tag:blogger.com,1999:blog-67553142009-07-05T01:45:54.134+04:30غروب خاکستریگاهی در مسیرتقدیر به کسانی بر می خوری که هرگز از وجودشان آگاه نبوده ای! بعضی از همین آدمها چطور تمام زندگی ات را زیر و رو می کنند و تو خیلی چیزها را از درون آنها بیرون می کشی و خودت را کشف می کنی ساده است اما فکرش را که می کنی می بینی چطور همه چیزتوی این دنیای غیر حقیقی بهم پبوند خورده استmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comBlogger114125tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-22065598133883672512009-06-23T22:22:00.001+04:302009-06-23T22:27:25.112+04:30سِیر<br /><br />وقتی خلخال زنبورهای وحشی<br />خبر از آمدن تابستان می دهد<br />چیزی جز انعکاس نور های منکسر<br />در چشمهای زلال ات<br />برای این سنجاقک بنفش مکرر نمی شود<br /><br />چشم که ببندی<br />صدای قلبی را می شنوی<br />که زیبا ترین سرگذشت جهان را _ حرف به حرف_<br />برایت آواز می خواند<br /><br />اینجا خورشیدی در من غروب می کند<br />و آنجا شب می رمد<br />تا شفق<br />تار پلک های تو را<br />در دورترین جای جهان<br />بنوازد<br />وقتی رخسارِ گندم زار به زردی نشست<br />سرخی فلق را هر روز به تو خواهم داد<br />تا تمام دنیا باور کنند<br />گونه های تو گلِ شرم کرده اند<br />نه خارِ خشم<br /><br />اول/تابستان/هشتادوهشت<br />تهران ابری<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-2206559813388367251?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com3tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-34250693925614982862009-06-10T14:34:00.002+04:302009-06-10T15:02:52.408+04:30"حیرت"<br /><br />مجذوب حجم مذاب خورشیدی شده ام<br />که تصورش حتا<br />در بند تعریفِ کلماتِ ابترِ عالم وارونه نمی آید<br />چاک می خورم<br />به کجا می کشانی ام؟<br /><br />دیواره هایم از هم شکافته می شوند<br />و ما<br />ضیافت نشین جشنی می شویم<br /> تا زبان بی زبان من<br />سخن از پیچش همه و هیچ تو گوید<br /><br />تا پاک شوم از عقل،<br />ای کیمیای مدهوشی<br />بجنبان ام...<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-3425069392561498286?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com2tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-49114086087769622022009-05-26T12:11:00.002+04:302009-05-26T12:18:37.821+04:30"اتود شماره 777"<br /><br />پیشانی ات<br />سریر بلندیست<br />که جز دستهای خورشید به آن نمی رسد<br />و چشمهایت<br />مروارید های سیاه <br />که درس تیره گی را<br />از یاد شب می برد.<br /><br /><br />توت فرنگی های وحشی<br />چنان شرمگین گونه های تو اند<br />که تبِ تابستان را فراموش می کنند.<br />و لبهای ات<br />چون ملکه ی زنبورها<br />وسوسه ی تاجی از عسل دارند<br />که با چشیدن اش<br />نیشی تا عمقِ نا پیدایِ روحِ آدمی رسوخ می کند<br /><br /><br />آرزویِ سعی بر شیب گردن ات<br />و صفا<br />بر مرمرِ تیره یِ دو شانه ات عیب نیست<br />تا تشنه گی در چشمه ای<br />که از شیار سینه هایت جوشیده است<br />فرو بنشیند.<br /><br />تو در تماشای دسته ی اسبهای وحشی<br />مست می شوی<br />و من<br />در بازی دم کرده ی گرگ و میش،<br />با نخستین نفسِ شراب آلودِ سپیده دم<br />به زنده گی باز می گردم.<br /><br /><br />11/1/1<br />ساعت هفت ام<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-4911408608776962202?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com3tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-28085606433942797782009-05-20T11:28:00.003+04:302009-05-20T12:30:19.754+04:30"فراق"<br /><br />حالا که امتداد حسرت شبانه ام<br />به انحنای گنبد مینای ات<br />-درخیال حتا-<br />نمی رسد<br />و آینه ها هم وارونه گی جهان را دروغ می گویند،<br />از این همه شیفته گی چه می ماند<br />جز تقلائی<br />که میان تک سرفه های آسمان<br />آرزوی چشمه شدن را<br />به تالاب می برد.<br />*<br />نظاره ات<br />در من نزاعی در می افکَنَد<br />که شیفته گی مغلوب اشتیاق می شود<br />و<br />اشتیاق<br />اسماعیل شایسته گی<br /><br />بچرخان ام بر دورِ دوّارِ تسلسل ات<br />که تکرار مکررم همه عمر<br />تا زمانی<br />که تو بخوانی مرا و<br />و من<br />اجابت کنم خدائی ات را.<br /><br />5/1/1<br />ساعت دوازدهم<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-2808560643394279778?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com3tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-10233476359565800332009-05-18T16:08:00.002+04:302009-05-18T16:21:18.899+04:30"کمان "<br /><br />توان شکفتن ندارم در دستهای تو<br />که بهار نیستند و بوی خاک نمی دهند<br />کوچ نمی کنم تا نگویی<br />به کجا می کشانی ام؟<br />*<br />عطر معاد می پراکنند ام این روزهای میخواره گی<br />که جهان ها در بوسه های سه ناظر زاده می شوند هر نظر<br />یا می میرد هر نفس و باز می زیَد.<br /><br />غرض این است،<br />که دلی از این دست<br />-بی گانه و بی خانه-<br />تو گوئی<br />دست نخواهد شستن عاقبت<br /> از پاسخ به فرمایش الست !<br /><br /><br />1/1/4<br />ساعت پانزدهم<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-1023347635956580033?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com3tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-89016203869110822282009-05-12T11:03:00.005+04:302009-05-12T11:18:55.631+04:30تقابل<br /><br /><br />می نویسم:<br />با صدای گرم تو<br />که<br />ترنم نسیم دوره گرد بهار است قاصدک می شوم<br />آوای گرم زمین ام!<br />برقصان ام<br /><br />......طفلکی نمی دانست چرا اینطور بهم ریخته بود<br />سیصد و شصت و پنج روز قبل اش را که به خاطر آورد تازه فهمید چرا سرش به دوار می افتد هی و چرا قلب اش تند تر می زند و چرا سم توی دقایق اش تزریق می کنند این عقربک های بی رحم ساعت دیواری...<br />پنجاهمین روز بهار 72 ساعت پیش عمرش را داد به شما...وقتی میان دستهای من در لابلای خاطرات پارسال ورق می خورد<br />درست راس نیمه شب جان اش به لب اش رسید. از همان پوزخند ها زد که من این روزها می زنم و دوست های نزدیک آن سال های دور برایشان جالب است...حالا تلخ تر از آن ام که شوری اشک مغلوب ام کند<br />اگر می توانی ....برقصان ام......<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-8901620386911082228?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com6tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-17704104005933590272009-04-29T03:53:00.003+04:302009-04-29T04:08:12.714+04:30تعارض<br /><br />با بی خوابی- هم اکنون – در میکده ای مشرف به سرتا سر جهان<br />خیره به خاطرات - که چون تیزی تارک خیزران جان شیفته ام را می دَرَد- نشسته ام و به " ما " فکر می کنم<br />به "ما" هائی که چطور این قدر دور بوده اند و چقدر این چنین نزدیک....<br />جائی که یخ پاره ها به جای ایستادن در آب خرد می شوند و شکوفه ها نمی رقصند در پایان فصل سرد....<br />جائی که ستارگان آسمان "ما" دقیقاً ستارگان آسمان " ما" های دیگر بوده اند... هستند...<br />نمی دانم کجا بودیم "ما"<br />"ما" زمانی مثل بلور درخشان آمد و بعد مثل برف در حال ذوب شدن رفت<br />بعد "ما" رویمان را بر گرداندیم و به صداها گوش سپردیم....<br /><br />با بی خوابی- تا صبح- در تختی به تنگی سلول انفرادی<br />با پلک هائی که سر آشتی ندارند تا سپیده ی صبح تن مان را در آغوش می کشیم و لالائی برایش می خوانیم و هر تکه مان یواشکی هنوز به "ما" فکر می کند..<br />جوانی "ما" در پوشش کلمات و واژه ها شکل گرفت و به اشباح سرگردانی بدل شد که هنوز لا مکانی را برای انطباق آن همه فریم های پی در پی و روی هم افتاده تجربه نکرده بود<br />این بود دانشگاه "ما" ، که نشد شاید از آن تمام شده بیرون بیائیم<br />سالها طولانی یا سریع به هر شکل گذشتند و "ما" سر یک میز نشستیم . به پرهای پرپر به دستهای کوچک دخترک مو سیاه آن روزها خندیدیم و به چشمهای درشت تر از درشت مرد این روزها که دیگر نشانی از سرزنش ندارند چشم دوختیم.<br />نگاهمان را روی پوست تیره ی تکه ای از "ما" که بیش از "ما" می شنید سُر دادیم<br />دزدانه و گاهی بی تردید به چشمهای "ما" به وقت زبان گشودن نگاه کردیم..<br />خندیدیم.. یکی از "ما" به گمان ام آلرژی بهاره اش آمده بود و بقیه "ما" فکر می کردند اشک می ریزد!!<br />یازده بار یازدهِ یازده آمد و رفت و این " ما" بزرگ شد... مرد شد... تلخ شد... خنده شد... اشک شد.... عطر خوش زن شد...<br />حالا نه یازدهِ یازده است و نه بیست و شش دوازده<br />امشب چهلم بهار است... تاریخ برای پاره ای از "ما" دیگر روز به ماه و ماه به سال نیست . چه فرقی می کند؟ به هر حال این "ما" هنوز هست! و حالا طعم چای را جرعه جرعه ...جرعه جرعه ... در شرمی مستور تجربه می کند.<br />آسمان خبر از بازی گرگ و میش می دهد... یعنی سلام امروز!<br />و هر تکه از "ما" اگر فکر نمی کند خواب می بیند!!<br />چه قصه ی عجیبیست قصه ی برخورد! در دنیائی که همه به هم تنه می زنند و بی که نگاه کنند می گذرند...<br /><br />چهلم/بهار/هشتادوهشت<br />تهران<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-1770410400593359027?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com6tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-57216402404318837162009-04-27T01:37:00.000+04:302009-04-27T01:39:29.295+04:30تباین<br /><br />بیشتر وقتها می توان از گریه یک مرد وقوع چیزی شبیه فاجعه را فهمید. دلیل اش سادگیِ بخشودنیِ این جنس قویست!<br />اما از گریه یک زن نمی شود چیزی را حدس زد.<br />وقتی زنی می خندد ...وقتی که سکوت می کند ...وقتی خیره می شود ...وقتی می خوابد با مردی که نمی خواهد . ..<br />وقتی که ساعتها پشت میز کار، قرنیه چشمهای خسته اش خشک می شوند به صفحه مانیتور...وقتی در دنیای مجازی به وجود شکلی دیگر از کسی پی می برد و پرده ها در چشمهای خشکسال اش فرو می افتند...<br />وقتی... وقتی ... و خیلی وقتهای دیگر.. نمی توان از نگاه خیره در مسیر سرابی که در انتهای جاده می بیند به چیزی پی برد.<br />زن را مکاشفه ای باید.<br />بی شک اگر آدمی به اکتشاف نه، که به مکاشفه بیندیشد<br />و حوا را چنان که بوده به خاطر آوَرَد!<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-5721640240431883716?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com7tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-52439064911356203072009-04-21T12:31:00.000+04:302009-04-21T12:38:58.089+04:30در من دیوی هست که با هر طپش قلب ام<br />برای گریز، فریاد می زند<br />و طوفانی <br />که یادها را می برد و نام ها را می تاراند<br />و حقیقتی که می گوید:<br /> آی زن گذر کرده از تاراج تابستان!<br />عشق تنها زمزمه می کند<br />ولی درد همیشه<br />نعره می کشد.<br /><br />بیست و دوم/بهار/هشتادوهشت<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-5243906491135620307?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com5tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-5451200289135952122009-04-14T01:07:00.006+04:302009-04-14T02:10:03.705+04:30<div align="justify"><strong><em>تسلسل در عشق</em></strong><br /><em><strong>در آمد </strong></em><br /><br />آنها که خالص اند ستاره های دنباله دار را – اگر فشار الکل اجازه دهد- از پشت شیشه ی کدر نگاه می کنند. آرزو می کنند و دروغ می گویند .<br />زن های سی ساله کمی ساده ترند! هنوز باور می کنند!<br />بله! حق با شماست! می شود یک زن سی ساله را عاشق کرد.<br />می شود با زنی سی ساله خوابید.</div>می شود در تختی تنگ برای تک تک سلول های تشنه اش قربانی داد.<br />اما نه مثل یاس هایِ سر راهی ِ همیشه مست، که پیچک از سرِ عادت، دست در کمرگاه لطیف شان می برد و خشونت اش تن نرم شان را آزرده می کند.<br />می شود از چشم های یک زن سی ساله ،از صدای دورش از آن سوی خط یا ازنفس های بلندش از این سوی تخت فهمید ، نه در رقص تن ها میان سایه های روی دیوار،و نه در خِلال نفس های بریده از هجوم هیجان و بالا رفتن از ارتفاع حظ ،<br />که جائی فراتر از برخورد نوع اول، دوست ات می دارم گفتن اش یعنی چه؟!<br /><br />بیست و دوم/بهار/هشتادوهفت<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-545120028913595212?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com7tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-51595265606584878222009-04-08T11:38:00.003+04:302009-04-08T12:02:40.787+04:30<em><strong>"حد"</strong></em><br /><br />اصلاً مهم نیست که ماه به آدم پشت کند. خودش 14 شب بعد بر می گردد و آشتی می کند.<br />البته اگر ساکن این زمین باشی!.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-5159526560658487822?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com1tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-86587003124273878762009-04-06T13:49:00.002+04:302009-04-06T13:57:08.873+04:30آقای دکتر!<br />بدن خورشید را کسی تا به حال در شب ندیده است. اگر چه خورشید همیشه تن های برهنه را نگاه کرده و تا آخر عمر نه چندان دور و درازش هم این کار را خواهد کرد...<br />من تن تو را - که آفتاب تموز است - در تاریکی سرد آن شب زمستانی لمس کردم.. قیل و قال هنوزِ اطلسی های رنگ به رنگ مهم نیست. آنها خورشید را تنها نگاه کرده اند.. ندیده اند..<br />می دانم اطلسی ها هرگز نمی توانند با ضربان قلب شان خورشید را گرم کنند.. عمر ادعاشان کوتاه است.....<br /><br /><br />دوازدهم/بهار/هشتادوهشت<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-8658700312427387876?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com2tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-11207316025359805362009-03-31T22:03:00.003+04:302009-03-31T23:06:49.669+04:30<em><strong>«بهاریه»</strong></em><br /><br />دستهایت را تکیه دادی به آسمان تا ببارد<br />زنهار!<br />پهنه ی خاکستری اش فریب ات می دهد<br /><br />بهار ،همیشه بشارت ابر و باران نیست<br /><br />به پاهایت نگاه کن<br /><br />و به چشم هائی<br /><br />که از دمای وارونه به خون نشسته اند.<br /><br />ریسمان امید پوسیده <br /><br />و پلکان چوبین نردبان را<br /><br />موریانه ها جویده اند<br /><br />و آفتاب، علیل، از هجوم اینهمه رنگ<br />بر زمین بی قبا رحم نمی آرد<br /><br />پیرهن از شمس جدا کن!<br />این جماعت که التجا به آسمان می برند،هرعصر، گِل بر غروب می مالند<br /><p>و سالهاست که های های، ضجه کتابت می کنند.<br />به ساعتِ شوم نزدیکیم<br />ترفی ببند قهرمانِ روئین تن!<br /><br />هشتم/بهار/هشتادو هشت</p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-1120731602535980536?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com4tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-4270843023252540412009-03-08T20:05:00.003+03:302009-03-08T20:16:23.625+03:30<em><strong>خراش</strong></em><br /><br /><br />کمی از گلویم را به تو دادم<br />تا<br />بیهوده عاشق ام نباشی<br />تو<br />از زلال دریا مشتی بیار<br />و<br />پا شویه ام کن<br />این تب نمی دانم تا کجای خراب این دنیا<br />در من پرسه خواهد زد<br /><br /><br />هفتادو هفتم/زمستان/هشتاد و هفت<br />تهران شلوغ<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-427084302325254041?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com4tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-19673299696455133592009-02-28T13:14:00.003+03:302009-02-28T13:33:23.358+03:30<div align="right"><strong><em>پرده اول</em></strong><br /><br />ساعت 7:30 بامداد. سوم زمستان<br />زمستان است.<br />با بعد از ظهرهائی که خیلی زود شروع می شوند .تقریباً از همان ساعت 12 اینجا راه پله ها شلوغ است . انگار همه به دنبال هم می دوند . فیش های 10% مشتریان توی مشت بروکر ها خیس می خورد.<br />اعداد محو می شوند<br /><br />اینجا بورس است.<br />ساختمان کهنه ای که بوی الرحمان اش بلند شده و آدمهاش مثل خیلی از ارگان های دولتی سلام که نمی کنند هیچ! جواب سلام ات را به زور می دهند مبادا به گناه بیفتند!!<br />تحمل آدمها از وقتی که مهمترین آدمهای زندگی ام ترک ام کرده اند برایم سخت نیست. می توانم بهشان لبخند بزنم .سلام کنم و حتا لال ترین شان را به حرف بیاورم .<br />مثل جوانکی که 2 دیوار آن طرف تر از من رو به پنجره می نشیند و هر روز آخر وقت صدای زیارت عاشوراش توی سر سرای طبقه ی دوم می پیچد. اما هرگز حتا یک نظر هم چشم در چشم زنی نمی اندازد.<br />حالا نه تنها سلام می کند بلکه وقتی بعد از یک هفته مرخصی نفرینی ام سر تا پا سیاهپوش می بیندم می پرسد :<br />- خانم ! همه چیز مرتبه؟ طوری شده؟ چرا مشکی پوشیدین؟<br /><br />و فقط مسیر چشمهای مات ام را دنبال می کند تا ببیند مقصدی نیست!<br /><br />روز به تندی - از هجوم کار و آدمها و تلفن ها و مشتری ها و فریاد های آقای سمیعی - یا به کندی – از ثبت سفارش زدن و مبهوت دانه های درشت باران که بر شیشه می زنند و نگاه به چشمهای سمانه و ابروهای همیشه گره خورده ی خانم فتحعلی - می گذرد و فرصت فکر کردن به ودیعه ی چهار میلیونی خانه و اجاره بهای چهارصد هزار تومانی از کف می رود.<br /><br /><br />ساعت 19:30 بعدازظهر. بیست و سوم/زمستان<br /><br />دنیای بیرون از بورس خیلی فرق می کند.<br />بیرون از این ساختمان و بعد از خیابان سپهبد قرنی می شود قدم زد و صدای موزیک را توی گوش بالا برد . میشود مقنعه ی بد ترکیب که مثل مرکب سیاه است را از سر برداشت و موهای فرفری یک درمیان احرام بسته را از زیر کلاه فرانسوی به نمایش گذاشت و به نشر چشمه سر زد. می شود میان قفسه های کتاب گم شد و با صدای زنگ موبایل یکهو به خاطر آورد که ای داد! با مشاور املاک صداقت – که همه چیز دارد الا صداقت- ! قرار ملاقات داری برای بازدید خانه های استیجاری، که دخمه ی گورهای خانوادگی بهشت زهرا مقابل اش پنت هاوس اند!<br />این بیرون با آن تو خیلی فرق می کند.<br />مردم بی تفاوت از کنار هم می گذرند و وقتی بهت تنه می زنند یک چیزی هم طلبکارند.<br />راننده های تاکسی های زرد و سبز و - بقیه ی مردم هم- پشت چراغ قرمز می مانند و پلکهاشان بعد از خیره ماندن به کانتر چراغ قرمز که به جای اعداد حروف PO را نمایش می دهد سنگین شده است. بعد چرت و پرده ی گوششان ناغافل پاره می شود از صدای تیز گوینده ی رادیو جوان که عنقریب دچار جر خوردگی هنجره خواهد شد اما صدای رادیو را کم نمی کنند.<br />اینجا بیرون بورس من کمی زن تر می شوم! چیزی شبیه یک آلوده به ویروس ایدز که وقتی می گویم : مجردم انگار به یک غریبه که از مریخ آمده نگاه می کنند و می گویند: برای خانم مجرد مورد استیجاری نداریم. حالا کجا کار می کنید؟<br />- بورس آقا! بورس ....<br />- فعلاً که چیزی نداریم .مایل بودید سر بزنید هفته ی دیگه<br />خون ام به جوش می آید و همان قصه ی تکراری هر سال را باز مرور می کنم.<br />تک و تنها توی خیابانها خشم ام را با قدم های محکم – چیزی شبیه لگد_ بر سر سنگفرش ها می کوبم و تیزی خودکار را روی صفحه ی اجاره ملک نیازمندی های همشهری فرو می کنم.<br />نه کسی را به خاطر می آورم نه می خواهم کسی به خاطر بیاوردم.<br />تنها فکر می کنم به اینکه هنوز چیزهای بهتری هم هست برای زندگی کردن برای فکر کردن. برای با آنها خوابیدن و رویا دیدن و برای طعم قرمز لذت را چشیدن .<br />نوشتن بجای گفتن. و آئینه تراشیدن به جای نوشتن.<br /><br /><strong><em>پرده ی آخر</em></strong></div><strong></strong><div align="right"><br />ساعت 1:30 بامداد. هفتادم زمستان<br />بی خواب و بی دود سیگار با بوی باران که امسال خیلی مشعوف مان نکرد و با صدای جام های تهی که می خورند بهم و آه میکشند... آه...<br />بی چهره ی چروک ماه که پیدا نیست از پنجره ی تنگ این آپارتمان دلگیر که همه ی جان اش در طیفی از رنگ بنفش خلاصه می شود هر روز و هر روز، و به کبودی می زند پای چشم خشکیده اش به دری که جز من کسی بازش نمی کند.<br />و با فرصتی برای شنیدن صدای اعظم علی که بی هیچ مقدمه چپ اش جیغ می شود و به خیال خام سلمک را به زیر می کشد در آغوش ، روزها می گذرند.<br />صدای پاورچین بهار می آید و نگاه سرد زمستانی که کمرش هر سال به رسمِ معهودِ حرکتِ وضعیِ زمین می شکند ، بر شاخه های نیمه بیدار و عریان درختان خشک می شود .من و زمستان امسال با هم بهار را می بینیم. زمستان می رود ، من می مانم و بهار.<br />بهاری که نمی خواهم از پی اش تابستانی بیاید و پریشان ام کند.</div><div align="right"> </div><div align="right"> </div><div align="right"></div><div align="right"></div><div align="right"></div><div align="right">هفتادم/زمستان/هشتادوهفت</div><div align="right">تهران بی قرار</div><div align="right"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-1967329969645513359?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com2tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-40775861305134080162009-02-03T11:32:00.004+03:302009-02-03T18:02:56.427+03:30" 7"<br /><br />فصلها و رواق های عاشقانه را<br />بادهای سرد دوری به یغما می برند<br />و نارنجی ترین نارنجی ها<br />- وقتی آماج هراس شوند-<br />رنگ از رخسار می بازند<br />چونان پائیز بی بارانی<br />که خاکستری آسمان حتا <br />به جای اشک نواله اش نمی شود<br /><br />نیرنگی که هنوز<br />در سودای تاراج ماه من از آسمان، خیال خام می پزد به سر<br />تسلیم می شود<br /><br />تو چنان قزل آلای رنگین کمانی<br />لیز می خوری بر خطوط موازی رابطه<br />و کشف می شوی<br />در اصطکاک زبر فلس های خاکی ات<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-4077586130513408016?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com5tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-91172680991828639702009-01-21T15:14:00.004+03:302009-01-26T15:23:24.529+03:30<strong><em>اقیانوس</em></strong><br /><br />سفر<br /><br />به کناره های تن ات<br /><br />که از گرمی، شور شده و از شوری<br /><br />به تلخی میزند<br /><br />بوی اقیانوس را به خاطرم می آرد<br /><br /><br /><br /><br /><br />ماه کامل ،جان ات را بالا می آرد هر شب<br /><br />تا خورشید دم صبح<br /><br />زیر پوست ات<br /><br />طلا بریزد<br /><br /><br /><br />و باز غروب که می شود<br /><br />خلایق نگاه ات می کنند و نمی دانند<br /><br />سرخی رخسارت<br /><br />از شرمیست که تا خاموشی خورشید با تو خواهد بود<br /><br />نه از هراس شب راهزن<br /><br />- که در محاق اش طغیان تنها گریزت می شود-<br /><br />من اما می دانم<br /><br /><br />چشمهایم را در شوری ات<br /><br />باز نگه می دارم...<br /><br />و دست هایم را به تیزی داس ماه می آویزم<br /><br /><br /><p>مگر شبی</p><p>رسم معهود را فراموش کند </p><p>و دست از جان شیفته ات بشوید.<br /></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-9117268099182863970?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com2tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-66510613714340077032009-01-18T19:23:00.002+03:302009-01-18T19:40:59.497+03:30"5"<br /><br />فکر می کنم گاهی نامه های کوتاه از ساعتها حرف زدن بیشتر حرف می زنند<br />می دانی؟<br />هر کدام از ما گمان می کنیم که در دنیایی زندگی می کنیم که در آن تنها یک زمان حاکم است .<br />و از یاد می بریم که در درون ما -درون من... درون تو- زمانهای بی شماری وجود دارد<br />و هر کدام از این زمانها به تنهایی می توانند یک دنیا را به وجود بیاورند<br />یک چیزی بهم می گوید تو هم گاهی این را احساس کرده ای که در دنیایی زندگی می کنی که شاید فردا ندارد<br />یا در دنیائی که فقط بر روی یک گذشته یا یک خاطره شناور است.<br />یا حتا دنیائی که گرفتار نظم و ساعت و دقیقه هاست..<br />دقیقه هائی که گاه چنان بی امان می گذرند که گوئی گرمای آغوش- بی آنکه یکی بخواهد بگوید آآآااا- ذوب می کند و گاهی چنان کشنده که نمی خواهی به عقربک های ساعت نگاه کنی مبادا نیش شان تا اعماق قلب و روح ات نفوذ کند........<br />شاید من آهسته و بدون اینکه تو خیلی متوجه شده باشی لمس ات کرده ام اما فکر نمی کنم کار اشتباهی بوده باشد ....<br />زمان خیلی چیزها را به نمایش خواهد گذاشت. فکر می کنم گفته بودم که به نشانه ها اعتقاد دارم... چون همیشه راست گفته اند حتا وقت هائی که فکر می کرده ام خیالاتی شده ام<br />برای من "بی درنگی" ها و "بعد " ها همیشه یک وجه اشتراک داشته اند.<br />اگر بخواهی چیزی را بارها و بارها و بارها بررسی کنی زندگی دیگر قابل اطمینان نیست و اگر زندگی قابل اطمینان نباشد<br />چه اتفاقی خواهد افتاد؟<br />می توانی بگویی<br />تو<br />به<br />من؟<br />بگو<br />اگر می توانی<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-6651061371434007703?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com2tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-75589510990906790372009-01-08T11:15:00.008+03:302009-01-10T09:37:44.054+03:30<div align="left"><em><strong>Escape "II"<br /></strong></em><br />You've been down too long in the midnight sea,whats becoming of me,</div><div align="left">ride the tiger, you can see his strips but you know he isnt amiss<br />you know what i mean<br /><em></em><br /><em>gotta get away Holly driver</em><br /><em></em><br />I was straight from hell<br />but you never could tell<br />cause you were blinded by my light<br /><br /><em>gotta get away Holly driver</em><br /><br />I could crack your brain with my magic hellish pain and turn a paler shade of white<br />don't afraid! just<br /><br /><em>gotta get away holly driver</em><br /><br />when you heard the voice from above you got just a choice<br />but you'll never be riding on the gypsy<br />I'm the Gypsy straight from hell<br />with burning fingers and luminous eyes catch angles body's from stories tell !<br /><br /><em>gotta get away holly driver</em><br /><br />you need to have a little sin<br />to get ride of what you've been<br />I'm ringing ....I'm singigng..... to riding!<br />like the eyes of a cat in the dark something is coming for you<br />you can't hide in the sun or shadows<br />or drown in shallows<br />its Vale with a shade of pale<br /><br />gotta get away between the velvet lies<br />there's a truth thats hard as steel<br />faith and beleive. Heaven or hell<br />I have to tell<br /><br /><em>gotta get away holly driver</em> </div><div align="left"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-7558951099090679037?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com3tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-51961337638103904322008-12-28T10:33:00.002+03:302008-12-28T10:40:57.047+03:30<div align="left"><em>"Escape"<br /><br />So far as I can guess is you have to run<br />Run and Ran...<br />then think about people let a little dispute injure a great love<br />Run....<br />who run away of Love is winner<br />Run....<br />So Far Away As I Can Guess...<br />Run ....<br />So Far forth nobody couldn't reach u ....<br />Run ....<br />Run....</em></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-5196133763810390432?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com2tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-13359571412755675232008-12-18T12:17:00.001+03:302008-12-18T12:59:06.325+03:30ساعت مچی و آفتابی که پشت ابرها پنهان شده و برف<br /><br />اولین برف پائیزی چه بی خبر غافلگیرمان کرد.<br />وقتی باد بی رحم دانه های ریز و درشت اش را مثل نقل بر سر و روی ماشین ها و درخت ها که به تماشاش ایستاده بودند می کوبید و نقشه ها را می پوشاند من هنوز در فکر سنگ هائی بودم که از بنفش به سیاه می زدند با بند نیمه ابریشمی که نگهشان می داشت<br />اولین برف پائیزی چه بی خبر آمد... نه مثل اولین باران پائیز که ابرهای تیره نویدش را داده بودند و برگهای زرد خیابانها را برای آمدن اش فرش کرده بودند...<br />دو روز دیگر زمستان با لباس سفید اش به حجله ی زمین می نشیند<br /> ساعت مچی دو زمانه ام را هنوز از باز نکرده ام .ساعتی که می گوید بلند ترین شب سال کی برای آدم کوچولو ها و ادم بزرگ ها شروع می شود...<br />و کی برای من کی برای الی و مهدی.. کی برای همه ی ما .<br />اما دیگر به حرکت کند عقربک هایش آنقدر توجه نمی کنم. چقدر نیش آلوده به زهر انتظارشان را در جان ام... در پاره پاره های جان شیفته ام فرو کردند.. چقدر خون ام را مک زدند..<br />می بینی؟! این همان لذت منحرف است.<br />این روزها که آنهمه انتظارشان را می کشیدم.. این برف که درخت نیم عریان وسط حیاط را پوشانده... این کوچه های بی عبور ...ستاره هائی که دیگر پیدا نیستند...اینها همه طعم آن لذت منحرف را می دهند.<br />تنها خوشبختی من یا شاید به قول زویا تنها بد بختی من همین است که به هیچ چیز عادت نمی کنم! نه به بودن ات عادت کرده ام .. نه به نشنیدن ات... نه به ترانه هائی که با هم گوش می کردیم.. نه به شب هائی که با صدای تو تمام می شد ...نه به زندگی حتا....<br />هر سال که پائیز می شد فکر نمی کردم این اولین پائیز عمرم باشد. اما امسال با همه ی سالها فرق می کرد. انگار تا به امروز پائیز ندیده بودم! واقعا هم ندیده بودم<br />رنگ اش از همیشه سرخ تر بود مثل گونه های دختر هفت ساله ای که فکر می کرد پدرش همین یک دختر را دارد!<br />با ابنهمه هنوز هم رنگها فرق دارند زمستان امسال رنگ اش .. بوی سرما که توی مشام آدم می پبچد فرق دارد... با لذت یا بی لذت...من در تنهائی و در دنیای شخصی ام چیزی را دارم که هر کسی ندارد.<br />تو می گوئی آن سه نقطه وجود ندارد... چون نمی خواهی طعم اش را بچشی اما می دانی که آن سه نقطه ی مشهور همیشه هست. کافیست بخواهی اش...<br />گاهی نه ماجرا جوئی که جسارت نه برای داشتن اش تنها برای دیدن اش بس است.چرا که انقدر مهیب است که نمی توان انکارش کرد یا حتا ندیده اش گرفت...<br />زمستان دو روز دیگر می رسد...<br />اما<br />اولین برف پائیزی چه بی خبر آدمها را غافلگیر می کند......<br /><br /><br />هشتاد و هشتم/پائیز/هشتاد و هفت<br />تهران برفی<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-1335957141275567523?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com2tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-52676501323345018922008-12-12T02:51:00.004+03:302008-12-12T03:51:40.356+03:30<em>"قطعه ای برای کبوترهای طبقه ی نهم"</em><br /><br />شب سرد پائیزی باصدای بی صدای پیانوی شفق ، همراه باد موذی که از لای پنجره روی پرده های بنفش بازی اش گرفته بود -کنار رضا با آن اندام درشت اش که چیزی شبیه مرد را تداعی می کرد ـ روی مبل های قرمز رنگ آپارتمان گرمی که زنگ اش خراب است با دست پخت زن ترین زن دنیا شروع شد...<br />شفق جلالی با آن چشم های نافذش جوری نگاه می کند که گویی ریگ های ته برکه را می شمارد و<br />رضا از پشت شیشه ی عینک غریبه تر از همیشه ی همیشه اش بیشتر گوش می کند....<br />طعم تند معجون فلفل قرمز که بوی سرخی می داد و با اینکه خط آتش می انداخت بعد از چیزی حدود بیست سال دوست داشتنی به نظر رسید. و حالا سر میز شش نفره ی شام حرفی توی گوش ام می پیچید: درد لذتیست که به انحراف کشیده شده...<br />قبول اش دارم یا ندارم اهمیت چندانی ندارد چون نمی خواهم با شفق یا رضا سر این بحث کنم...<br />لازانیای خوش عطر و مزه ی خانم پیانیست تمام شد و عکس ها دوباره شروع... خاطرات هم...<br />.و موسیقی دهه ی شصت با من ,در تخت تنگی که هنوز ملحفه هاش بوی تنی تیره را می دهد بهم می پیچد.<br />رضا حرف می زند. از بلوغ... از شرم... از ترس... از لمس... از شحاعت... صدای موسیقی بلند تر می شود و با صدای نفس های مردی در هم می آمیزد... در پس زمینه ی آنهمه هجا و واج, موسیقی با شکوه آبی , روی یک تخت خیس لیز می خورد... صدای رضا را نمی شنوم...<br />شفق میان مهی از دود با همان چشم های گیرا می خواهد بکاودم.خیلی تواناست ,تنها او توانست از میان انهمه مرض، بکارت مجرو ح ام را ببیند ...<br />شب تمام شد بی آنکه بخوابد مبادا خواب ببیند و خاطرش نماند...<br />شفق در آغوش مرد لمسی اش بی که قرار را برباید ازش , خواب های سپیا می بیند<br />و مرد اش خواب های رنگی.<br />و من, به بکارت دریده ای فکر می کنم که درد می کند. در جائی فراتر از لنگرگاه ران های برهنه ی سردم.--<br /><br />هشتاد و یکم/پائیز/هشتادوهفت<br /><br />تهران نه چندان سرد<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-5267650132334501892?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com4tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-52194954374050976932008-11-24T17:36:00.001+03:302008-11-24T18:03:19.804+03:30«برای سه نقطه»<br /><br />عطف به تمام خاطرات مشترک و غیر مشترکمان فکر می کردم عاشق ام....<br />و <strong><em>هر روز این منم که عشق را زندگی می کنم</em></strong>..<br />اشتباه کرده بودم<br />بعد که هزار پاره شدنم در آینه های رو در رو شروع شد<br />دیدم...<br /><strong><em>این عشق است که هر آن، هر پاره از ابدیت مرا زندگی می کند....<br /></em></strong><br /><br />شصت و چهارم/پائیز/87<br />تهران خیس<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-5219495437405097693?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com6tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-17729699820231880232008-11-22T20:48:00.002+03:302008-11-22T20:53:16.092+03:30«اعتدال»<br /><br />با دوری<br />در من چنان قدرتی هست<br />که توان آفرینش گورستانها را بیابم<br />و با دیری<br />در من چنان نفرتی<br />که دخترکان احساس را جرات زنده به گور کردن<br /><br />قلبهای نخ نما در گرو آفرینش گور های کهنه می مانند<br />و چشمها بر خاک غربال می شوند<br /><br />نه اشک می چکد نه خون<br />نه شاعره ای<br />که از گیسوان سیاه اش آویخته باشند اش<br />بر بلندایِ شیری رنگِ راهِ کهکشان<br /><br />مثل انکسار نور عشق هزار پاره می شود<br />و موجودی نیم فرشته و نیم انسان<br />بکارت دنیا را بی دَرد<br />می دَرَد<br />تا دوری و دیری<br />چون پیچاپیچیِ شاهراه<br />نور را دَر نَوَردَند<br />و غروب<br />چون روسپیِ خوش آب و رنگ<br />لبان اش را بر آسمانِ گورستان می فِشُرَد.<br /><br /><br />شصت و دوم/پائیز/87<br />تهران بی رنگ<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-1772969982023188023?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com0tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-49418450971577952042008-11-18T19:45:00.001+03:302008-11-18T20:03:05.015+03:30گفته بودم با عشق :<br />دستبرد خورده به دهلیزهای قلب ات<br />گفته بودی با مهر:<br />صبر!<br />نگفته بودی اما<br />تنها نقش ترنج فرش قلب ام<br />چه نیمه کاره رها خواهد شد به زیر پای خلایق<br />چه بی ثمر فدا می شود<br />در چرخش ابدی شبکور های کیهانی<br /><br />نمی دانی<br />خزان به این زیبائی<br />شبانه روز<br />از سر سرای سبز تابستان تو می گذشت،<br />چنان پروانه ای از جان گذشته ی گذشته و امروز و آینده<br /><br />پنجاه و هشتم/پائیز/87<br />تهران تاریک<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6755314-4941845097157795204?l=graysunset.blogspot.com'/></div>manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.com4