همه و ديگر موهايش را نمي بافت...
پريشان شان مي كرد و مي رفت روي لبه پشت بام مي ايستاد هي ريز ريز اشك مي ريخت...
صدايش در نمي آمد اما مي ديدم كه شانه هاي مرمرين اش چه جوري از هجوم هق هق مي لرزيد...

طلعت از دو تا كوچه پائين تر حتا صداي خنده هايش مي رسيد...
مريم حرص مي خورد...
دزدكي يك عالمه براي بهروز نامه ي عاشقانه مي نوشت ....
اما همه اش را پاره مي كرد...
بهروز هيچ وقت نفهميد مريم چقدر عاشق اش بود ....
يكبار توي اتاق زير شيرواني – وقتي كه داشت عاشقانه هاي آتشين براي بهروز جا ن اش مي نوشت – مچ اش را گرفتم ...
به اش گفتم:
خاله جان! اگر بهروز را دوست مي داري اينقدر كه هي همه اش موهايت را نمي بافي... اگر اينقدر بهروز را دوست داري كه ديگر نمي خندي...چرا به اش نمي گي؟..
چه خنده ي تلخي كرد مريم....
كاسه ي چشمان درشت اش را از اشك پر و خالي كرد و گفت:
عزيزك ام!... تو هنوز بچه اي... چي مي فهمي از دوست داشتن....

سرم را پائين انداختم و راهم را كشيدم رفتم پائين، صاف توي بغل مادر بزرگ و تا مي توانستم گريه كردم..
نه دائي رضا مي توانست ساكت ام كند نه نوازشها ي مادر بزرگ كه دنيا دنيا مي ارزيد....
نه وعده هاي پدربزرگ از آب نبات قيچي و شكلات هاي رنگي.....

چرا مريم فكر كرده بود نمي فهمم...؟

از آن روزها خيلي مي گذرد...

من ديگر زني شده ام براي خودم!
مريم اما هنوز چشمان اش خيره مانده به پيچ كوچه....
زرين با بهروز ازدواج كرد .... طلعت هم با آن لب هاي قيطاني اش آخر خودش را چسباند به امير خان....
..

چرا خاله جان به بهروز هيچوقت نگفت؟

مانده ام كه حالا كه براي خودم زني شده ام چه كنم
من هم بنشينم روي پله هاي حياط و خيره بمانم به درخت اكاليپتوس و ياد دستهاي اين بچه شير بيفتم كه چه جوري غافلگيرم مي كرد...
يا ياد بوي سيب و باران نيمه شب تابستاني كه هيچ انتظارش نمي رفت بيفتم...... صداي آواز سام.و خنده هاي مهدي .....
توي تاريكي.... يا مرور فيلم«ممل امريكائي ...وقتي كه محمد پاهايش را مي كشيد روي ساقهايم.... يا مثلاً بوسه هاي دزدانه اي كه طعم شراب مي داد را ياد كنم ...
يا اصلاً لال شوم و هيچ نگويم و باز...
مجبور شوم تمام راه را پياده و تنهابرگردم خانه...
بي آنكه اين بچه شير حواس پرت بداند كه چقدر اين روزها دوست داشتني تر شده است....

شايد اسم اش جسارت است....
مي خواهم همه چيز را در مورد بهروز حواس پرت و مريم ترسو به اش بگويم
ديگر فكر نمي كنم...

بفرمائيد!
يك ليوان آب خنك خانم....
«براي زندگي»

از زندگي من سخن گفتم
وقتي كه لبهاي خشك محبت
از نوشيدن سراب ترك مي خورد
و
سربازهاي امريكائي در عراق
بچه گربه ها را نوازش مي كردند و روي پوست زنان عرب
با انگشتهاشان
قدم مي زدند

از زندگي من سخن گفته ام
وقتي كه وجدان بي رمق و پلاسيده ي قاضيان
تنها تصويري از عدالت به مردمان نشان مي داد
كه چيزي جز «چه كنم» هاي اربابان شان نبود

از زندگي من سخن گفته ام
به گاه روئيدن گندم از سياهِ خاك
و به وقت مردن شب پره ئي
كه كرم شب تاب را عاشق بود

و آنوقت كه
قديسگان
اين دروغگويان هميشه تاريخ
دزدانه در تنهائيشان «نيچه» مي خواندند
و انكار گاليله را
هرگز در خفا
سرزنش نمي كردند

از زندگي سخن گفته ام

در دم مرگ
وقتي كه پسر انسان
بر صليب رنج خويش
حقيقت مطلق جهان را
ديده بود

كاش به صداقت كاذب چشمان خويش ايمان داشتم
و هر وارونه اي را
اينقدر
وارونه تر نمي ديدم وقتي كه

از زندگي سخن مي گفتم...
«هايپربورن»

كاري را كه كاوه كرد مرتكب شدم.
«كاوه» با آنهمه اخلاقيات خاص و منحصر بفردش مرزش با «حماقت» تنها يك تار موست.
چرا؟ خب چون خيلي شجاع است.

ٱ
ابروهايم را تراشيدم.
به گمان من «زن»ها موجودات خارج از تصوري هستند كه خيلي هاشان هنوز اين را خارق العاده معني
مي كنند.
صداي ملايم يك موسيقي كافيست تا توان انجام كارهائي را بيابي كه در مرز شجاعت و حماقت است.

من بارها روي اين خط باريك راه رفته ام .... دستهايم را به دو طرف گشوده ام تا تعادلم را حفظ كنم
چرا؟
چون هيچگاه نه جرات شجاع بودن را داشتن نه مي توانستم توي دنياي احمقها زندگي كنم .
بهرحال يكي از دو طرف اين خط باريك را بايد انتخاب مي كردم....


ٱ

ابروهايم را تراشيده ام...
ديگر آن ماناي معصوم نيستم... اصلاً شايد از ابتدايش هم نبوده ام
از همان اول انگار «زن» بدنيا آمده ام.يكي مي گفت «زن» ها اصلاً‌موجودات معصومي نيستند.!
من... بعد از گذشت اين سالهاي سايه روشن دودي و خاكستري و بعضاً‌ نارنجي وزرد ، هنوز معناي معصوميت را نفهميده ام.
ٱ

در چشمهاي هر كدام از آدمهائي كه اين روزها به ام تنه مي زنند يك چيز هست،
يكي چشمهاش پر از تمناي هم خوابگيست
آن ديگري ، چنان بدقت نگاهم مي كند كه گاهي به شك مي اندازد ام و مجبورم مي كند دزدكي توي آينه كوچك ام خودم را نگاه مي كنم .....
يكي از همين آدمها چنان نگاهش را مي دزدد از چشمانم وقتي نگاه را مي خواهم گره بزنم به نگاهش كه....
اين مردها ... اين مردهاي سيري ناپذير ...
چقدر مي توانم توي دستهاي قشنگ ام نگهشان دارم....
....
ياتابشان بدهم... آنقدر كه آن كله پوكشان كه جز تصورات سكسي و خوراكي كمتر چيز ديگري در اش مي گنجد گيج برود!...
اما حيف ات نيست مانلي ؟؟!

اين روزها بيشتر وقت دارم با خودم خلوت كنم ....
به پاهاي برنزه ام چشم بدوزم ... چشمهايم را ببيندم و پوست لطيف تن ام را بيشتر از هر كس ديگري حس كنم.

به «حميد رضا» فكر كنم كه آن وقتها كه بدست ام نياورده بود چطور با ولع با نگاه اش قورتم مي داد ....
اين روزها....اين روزهاي گرم و عرق كرده!....

روزهاي فكر كردن...به همه چيزو به همه كس

به «اميد مقصودي» و حرفهاي شاخ دارش! و به اينكه چقدر بد رل آدم هاي خوب و روشنفكر را بازي مي كرد....

به چشمهاي حريص علي رضا... كه هيچ وقت نتوانستم به اش اعتماد كنم..

به صداي نرم«حسين معمارپور» كه عين پاورچين كردن نسيم دوره گرد مي مانست وقتي كه مي پيچد ميان برگهاي درخت سپيدار...

اين روزها ...اين روزهاي تازه ي آبدار

مدتي هست كه كابوس نمي بينم ....

شبها با صداي «لئونارد كوهن» و «بهار ويوالدي» به خواب مي روم و صبح ها با آواي ساز دهني پسر سبك سر همسايه از خواب بيدار مي شوم...

چشمهايم را مي بندم وباز مي كنم و به امروز سلام مي دهم.
چشم بسته تا جلوي آينه اتاق ام مي روم و خودم را تماشا مي كنم
چه زني شده ام؟ آنهم با اين ابرو هاي تراشيده!

ٱ
هر روز كه مي گذرد «زن» تر مي شوم و چه مي داند مرد كه هيچ چيز لذت بخش تر از اين نيست.
هر چه «زن» تر مي شوم ، مردهاي پيرامون ام كمرنگ تر جلوه مي كنند
به قول سارا هي ما هرچي زن تر مي شويم مردها هم انگار بيشتر از مردي مي افتند!!

اين مردها...اين مردهاي سيري ناپذير

به صداي «محمد سعيدي» فكر مي كنم ....قبل از اينكه برود ايسلند... و آن شب كه تا ديروقت برايم قصه خواند و توانست گوشه اي از قلب ام را لمس كند.... و بعد رفت... ديگر پيداش نشد...


به طعم الكل... بوي درختهاي سيب دماوند و بوسه هائي كه طعم ماست و خيار مي داد.!
به دستهاي اين «بچه شير» كه عين شاخه هاي تنومند يك درخت بيست و نه ساله يكهو غافلگيرم مي كرد....


به چشمهاي خسته ي «عرفان» كه چقدر گود است.... و آنهمه حرف داشت ...انگار كه سالهاست كسي به اش گوش نكرده...

به رنگ بودابار.... كه گاهي از سرخ ، سياه مي شود و از سياهي به سپيدي مي زند....


اين روزها كمتر سيگار مي كشم و بيشتر راه مي روم...
موهاي سپيد ام را جلوي آينه كه مي ايستم نمي شمارم...
در عوض ، با نسيم روزي هفتاد بار نقشه مي كشيم كه بالاخره موهايم را چه رنگي كنم!

كه بيشتر بشود اداي زنهاي سي ساله را در آورد
از همان زنها كه آدمهائي مثل «بالزاك» در مدح سي سالگي شان رماني به همين نام مي نويسند!


اين روزهاي مه آلود من!
از آن روزهاست كه حتا اگر شبها آلفونس پاچينو هم - همين جا – روي تخت سياهم كنارم بخوابد پشتم را به اش مي كنم و موهايم را هم مي بافم كه انگشت هايش هم حتا نتواند ميان موهايم بازي كنند.

لابد اگر صدايم را مي شنيد آن موجود كوچولوئي كه ته گلويم زندگي مي كند مي گفت كه زيادي اين روزها از خودم ممنون شده ام: :

- خواهش مي كنم خانم تقريباً سي ساله! بفرمائيد، اين هم همان عودي كه كشته ي بويش هستيد
- بوي جنگل مي ده ! نه؟
- البته
- واي! از كجا مي دانستي كه من وي چنگل خيس و چوب رو دوست دارم؟
- .....

تمام شمعهاي توي اتاق ام را روشن مي كنم . بعدش هم همه را جز يكي كه از همه خوشگل ترمي سوزد خاموش مي كنم!
آب خنك مي نوشم...
سيگار Dupond مي كشم...
مي روم سر كمد ام و تمام عكسهاي قديمي را مي كشم بيرون و آدمهاي زنده و مرده را رديف مي كنم ...
گاهي يكهو از ديدن چهره بعضي هاشان چنان دچار شك مي شوم كه اصلاً اينها آيا توي كدام دوره زندگي من بوده اند..... بعد بي خيال ولو مي شوم روي تخت ام از ترس اينكه مبادا دچار پارانويا شوم.

عكسها را توي همان آلبومها نگه مي دارم هنوز. چشمهام را مي بندم و در جعبه چوبي ام را باز مي كنم كه توش يك عالمه خنزل پنزل دارم.
بوي اين جعبه كوچك با چشمهاي بسته يك عالمه آدم و خاطره و حرف وشعر و ترانه و چهره و صدا مي آرد توي خيال ام

به درد آرترزو مهره ي دو و سه گردن ام اهميت نمي دهم.
فقط محكم بو مي كشم و تا مغز ام را پر مي كنم از خاطرات
خاطراتي كه مثل كاغذ كشي مي مانند...
كاغذ كشي هاي زرد ... آبي كاربني.... نارنجي.... حتا سياه....
....
بوم سفيد
من
شيبا
.... رنگهاي اكريليك
كه دارند خشك مي شوند بس كه اين دوست نازنين ام يادش رفته كه
اي بابا!‌يك زماني نقاش بوده

مدل شدن آنهم براي كسي مثل شيبا كه دست هاي كوچك اش تند تند روي بوم اين طرف و آنطرف مي دوند خيلي سخت نيست
اما براي من كه قرار يكجا نشستن را ندارم حكم نشان دادن صورت استاد است و نشنيدن صدايش!

هي مي خواهم سرك بكشم از پشت بوم و ببينم چه مي كند اين دخترك چشم آبي ريز نقش
نمي شود اما
فقط مي بينم كه روي پالت سن وسال دارش رنگهاي سرخ و سبز و سياه را با هم در مي آميزد و با قلم موي درشت اش صداي تن بوم را در مي آورد...

ساعتي گذشته است و من روي صندلي هنوز نشسته ام....
شيباي هنرمند هي غرولند مي كند كه
- آهاي!‌چقدر وول مي خوري .. مي آم دستاتو ميخ مي كنم به دسته ي صندلي ها!‌ يه دقيقه آروم بگير دختر....

مي خنديم و من خم مي شوم... يواشكي از توي كاسه ي بزرگ و بلورين روي ميز بي آنكه پز دست چپم خراب شود گوجه سبز هاي ترش نمك پاشيده را يكي يكي مي گذارم كنج لپم

سعي مي كنم آرام بنشينم كه زودتر تمام شود... گردنم درد گرفته .... با خودم مي گويم بهترين چيز اين است كه بروي توي روياهات الان تا كار اين نقاش زيبا تمام شود....
و مي روم توي عالم هپروت...
....
اگر مي شد حتماً مي گفتم كه چه طعمي دارد خرمالو ...
وقتي كه ايستاده اي زير برف و مي خواهي از سر يكي از شاخه هاي نه چندان كوتاه درخت توي حياط شركت بدزدي اش....


....اشك از شيار گونه هايم كه حالا آستانه ي سي سالگي را بيشتر نشانم مي دهند سرازير مي شود
....
رفتم به شبهاي سرد زمستان 81....
شب يلدائي كه چشمهاي سبز اين دخترك نقاش سرخ شده بود از هجوم اشك

آپارتمان آقاي زاهدي....
شبهاي بي كسي ...
تنهائي من و ماده سگ بي چاره اي كه منتهاي آرزوش موج مي زد توي چشمهاي سياه و درشت اش : انتظار بازي توي پارك نزديك آپارتمان آقاي زاهدي....

......
- خب ! ديگه تموم شد....آهاي ... بيا بيرون از هپروت...

و تابلو را طرفم چرخاند....
خشك ام زد.... چقدر شبيه خودم بود!
- وااااي دختر! اين كه عين خودمه!
- وا! پس مي خواستي شكل كي باشه!؟ مثلاً شبيه الهام نظري؟!!
- اي خدا بكشد ام!!‌ فحش ام مي دادي بهتر بود

و هر دو مي خنديم!

چه غمي نهفته بود توي چشمهايم....
پوست تيره ام برق مي زد....
لبهايم را از آنچه كه بود سرخ تر كشيده بود....
و چنان با وسواس تار موهاي سپيد را لابلاي موهاي فرفري ام انداخته بود كه مي شد شمردشان!
و گوشواره هايم كه تا روي شانه هام آمده بودند....

بي اختيار باز اشك پر شد توي كاسه ي چشمانم ....
دو قدمي آمد طرفم و با دستهاي كوچولوي رنگي اش بغل ام كرد.... بيني ام را فرو بردم توي انبوه موهاش.... چه بوي زني مي داد اين دخترك ....
دستهايش را روي پشتم فشرد و با هيجاني كودكانه گفت:
- مرسي ماني! از اين لطفي كه در حق ام كردي
- اي ديگه! اين لطفي كه به ات كردم باعث شد گردنم خشك بشه.... نتونم درست گوجه سبز بخورم.... 1 ساعت هم گرسنه نشستم! فكر كردي با يه مرسي گفتن حل مي شه اين همه مسئله!!
- اي پدر سوخته ي باج گير!‌ زود باش بپوش بزنيم بيرون....

شب خنك باراني.... انگار بايد بساط عيش دخترك نقاش كامل مي شد!...
كمي پياده روي ...شام و باز پياده تا دير وقت زير باران آواز و سيگار Dupond....

هنوز هم معتقدم كه صد حيف از هواي باراني كه بخواهي با كسي شريك شوي....
و باز خنده ... به ريش هر چه مدعي رمانتيزيسم دونفره در هواي باراني....

- شب بخير دخترك سياه چشم سپيد پوش!
چقدر پير شده ام!
يا مرده ام حتا
اين را آينه نمي گويد.... !
اين را همان موجود كوچولوئي كه ته گلويم زندگي مي كند گفته به ام!
ديشب تا دير وقت داشت برايم بامداد مي خواند
هر چه مي گفتم خسته ام. ول كن... به خرج اش نمي رفت
هي در آستانه را خواند... رسيد به :
- آنك در كوتاه بي كوبه و آنك اشارت دربان منتظر....-
هي تنم را لرزاند ... و نگذاشت بخوابم....
مي گويد : مريض شده ام...
هي گفتم: نه خوبم! فقط خسته ام. ول كن ... به خرج اش نمي رفت
مي گويد: همه ي حواسم پرت است به چيزي كه آخر و عاقبت اش هيچ معلوم نيست...
- هي دختر.... مثل اينكه يادت رفته كه زن هستي! حالا فهميدي منظورم از مريضي يعني چه؟!!

تازه سر در مي آرم كه معني «مريض شده اي» چيست!
....
لابد راست مي گويد...
صبح ها كه از خواب بيدار مي شوم و چشم ام را كه باز مي كنم نگاهم مي افتد به نوشته هاي روي ديوار كنار تخت كه يك روزي جزئي از زندگي ام بودند...
اما حالا همين موجود كوچولو مي خندد هي به ريشم كه:
اي بي چاره ....مريضي...مريض...
زني كه در آستانه ي سي ، دلش كسي را نخواهد و نتواند كسي را دوست بدارد حالش به از احوالش است!
....
بعد ازظهر ها كه از سر كار برمي گردم ديگر عينك ام را بر نمي دارم تا آدمها را نبينم...
ديگر برايم اهميت ندارد كه كسي توي زندگي ام وجود ندارد كه صدايم كند : - عزيزم!-
ديگر فرقي نمي كند كه نيمه هاي دل شب، بوي انبوه موهاي نم ناك خواهرك ام از خواب بيدارم كند
يا دست مردي كه روي شانه هايم بلغزد...
...
باز با صداي زيرش مي گويد:
يك فكري بكن به حال خودت بي چاره . داري از دست مي روي...
نمي دانم گريه ام بگيرد يا خنده ام ...
هر چه كه هست فقط اين را مي دانم كه ديگر دلم نمي خواهد صداي اين لعنتي را بشنوم.
تنم را مي لرزاند بس كه برايم شعر مي خواند
حتي وقتهائي كه مهربان مي شود و برايم «هزار كاكلي شاد» را مي خواند...
...
خسته ام؟ نه!
حتا يك ذره هم نيستم. فكر مي كنم بهتر باشد باز بروم سراغ كاندينسكي....
يا حتا بورخس... بي اينكه اصلا ً‌ ربطي به ارتباط هم داشته باشند و اين وسط ببينم كسي كتاب جديدي از بهوميل هرابال ترجمه نكرده؟؟
يك سفر هم كه توي برنامه هايم هست...
باز هم تنهائي ... كه البته خيلي هم كيفورم مي كند اين تنهائي!
باز صداي يكي دارد مي آيد
شبيه صداي گالوم1...
- هي دختر.... مريضي ...مريض.... ترجمه هاي استفان هاوكينگ هم راضي ات نمي كند بد بخت!
- آنجائي بي چاره شدي كه دلت ديگر از شنيدن عزيز دلم گفتن ها شاد نمي شود!

اي بابا! چه اهميتي دارد؟ مگر بدون مذكر جماعت، زندگي نمي شود كرد؟؟!!


1- كاراكتر رقت انگيزو يكي ازجويندگان حلقه در حماسه ارباب حلقه ها
تلفن زنگ مي خورد .
201.... هر چه فشار مي آرم به اين ذهن شلوغ افاده نمي كند....

گوشي را بر مي دارم
- بله؟
- سلام خانم
- سلام
- من انتظامي هستم. Sms شما رو گرفتم حالت چطوره؟
...................
استاد بم است . ... مي گويد هوا گرم شده ولي شبها آنقدر سرد است كه گاهي دل سنگ هم طاقت نمي آرد و مي تركد...
مي گويد هنوز نمي داند دلش مي خواهد برگردد يا نه.بس كه كوير را دوست مي دارد
آنقدر در كوچه هاي بم راه رفته كه بچه ها صدايش مي كنند عمو عزت !
صداي گرم و با صلابت اش خم مي شود انگار

قرار است بيست و دو روز ديگر برگردد تهران. قول داده وقتي برگشت از سفر حتماً با هم طعم قهوه اي را كه رنگش سياه است و طعمش هم ، تجربه كنيم .



استاد طعم تلخ را خيلي دوست مي دارد
مي گويم:
- استاد! قول داده ايد ها!
مي خندد:
- كي زده ام زير قولم دخترك ؟
دوتائي مي خنديم و عذر خواهي مي كنم.... مي گويد پيام كوتاهي كه برايش فرستاده ام خيلي به موقع بوده ...
دلتنگي براي كوچه باغهاي شميران از يك طرف و دلبستگي به بچه هاي مهربان بم كه - مهر اجباري آفتاب پوستهاي لطيف شان را سوزانده- از طرف ديگر- حالش را - به قول خودش – يك جوري كرده است!... صدايش دوباره تاب برمي دارد:
- آخر دخترك!‌ اينجا بم است ! حالت يكجور ديگر مي شود وقتي كه مي آئي اينجا، و زمزمه مي كند :
نه مجنونم كه دل بردارم از دوست مده گر عاقلي بيهوده پندم

دلم پر مي كشد براي صداش... انگار يك عالمه پرنده ي اسير دارد توي صداي گرمش ...
- استاد؟
- جانم؟
باز به مِن و مِن مي افتم و نمي دانم چه جوري بايد ازش بخواهم...
از موج صدايش پيداست كه مي خندد!
- چيه دخترك!‌
مي داند كه دردم چيست! نفس عميقي مي كشد و يكهو محكم مي گويد:
- آهاي! روسري آبي!
و سكوت...
استاد خوب مي داند كه مانا چقدر كشته ي همين ديالوگ كوتاه است!
- خب ؟ ديگه؟؟!
- ديگه همين استاد!‌ الهي كه من قربون اون موهاي سفيدتون بشم!

و هر دو مي خنديم
- بذار بيام تهران!...
- باشه ! فقط زود بيائين !‌
- خب دخترم! مراقب خودت خيلي باش.
- شما مراقب خودتون خيلي باشيد .
دلم مي خواست مي گفتم به اش كه توي اين دل وامانده ام چه مي گذرد...

- خب؟
- خب شما فرمايشي نداريد؟
- نه دخترك! تهران مي بينم ات
- خداحافظ.
- بدرود عزيزك ام....

از آن مكالمه ي تلفني با استاد حالا 10 روزي هست كه مي گذرد. برايش از دماوند سفارش كرده ام عسل رُس كرده بياورند. براي سلامتي اش خيلي مفيد است
با خودم مي گويم:
- نكند بميري مرد؟!
- اي لال بميري مانا! زبانت را مار غاشيه بزند.

مي ترسم ... البته كه مرگ به ترتيب سن نيست اما...خب مي ترسم... خيلي هم مي ترسم....

كاش مي شد گفت:‌ «....»
.....
پنجشنبه 25 اسفند

چه روز شلوغي‌!
‌ آخرين پنجشنبه سال .... كه هيچ كدام از لحظات اش بر نمي گردند. عسگري پستچي پاكت به دست، انتظار عيدي اش را مي كشد .آن يكي منتظر است جناب مدير را ببيند، تفقد مي خواهد!
در باز است... روبرويم نسرين با آن شال كشميركبودش ايستاده و نگاهم مي كند.... دست باد بهار، تقويم ام را ورق مي زند ... چه ساده و در يك چشم به هم زدن سال عين همين نسيم بهاري تمام شد
چشمهايم پر و خالي مي شود.... نسرين چشمهايش را ريز مي كند تا دقيق تر ببيند ام!
مي فهمد كه بي هيچ حرفي بايد خودش را بزند به نديدن....
ياد حرف هاي كليشه اي مي افتم:‌نبايد فلاش بك زد...
....
چيزي نمانده به غرق شدن ام در هپروت كه... مي بينم مي آييد...
اين جور وقتها به جاي ديدن تماشاتان مي كنم...
قدم مي زنيد, مي خنديد, اخم مي كنيد, مات مي شويد...
ناگهان مي آييد مي ايستيد كنارم , با چشمهاي نافذتان مي كاويد ام
دستهايم مي لرزند, قلبم تند مي زند... تند تند مي زند... صدايش با هر گام كه به من نزديك تر مي شويد انگار بلندتر مي شود.... مي ترسم صدايش را بشنويد.
...
دخترها ديوانه شده اند.... مي خواهند بيشتر خودشان را بچسبانند به تان بلكه پاداش آخر سال چرب تر شود! اما شما ...
چه كيفي مي كنم وقتي مي بينم تمام تلاششان بي نتيجه است...
و شما تنها از نگاه... از يك لبخند.... از فشردن دست تان به هنگام خداحافظي يا سلام....
تا ته ته ته قلب آدم را مي بينيد.
برايتان يك تابلوي خط نوشته ام...چه كارمند نمونه باشم چه نه شما دوست داشتني ترين مدير دنيا هستيد.
توی معده ام انگار دارند رخت می شورند
بوی بد عید می آید.........
بوی آب ظرفهائی که تویش سبزه سبز کرده اند این آدمای مدعي شعور.... از بوی عید دلم بهم مي خورد...
از بوی ماهی گندیده ...
که شب عید بی چاره را سرخش می کنند و می گذارند سر میز شام و تازه ما هم با ولع برای خوردن بهترین قسمت اش هی حرص می زنیم....
لاله هائی که سرها شان را می بُرَند و می گذارندشان توی كاسه ي آب سر سفره ي هفت سين
لالها ي سرخ و زرد زيبا...
كه بي پا مي شوند تا توي گلدان هاي كريستال، قامت دالشان به لبهاي من و تو لبخند بنشاند........
...بوی بد عید می آید...
آدمای عصبی ای که برای خرید عید توی پیاده رو ها بهم تنه میزنند و توی هم می لولند و گاهي چشمهائي هم مي بيني در اين ميان، كه چه حريصانه مي چرند ات....
توی معده ام دارند رخت می شورند.... ....
بي هيچ گريزي...
باز عيد مي آيد.......باز اسکناس نو.....
باز ماهی های قرمز کوچولوی بی چاره ای که از دست ما آدمها
هی سکته می کنند و هی می میرند.....
...وای... توی معده ام رخت می شورند..............
«Paradox»

مدت هاست كه كافه نمي روم
سرم را گرم كرده ام با ترجمه هاي جور وا جور و دلم را خوش به شبهاي بلندي كه دارند تمام
مي شوند.
گاهي تا دير وقت پشت ميزم آنقدر خيره مي مانم به هالوژن هاي سقف كه چشم هام همه جا را سفيد مي بيند..
اتاقي كه ميز كارم تويش هست هيچ پنجره اي به بيرون ندارد... گرم است ... هوايش كم است....
گاهي كه كسي حواس اش نيست مي روم پشت پنجره ي بزرگ اتاق بغلي و تا مي توانم توي دلم فرياد مي كشم...بس كه دلم خون مي شود از ديدن هيكل دماوند كه هواي بي غبار اين روزهامي گذارد تماشايش كنم... دماوندي كه فقط هفتاد كيلومتر با من فاصله دارد...
ياد حرف آرين مي افتم: «طناب را پاره كن...»
چرا نشد؟ يا شايد... چرا نتوانستم؟
اشك از گوشه چشم ام راه مي افتد ...

مدت هاست كه ديگر كافه نمي روم ...
دلم براي گلهاي وحشي تنگ شده است... براي بوي بكرشان.... براي رنگهاي قشنگشان.... همان ها كه دوستهاي مهروا آروين، -صاحب كافه- هر جمعه برايش از لار و دشتهاي اطراف تهران مي آوردند...

طعم شربت به ليمو و جوشانده ي آويشن را مي آرم به ياد كه فقط توي كافه هفتادو هشت سرو مي شد
و منوئي كه روي انواع قهوه هايش از ترك گرفته تا قهوه ي سياه فرانسه يك آرم ممنوع كشيده شده!
هه! باز داشت يادم مي رفت كه توي كافه ها مدتيست كه سرو انواع قهوه ممنوع شده است.

چه فرقي مي كند اما براي من كه مدت هاست كافه نمي روم....
شبها تا دير وقت توي محل كارم مي مانم و خرده فرمايش هاي آقاي مظاهري را كه حالا ديگر نه از اش مي ترسم و نه حتا بادي كه از راه رفتن اش حاصل مي شود و كاغذ هايمان را پابوس كفش هايش مي كند ديگر تنم را مي لرزاند....
آخر وقت شده...آقاي قرباني برايم يك ليوان سرريز گل گاوزبان ترش مي آورد...كه شايد اعصاب ام آرام شود... پشت ميزم نيستم.... تقريباً همه رفته اند ...
پشت پنجره ماتم برده باز.... به آن دورها كه كوههاي برف گرفته از مهتاب نقره اي شده اند....
چيزي ميان گلويم گير مي افتد ...
هر چه دم كرده ي گل گاوزبان خوش رنگ و عطر را سر مي كشم افاده نمي كند....

آقاي مبشري با آن كلاه با مزه اش جلوي ميز من ايستاده و پز يك نخ سيگارش را مي دهد و سر به سرم مي گذارد... مي گويد: هي ! تو كه اينقدر بد انق نبودي....
مي خندم.... زير لب مي گويد:‌تقصير تو نيست دختر جان! خاصيت اينجاست.... و سيگار به دست از در دفتر مي رود بيرون....

مدت هاست كه كافه نمي روم و اين چه ربطي دارد به اينكه آقاي پريزاده امروز تمرين داشت و نويد رفت تا لباسهاي خوشگل تنيس اش را بپوشد وبرود پي كيف اش!
مدتهاست كه كافه نمي روم واين چه ربطي دارد كه كورش امروز از هميشه ي اين روزها خوش اخلاق تر بود و وزيري پلوور پرتغالي پوشيده بود و مانتوي كوتاه الهام را هي پائين مي كشيد و مي خواست رُلِ مردهاي متعصب عهد قجر را بازي كند
عُق...

صداي آقاي رزمي همه ي خيال هايم را مي ريزد به هم....
صدايم مي كند.... دختر جان! .... با تو نيستم مگه!...
- بله عمو هاشم.....
....
هنوز رئيس نيامده! پس وقت داريم دو تا سيگار با آقاي رزمي بگيرانيم و بخنديم به اين آدمهاي ديوانه كه ما را مونيتور مي كنند و مكالمات تلفني مان را گوش مي دهند ...

دختر جان! آخرين بار كه رفته بودي كافه كي بود؟؟!!!
ريسه مي روم از خنده روي ميز و آتش سيگار انگشت ام را مي سوزاند....
وصورت عمو هاشم كه هاج و واج مانده از اين خنده ي يكهوي من ....
از دورها صداي موزيك مي آيد..
....
صورت اميلي رنگ مي بازد بس كه خيره مي مانم به اش...
صداي ساز دهني در پس زمينه ي ذهنم Fade مي شود.....
مدتهاست كه كافه نرفته ام ....
روزهاي تلخي بود ... با آنهمه خيال هاي خامي كه مي پختم به سر ..
عوضي تر از آن بودم و حتا عوضي تر شده ام از آنكه، كسي توان اين را داشته باشد كه دوستم بدارد...مرور روزهاي سرد زمستان هشتادودو اما تلخ تراز شوكران است...
چيزي كه چون تجربه اش نكردي نمي فهمي.... حتا آنها كه توي اين ماجراي دو نفره بودند!! ...
اي خاك بر سرآنها! كه گمانه ي ديوانگي ام را مي زدند!
آن هم با آنهمه ادعا...
وفراموشي، تلخ تر از همان تلخيِ شوكران اما، شايد دلمه ها ي كهنه را التيام بخشد......

«اسمش هست خسرواني»

ماناي عزيزم
زخم پيشه كرده‌اي اين روزها...
اين روزها كه غصه‌دار تر از هميشه، رگه‌هاي يأس را مي‌بينم كه گاه چين‌هايي مي‌شوند در زير چشم‌هاي معصوم‌ات؛
اين روزها كه لبخندهاي سرد و بي‌رمق‌ات نشان از هياهوي دارد در تو كه فرجامي ندارند انگار؛
اين روزها كه عفونت كهنه‌ات به چرك مي‌نشيند؛
اين روزهاي آخر درد و اول نفرين؛
دستان‌ام را مي‌خواهم پيشكش‌ات كنم.
و تكه‌اي از قلب سخت‌ام را.
گيرم سزاي دل آتش‌پاي تو نيست.
هرچه هست، پيشكش.

دوست‌ات دارم مهربان
.....
ديماه 1382
«Dream»

كاش بودن نيز اسمي داشت
همانند مرگ
كه
نام كوچك زندگي است....
Excuse me Mr. Fending Bender!

اينقدر از پشت ديوار سرك مي كشي و زير چشمي نگاه ام مي كني كه چه؟
تو كه كشته ي پرسه توي عالم دختر هاي پودر و ماتيك زده اي
چرا من؟؟
برو پيش همان هائي كه برايت گاتا مي آرند
من از قنادي پوپك هيچ وقت گاتا برايت نمي خرم
من بلد نيستم با شكلات هاي سياه دلت را به دست بيارم
من دوست ندارم از كت جين خوشگلي كه آنقدر هم مي آيد به ات هي تعريف كنم.
نه!
من دوست داشتم خودت مي فهميدي ارزش ات چقدر است...
نه اندازه ي يك نان گاتا
نه اندازه ي يك ريتر اسپورت سياه
خواهش مي كنم آقاي Fending Bender
اينقدر يواشكي مرا ور انداز نكن... از پشت ديوار... يا سر ميز ناهار وقتي دارم باوارياي سيبم را سر مي كشم
هي خنده ات را نخور كه مجبور بشي نگاه ت را بدزدي....
من آنقدر زن شده ام كه با اين حقه هاي كوچولوي كم ارزش كه گاهي خيلي هم رمانتيك به نظر مي آيند
خام نشوم...

هي سرك نكش....وقتي از در مي آئي توي اتاق ام....
به رنگ هزار رنگ!


بوي دستهاي گرم ات جا مانده بود توي دستهام.
ببخشيد!
من
بازيچه ي دستهاي خوشبوي تو نيستم.
پشت سرم جا مي گذارم ات و تمام شكلاتهاي مثل خودت رنگ به رنگي را هم
كه داده بودي براي آشتي
مي ريزم توي سطل آشغال همان كسي كه تا همين دو هفته پيش
بدترين آدم دنيا بود و حالا آنقدر بهترين آدم دنيا شده كه همه ي اسمارتيزهاي خوشمزه ات را
مي دهي به اش.

ببخشيد!
من ديگر گول چشمهاي عسلي دروغگويت را نمي خورم
....
بچرخ تا ببيني مي تواني يكي مثل من پيدا كني؟
....
"Scream"

مي ترسم ..
از اين دنياي وا نموده ي لعنتي خيلي مي ترسم
كه همه چيز بي آنكه بتواني در مغز ات بگنجاني به هم وصل است....
دنيا به طرز وحشت آوري تنگ است
آنقدر وحشت آور كه حتا قدرت تجزيه تحليل را هم مي گيرت از ات.
آنقدر تنگ كه احساس خفگي مفرط مي كني . خفگي اي كه نه مي كُشد... نه بيخ گلويت را ول مي كند....
مي ترسم...
از خفگي كه معلق باشد و تمام نكند خيلي مي ترسم
از آدمهائي كه عين لينك هاي اينترنتي به هم يكهو وصل مي شوند ...
از علي رضا با آن طرز فكر غريب اش كه كشته ي سينماي وحشت است.
از sms هائي كه سه نقطه بيشتر ندارند.
از دستهاي محمد كه هميشه بوي فرمالين مي داد.....
از چشمهاي عسلي اين جوانكِ پر شور كه تا ته قلب ام را مي كاود

انگار مانده ام زير يك دستگاه پِرِسِ يك تُني....
خيلي مي ترسم
مي خواهم سوت بزنم
هي نمي توانم
مثل ياشا كه لب اش شكري بود
چه چشمهاي خوشگلي داشت.
رنگ شن زار بود.... با اين همه , مزرعه ي انبوه گندم موسي را هم در خاطرمان زنده مي كرد...

طفلكي مُرد
مي خواستند توي حياط پشتي خانه ي مادر ماه طلعت به خاك بسپارند اش.
خودش خواسته بود
اما هيچ كس به حرف اش گوش نكرد...
.....

دستهايم را باد سرد مي بُر‎َد وقتي از پنجره ي تنگ قطار بيرون مي آورمشان....
....
ياشا...ياشا... تو كه اسم ات ياشا بود.... چرا مُردي؟
تبريز نزديك است....
دلتنگی هایم برای زویا سر نمی شود...
هنوز 12 روز دیگر مانده تا برگردد.
بخواب قشنگم و صبح از پنجره ی اتاقت زمینهای گلف را تماشا کن... برو توی حوض آرزوها هی سکه های ریز و درشت بینداز
شهر سوخته را تماشا کن و برو توی عالم هپروت
برو مرکز خرید های جور واجور
و تمام پولهای آن گامبوی بد را که تنهات گذاشته توی رم و رفته هامبورگ را بریز توی جیبهای دست فروش های ایتالیائی....
هی حالش را بگیر و نگذار خوب بخورد و خوب بخوابد.. حالا که دلت را می شکند و می خواسته از پاریس مثل عقده ای ها اصلاً خود نمایندگی لانکوم را برای بعضیها که گاهی پی پی را از گوشت کوبیده تشخیص نمی دهد سوغات بیاورد.... برو توی بار هتل هی آیریش کافی بخور ..

کنسرت شجریان هم رفتیم!
جای شما سبز
ای بر هر چه مرد چاق و بی قواره است لعنت!
پسرهای میلانی بهترند نه زویا؟!
یا مثلاً همین مو فرفری های بلند قد که فقط بلد هستند دست و پا شکسته ساکسیفون بزنند و بعدش هم هی خط و نشان برای بعضی ها بکشند که: وایستا پات برسه تو این خراب شده...تکلیفتو روشن می کنم...
...
زود برگرد.... خواستنی مهربان.... من
همه اش همین....
باید می بستم ات به تخت خوابِ سیاهم
با یخ های سرد، داغ ات می کردم تا مستی شبهای اول قبر از سرت بپرد
خیال خام پخته بودی به سر
...................
بوت های سواری ام را پا می کنم و می آیم روی گورت می ایستم....
می بینی ؟
قفسی که من با آنهمه سرما برایت فراهم کرده بودم
از گوری که تویش خوابیده ای
هنوز....
گرم تر است....

خوابهای خوبی نمی بینی... می دانم....
دنیا آوارِ سرت می شود شبها
نمی توانم جایت را عوض کنم...
بخواب.....همین جا بهتر است.....
«فرانکولا»

آدم ها را باید توی قفس هاشان نگه داشت
و پایشان را بست به یکی از میله ها
اینجوری اگر زمین یک وقت سقوط کند احمق ها نمی افتند!
امروز صبح یک قورباغه ی بزرگ قورتم داد
گمانم از اثرات بختک دیشب هنوز مانده بود روی پوستم که نتوانست توی گلوی قلمبیده اش نگهم دارد و همه ام را یکهو بالا آورد.

باید قفس ام را عوض کنم
فرانکولا اسم مناسبی برای موجود جدید من نیست.
Blue Black Island.

There is no Men.....or a King.

dissapointed from humanity
like a Beast.....
بگذار بشورند تنش را...
آب تني را خيلي دوست داشت
آنهم توي اين هواي دم كرده ي بو گندو ...
كه نفس آدم پشيمان مي شود از بالا آمدن .....وسط راه مي ماند مردد

بگذار تنش را بشورند
حالا كه آنقدر پلكهايش سنگين شده كه برق چشمان سياهش ديگر نمي گيرد ات

خودش بلد بود لالائي بخواند .....
تو بلدي ؟
بلدي برايش ترانه ي «يك شب مهتاب» را زمزمه كني؟

بلدي موهايش را دور انگشتان ات تاب بدهي؟.....
بلدي صدايش كني؟ جوري كه تو را بشنود؟
بلدي بيدارش كني؟.... جوري كه ببيند ات؟

بگذار تن اش را بشورند اين دستهاي زبر
تو نمي تواني بيدارش كني و براش لالائي بخواني
فقط بگو عود برايش بسوزانند و كندر ....
بوي كافور مشام اش را مي سوزاند

تمام شد! بلند شو
يك مشت خاك بريز مرد جوان!

آفتاب تموز چهره ات را مي سوزاند.....
جمعه

توي تخت كش مي آيم و الي را نگاه مي كنم كه چه خوشگل خوابيده است
با خودم مي گويم :
- چه خوب كه يه گردن كلفت بغل دست ام نخوابيده!

خنده ام مي گيرد چون مطمئن نيستم كه مي خواسته ام واقعاً چشم كه باز مي كنم دستان زمخت مردي را ببينم كه گره خورده به تن ام يا انبوه موهاي خوشبوي خواهرك ام را !
دهانم تلخ است . مي خواهم توي رختخواب بمانم . ياد خوابهايي كه ديدم مي افتم
كاش مي شد توي خواب زندگي كرد.

از جا بلند مي شوم و توي آينه خودم را نگاه مي كنم.شقيقه هايم انگار يك رديف دندان در آورده اند!
خب خاصيت سي سالگيست!... موهاي آدم سفيد مي شود.... دور چشمهايش چروك مي افتد.... كاري اش نمي شود كرد!
عيبي ندارد اينجوري هرمينه اي تر است!!
- اگه اينو هم كه نگي دلتو به چي خوش كني ؟
باز اين موجودي كه ته حلق ام با من زندگي مي كند شروع كرد!
توي آينه خيره تر مي شوم دهانم را بازمي كنم و مي گويم :
- آآآآآآآآ ........اگه زياد حرف بزني اسمتو به همه مي گم
بر مي گردم توي تخت و هر چه چروك دور چشم و شقيقه ي سفيد را كه هست مي برم از ياد و به تولد گلاره و كيوان فكر مي كنم و به كيف پول خالي ام كه يك ماهي هست كه رنگ كاغذ هاي آبي و سبز را نديده است.
___________________________________________________________________
شنبه
پيش خوان روزنامه فروشي ها را نمي خواهم نگاه كنم... شال سپيدم را رها مي كنم كه باد ببردش از روي سرم با خودش....
مي روم كافه 78 و به عكس هاي مهروا فكر مي كنم.
دلم نمي خواهد بروم سر كار
ديگر دلم نمي خواهد براي راديو جوان گويندگي كنم...
توي كافه 78 جاي دسته شقايق هاي وحشي خاليست...
كنار شومينه ي خاموش مي نشينم و
گوشهايم را مي گيرم كه صداي اظهار نظر اين پسرهاي ميز كناري را با ان سر و شكل مهيب شان نشوم
دوربين ام را بيرون مي آورم و از گلدان خالي عكس مي گيرم
به نيكلاس كيج فكر مي كنم و به پيشاني بلندش
و به تاريكي ديويد فينچر كه نمي خواهم هيچي در موردش بخوانم و يا بشنوم....
به روزنامه هاي دروغگو فكر مي كنم و به حسين پناهي
كه مي خواست برگردد به كودكي تا توي باغ خودشان انار دزدكي بخورد....
دلم نمي خواهد بروم سركار به عكس رئيس جمهور منتخب كه روي ميزي كه من نشسته ام جا مانده است خيره مي شوم...
چه زشت!
سيگارم را روشن مي كنم و سفارش قهوه مي دهم!
هه! يادم نبود كه اين روزها توي كافه ها قهوه سرو نمي كنند
چون ممنوع است!
سيگار...سيگار... هي سيگار.. بي قهوه...
با آب گوچه فرنگي...
دلم به هم مي خورد...
بالا مي آورم...
روي عكسي كه جامانده روي ميزي كه من نشسته ام....
هر چه آب گوجه فرنگي و نيكلاس كيج...روزنامه هاي مرده... ديويد فينچر و عكسهاي مهروا و... هر چه كه هست توي معده و توي سرم.........
___________________________________________________________________